خودمانی و خیابانی با «زرد یواش» از کنسرت تا کافه!

امروز ۱۲ اسفند ماه ۱۳۹۳؛ خواننده گپ و گفت خیابانی و مفصل با یکی از گروه های محبوب و پیشکسوت موسیقی خیابانی ایران باشید..

هفت سرزمین/ حسن محسنی- در این بخش از «هفت سرزمین»، قرار است به «هنر خیابانی» پرداخته شود؛ هنری که از آن به «هنر شهری» نیز یاد می شود. اگرچه به اشتباه، بسیاری افراد این نوع هنر را صرفاً با «گرافیتی» می شناسند اما هنر خیابانی را می توان واجد زیرشاخه های متعدد و متنوع در حوزه موسیقی، گرافیک، نقاشی، گرافیتی، نمایش، و حتی سینما دانست.

از این رو، در این بخش، به ارائه و توصیف نمونه هایی از این نوع هنر در ایران خواهیم پرداخت. در این معرفی ها، به مرور، گزارش ها و مصاحبه های اختصاصی از گروه های موسیقی خیابانی، گرافیتی کارها، نمایش های خیابانی، و دیگر گونه های این نوع هنر ارائه خواهد شد. اعتقاد داریم وقت آن رسیده که «خیابان» و «هنر خیابانی»، خیلی جدی تر و عمیق تر از آن چه اکنون هست، جدی گرفته شود… ما به سهم خودمان، این جا، در «خیابان»، از جایی شروع کرده ایم و ادامه می دهیم؛ از «خیابان»…

********

اختصاصی هفت سرزمین/ در «آنونس هفت سرزمین»! وعده داده بودیم که روز «سه شنبه ۱۲ اسفند ماه ۱۳۹۳، مصاحبه و گزارش اختصاصی ما درباره گروه محبوب موسیقی خیابانی (slow- yellow) / زرد یواش!را بخوانید. با بچه های slow- yellow، یک کنسرت خیابانی را تجربه کرده ایم؛ به کافه ای رفته ایم و مفصل درباره هنر خیابانی، موسیقی خیابانی، و البته گروه slow- yellow گپ زده ایم»…

خب! الوعده وفا! امروز ۱۲ اسفند ماه ۱۳۹۳؛ خواننده گپ و گفت خیابانی و مفصل با یکی از گروه های محبوب و پیشکسوت موسیقی خیابانی ایران باشید..

********

[jwplayer mediaid=”4567″]

 به جای مقدمه:

گفته بودیم که بنا داریم این جا- در «خیابان»- به هنر خیابانی بپردازیم؛ که گاهی به آن «هنر شهری» هم می گویند. دغدغه مان این جا گفتن و خواندن از موسیقی خیابانی، نمایش خیابانی، سینمای خیابانی و – در کل- هنر و حسی است که در «خیابان» جاری می شود…. در گام اول، تصمیم گرفتیم به یکی از تجربه های شخصی خودمان در خیابان های تهران و مشهد و حتی اینترنت و یوتیوب رجوع کنیم: به اجراهای گروهی به نام slow yellow یا همان «زرد یواش»!

گه گاهی در فضای مقابل پاساژ اندیشه، یا در اکباتان، یا حتی در گوشه خیابانی در مشهد، گروه موسیقی معمولا سه – چهار نفره ای را می دیدیم که با ایمان و جدیت تمام، دارند ساز می زنند و مردم هم- اغلب تعداد زیادی از مردم- ایستاده اند و با لذت، این اجرای بی دریغ خیابانی و عمومی را تماشا می کنند… کمی جستجو در اینترنت و پرس و جو از دوستان، ما را به تماشای اجراهای ناب و کم قدر دیده ای از بیتلز و پینک فلوید و قطعات ایرانی اختصاصی توسط این گروه رساند که راستش تسلطشان بر اجرا حیرتمان را برانگیخت!

یقین کردیم که باید به سراغ بر و بچه های «زرد یواش»! برویم.. هماهنگ کردیم و ماجرا آغاز شد: با بچه های «زرد یواش»، یک کنسرت خیریه جالب توجه را در مدرسه کودکان استثنایی تماشا کردیم و ناب ترین- باور کنید، ناب ترین- واکنش ها و شور و احساس ممکن مخاطبان را در این اجرا تجربه کردیم (و جالب تر آن که بچه های «زرد یواش» چنان ساز نواختند- و چنان با ایمان و شور ساز نواختند- که انگار در بزرگ ترین سالن کنسرت جهان برای جماعتی متخصص و فرهیخته موسیقی اجرا می کنند!)… بعد به کافه ای رفتیم و نشستیم و مفصل گپ زدیم…

IMG_6415

حاصل، همین چیزی است که می خوانید: درست مثل موسیقی خیابانی بلاتکلیف است! نه مصاحبه است و نه گزارش/ گفتگو… نشسته ایم و گپ زده ایم و به این متن رسیده ایم… و تلاش کردیم مثل موسیقی خیابانی، متنی رها و آزاد و بی دغدغه باشد..

پس متن را محاوره ای تنظیم کردیم و راحت بودیم.. شما هم راحت بخوانید!

فقط یادتان نرود: درست است که «خیابان» است و محل گذر، اما باور کنید که هنر خیابانی این روزها (از موسیقی تا گرافیتی و از نمایش تا سینما) جدی تر از آن است که حتی تصورش را بکنید..

پس جدی و عمیق و راحت بخوانید!

۲۰۱۵۰۲۰۹_۱۳۳۴۳۸

********

به جای معرفی گروه:

«زرد یواش»/ slow yellow دو سه سالی است که با این نام راه افتاده اما گروه شاید قدمتی ۱۰- ۱۲ ساله دارد؛ ولی به احتمالی یقین آلود! اولین گروه منسجم موسیقی خیابانی در ایران است.

پیام ملکوتی، سرپرست گروه و نوازنده گیتار و خواننده و تنظیم کننده است/ برادرش پدرام نوازنده گیتار و سازدهنی و خواننده است/ میلاد رهگذر نوازنده کوبه ای و درامز و کاخن است/ و مُرسل وطنی نوازنده کلارینت و ساکسیفون…

«زرد یواش» را معمولا می توانید در گوشه و کنار اکباتان، مقابل پاساژ اندیشه، یوسف آباد، مجتمع کورش، گیشا و چند جای دیگر تهران بزرگ ببینید.. گه گاهی هم در فلان مدرسه و فلان سالن، کنسرت های خیریه ارزشمندی برگزار می کنند… و در فضای مجازی هم می توانید در صفحه شخصی محبوب و پرطرفدارشان پیدایشان کنید: www.facebook.com/Slow.yellow 

و البته که ویدیوهای دیدنی شان هم اغلب در یوتیوب و آپارات قابل دسترس است… بیشتر هم که بگردید ردشان را می توانید در اینستاگرام و دیگر شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

IMG_6389

دیگر همین!

گپ و گفت اختصاصی بر و بچه های «هفت سرزمین» را با بر و بچه های «زرد یواش» بخوانید. امیدواریم مثل ما لذتش را ببرید:

********

از آشنایی با اعضای «زرد یواش» شروع می کنیم:

پیام ملکوتی/ ۲۷ دی ۱۳۵۹/ تهران

۲۰۱۵۰۲۰۹_۱۲۴۳۵۱

پیام ملکوتی از خودش تعریف کرد؛ با شور و اشتیاق و البته اعتقاد به سازش و کارش و «زرد یواش»؛ صریح و بی تعارف و صادق، از خودش و گذشته و همه چیزش گفت:

در خانواده ای موسیقی دوست و نوازنده متولد شدم که هم پدر و مادرم به موسیقی علاقه داشتند و هم برادرم ساز می زد. همان اوایل به کلاس پیانو رفتم اما حس کردم مناسبم نیست و به گیتار علاقه داشتم.یک نجار آشنا گیتار دست سازی برایم درست کرد! و با همان ساز شروع کردم. سال ها بعد،متأسفانه در مسیر ساز زدن در فضایی نامناسب قرار گرفتم و دچار اعتیاد شدم؛ اما الآن مدت هاست که کاملا پاکم. به خصوص این که یکی از اهدافم اینه که با موسیقی به نقطه ای برسیم که کاری برای کارتن خواب ها و معتادان بکنیم.

 از سال ۱۳۸۱ دیگر عملاً در خیابان ساز می زدم. یکی مسخره می کرد و یکی دوست داشت و یکی عشق می ورزید. دو سال پیش هم دو ماه در ترکیه بودم و همان جا در خیابان ها ساز می زدم. وقتی برگشتم با پدرام تصمیم گرفتیم شروع کنیم به ساز زدن در خیابان. خیلی جدی به موسیقی خیابانی فکر می کردیم و علاقه داشتیم هنرمان و موسیقی مان را خیلی رها و آزاد و بی واسطه در اختیار مردم بگذاریم. از اولین ها و اصلا اولین نوازندگان موسیقی خیابانی هم بودیم که خیلی جدی به این کار می پرداختیم.

مقدس ترین چیز برای ما در این قضیه این بوده که بدون هیچ چشمداشت مادی و بدون توجه به حواشی، فقط برای مردم ساز بزنیم و انفجاری از انرژی ایجاد کنیم و در خیابان به مردم عشق بورزیم. خیلی دلمان می خواهد با این همه درگیری های روحی و ذهنی مردم در جامعه، ما کاری کنیم که ناخود آگاه همه چیز را از یاد ببرند و مشکلاتشان را حتی برای چند دقیقه کنار بگذارند. بازخوردی هم که از مردم می گیریم برایمان مقدس و ارزشمنده.. همه مردم و حتی ماموران انتظامی و دیگران هم نهایت همراهی را با ما می کنند.

اما چرا «زرد یواش»؟!

همیشه علاقه و برنامه ما این بود که یک فولکس واگن زرد رنگ داشته باشیم که یواش حرکت کند و هر جا رسیدیم و شرایطش بود برای مردم ساز بزنیم…چرا که خیلی دهات ها ساز زدن رو از نزدیک ندیده اند… قبلا کار می کردیم ولی زرد یواش از سال ۹۱ اسم و رسم خودشو پیدا کرد و برای خود ما هم هویت پیدا کرد.

IMG_6396

در این مدت در ترکیب گروه خیلی تغییر داشتیم و خیلی ها مدتی با ما بودند و ساز زدند ولی جاهایی رها کردند و ادامه ندادند… اما این جمعی که الآن هست، عزیزترین دوستان و همراهان ما هستند که در هر شرایطی با ما بودند در تمام کنسرت های خیابانی ما و حتی در همه کنسرت های خیریه…

یکی از هدف هامون اینه که هنرمندان خیابانی مثل ما هم فضایی برای دیده شدن داشته باشن و سر و سامانی بگیره این نوع موسیقی.. قرار نیست همه، موسیقی رسمی کار کنن.. موسیقی خیابانی این قدر مهم هست که باید براش هویتی در نظر گرفته بشه و هنرمندان موسیقی خیابانی هم فضای مناسبی برای دیده شدن و ارتباط مستقیم با مردم و مخاطبانشون داشته باشن…

******

پدرام ملکوتی/ ۲۷ خرداد ۶۴/ تهران

IMG_6443

پدرام هم از خودش، علاقه اش به موسیقی، به ساز زدن در خیابان و به «زرد یواش» گفت؛ با همان شور و شوق و رهایی که موقع ساز زدن دارد؛ و از ۷ هنر به ۶ هنر پرداخته!:

از بچگی موسیقی دوست داشتم. رفتم دنبال ملودیکا و بعدتئاتر و پیکره تراشی و نقاشی و ادبیات و ترانه سرایی.. و آخر هم گیتار. بزرگترین هدف شخصی خودم یادگیری هر هفت هنر بوده که فقط تا الآن دنبال معماری نرفتم!

تو کافه های مختلف و فرهنگسراها کار می کردم و ساز می زدم. همان زمان پیام تو خیابون ساز می زد ولی من باهاش نمی رفتم.. به خاطر مشکلاتی که در یک کافه برایم ایجاد شد تصمیم گرفتم برم توی خیابون و برای همه ساز بزنم.

خوبی خیابون اینه که تو سازت رو می زنی و هر کس بخواد می ایسته یا میره؛ یا حتی می ایسته و طبق میل و دلخواه خودش پول هم شاید بده.. ولی وقتی توی یک کافه یا کنسرت می زنی قضیه فرق می کنه و مخاطب با نگاه دیگه ای نگاه می کنه به این قضیه… آزادی و علاقه بی واسطه ای که در موسیقی خیابانی هست و رابطه ای که بین نوازنده و مردم ایجاد میشه خیلی قیمتیه.. گاهی ما توی یه برنامه خیابانی حتی تراول هم گرفتیم!

۲۵ تومنی خاطره انگیز یک پیرمرد!

یادمه یک بار جایی داشتیم ساز می زدیم و اتفاقا چند تا آهنگ خاطره انگیز قدیمی می زدیم. یک پیرمرد با کلی زحمت ده ها قدم برگشت به طرف ما و با کلی علاقه و احترام، یک سکه ۲۵ تومانی برای ما گذاشت! خیلی عجیب بود و خیلی حال کردیم!

ما پول های خاص رو نگه می داریم: یکیش همین ۲۵ تومانی یا فلان تراولی که کسی با همه عشق و علاقه اش برامون گذاشته؛ یا آن هزار تومانی که به شکل پاپیون درست کردن برامون! این ها برامون خیلی ارزشمنده چون هر کسی با تمام میل و آزادی و علاقه خودش با ما مواجه می شه و به موسیقیمون واکنش نشون میده…

هدف مشترک من و پیام؛ رسوندن پیام به معتادان در حال مصرفه.

*******

مرسل وطنی/ ۳ شهریور ۷۲/ تهران

۲۰۱۵۰۲۰۹_۱۲۳۵۲۴

مُرسل- کم حرف و ساکت و البته مودب و آرام- خیلی کم از خودش گفت، از دلیل انتخاب کلارینت و ساکسیفون و از این که بعد از آشنایی با «زرد یواش»، موسیقی براش خیلی جدی تر شده (راستش همین چند کلمه را هم با هزار زحمت بیرون کشیدیم!):

سه ساله که دارم  ساز می زنم. ساز اولم کلارینت بود. مدتی خیلی ناامید از دیده نشدن و به جایی نرسیدن بودم تا این که خیلی شانسی، کار بچه های زرد یواش رو توی خیابون دیدم و پیشنهاد دادم که همراهشون باشم که خوش بختانه موافقت شد.

من هم باهاشون شروع کردم و الآن با هم تو خیابون ساز می زنیم. از همون وقت هم تمرین هام بیشتر شده و هم موسیقی و ساز زدن برام جدی تر شده…

******

میلاد رهگذر/ ۳ خرداد ۱۳۶۶/ تهران

۲۰۱۵۰۲۰۹_۱۳۰۸۰۷

میلاد هم از خودش، هم از سازش و هم از دغدغه هایش گفت…

نوازندگی رو از بچگی شروع کردم. عاشق هیجان و سر و صدا بودم و علاقه زیادی هم به سازهای کوبه ای داشتم. اول هم با تنبک شروع کردم. استادهایی داشته ام اما هیچ کلاسی نرفته ام و خیلی خودجوش و شخصی از طریق شنیدن و گوش دادن موسیقی رو یاد گرفتم. برادرم ساز می زد و آهنگسازی می کرد؛ اما در خانواده ام چندان حمایتی از من و پیگیری موسیقی نمی شد.

این محدودیت ها کنجکاوی هایم را بیشتر کرد و کمک کرد که استمرار بیشتری داشته باشم. جاهای مختلف ساز می زدم و با برادرم در برنامه های رادیو جوان کار می کردیم. بعد که همکاری ما قطع شد، ساز اصلی و تخصصی ام رو اول درامز انتخاب کردم اما مشکل حمل و نقل داشتم و کم کم ساز کاخن رو انتخاب کردم که ساز خیلی راحت و جمع و جوریه…

اواسط سال ۹۲ اجرای پدرام رو در خیابون دیدم. از انرژی و جدیتش در اجرا خیلی خوشم اومد و رفتم باهاش صحبت کردم. یک سال بعد هم همکاری و همراهیم رو با زرد یواش شروع کردم. بار اول که می خواستم توی خیابون بزنم خیلی نگران و حتی ناراحت بودم؛ ناراحت از این که چه برنامه هایی برای خودم داشتم و حالا قراره توی خیابون ساز بزنم!! ولی وقتی شروع کردم و اتفاق افتاد، دیدم که چه قدر فوق العاده است و چه حس و انرژی عالی و بی نظیری داره توی خیابون ساز زدن…

********

اما چرا خیابان؟! سالن کنسرت ها گرم و نرم تر نیست؟!

درباره «خیابان» و پرسه زنی و «کلوشار»های فرانسه (انسان های تحصیل کرده عجیبی که سبک زندگی خیابانی رو برای خودشون انتخاب کردن) و «فلانور»ها (پرسه زن ها) گپ می زنیم؛ از آدم هایی که با کمال فرهیختگی، در خیابان قدم می زنند و جامعه را از چشم سوم و اصلا از دریچه متفاوتی می بینند. در خیابان به دنبال «اتفاق»ها هستند و نبض جاری زندگی و روزمرگی و جامعه رو بی واسطه حس می کنند….

از همین گپ ها، رسیدیم به این سوال : چرا خیابان؟ توی خیابان دنبال چه می گردید؟ اگر همین امروز مجوز رسمی ارشاد صادر بشه، تموم می شید؟! از خیابون به کنج امن و گرم و نرم سالن های کنسرت و آلبوم ها پناه می برید؟

پیام اولین کسی بود که جوابمان را داد:

من بنا دارم تا آخر عمرم هر جا بتونم ساز بزنم تا اون عشق و انرژی و حسی رو که در درون خودم حس می کنم با آهنگ و موسیقی به مردم  منتقل کنم… اما واقعیتی هم این وسط وجود داره. شما ممکنه مجوز و بهترین سیستم صوتی و امکانات رو هم داشته باشید ولی واقعا ساز زدن بی واسطه مقابل مردم و این ارتباط حیرت انگیز با مردمی که در سرما و گرما می ایستن و ساز زدنت رو می بینن و خیلی راحت واکنش نشون میدن، یک تجربه دیگه است که در شرایط دیگری امکان نداره اتفاق بیفته…

از طرف دیگه، من مدت ها دچار بدترین اعتیادها بوده ام و تجربه های وحشتناکی هم از فلاکت و مشکلاتی که اعتیاد برای شخص معتاد ایجاد می کنه، داشتم… ولی واقعا من بزرگ ترین رسالتم رو همین پاک شدن و پاک بودن و پاک موندن خودم می دونم… یک بخش بزرگ اعتیاد، ترس از دیده نشدن و له شدن و نابود شدنه و اصلا همین ترسه که شخص معتاد رو گرفتار می کنه…

از جهان اول به جهان سوم!

گفته شده که اولین جهانی که انسان حس می کنه رحم مادرشه.. بعد به این جهان میاد که جهان دومه.. و جهان سوم جهان ذهنه.. که خاص ترین جهان برای انسانه… این سومین جهان می تونه برات برزخ و جهنم باشه یا بهشت… از نظر من، موسیقی این توانایی رو داره که با ساز زدن دلی و از سر عشق، یک پیامی رو و یک انرژی و یک حسی رو به مخاطبم منتقل کنه… و حال خوبی رو به مردم بده تا حس خوبی داشته باشه…

IMG_6434

من همه جا ساز زده ام: توی تاکسی! توی ترن! توی دادگاه! توی اتوبوس! روی پل! توی خیابون! بخشی از این کار همون گرفتن تأیید از مخاطب و دیده شدنه… ولی هیچ وقت و هیچ جا برخورد بد یا اعتراض ناجوری به من و ساز زدنم نشده… اما واقعیت اینه که بعد از آلبوم دادن و چهره شدن، به هر حال ساز زدن به این شکل توی خیابون سخت می شه و ممکنه شلوغی و ازدحام مردم و دیگران رو اذیت کنه… علاقه همه ما ادامه ساز زدن توی خیابون به همین آزادی و شکلیه که الآن داریم انجام می دیم… کاش سر و سامانی داده بشه به این وضع و مهندسی و حمایتی بشه از موسیقی خیابونی و هنرمندان خیابانی…

پدرام از زاویه متفاوتی به این سوال جواب داد؛ از «هم سطح» مردم بودن:

من خودم به این کار و ساز زدن توی خیابون افتخار می کنم؛ نه به خاطر سخت بودنش، بلکه به خاطر دلی بودنش. چون با مردم چهره به چهره می شی. روی استیج و بالاتر از مردم نیستیم و هم سطح و هم اندازه ایم.

از طرفی، اگه هم دنبال مجوز و آلبوم هستیم برای اینه که قصد داریم حتی آلبوممون رو خودمون توی خیابون بفروشیم تا از این طریق به خونه قلبشون راه پیدا کنیم…

IMG_6447

همه سعیمون رو هم می کنیم به این سبک ادامه بدیم، اما واقعیت اینه که دنبال مجوز و چهره شدن و آلبوم دادن هم هستیم چون به هر حال می دونیم که تا یک جایی می تونیم این طوری ادامه بدیم. باید درآمدی داشته باشیم و با امنیت مالی بهتر بتونیم آرامش و آسایش روانی و روحی بیشتری داشته باشیم تا بهتر و گسترده تر به موسیقی و ساز زدنمون و اهداف معنوی خودمون برسیم…

پس هیچ وقت از خیابون دست نمی کشیم چون از خیابون بالا آمده ایم و به این جا رسیده ایم؛ مگر این که به هر دلیلی قدغن بشه ساز زدنمون توی خیابون؛ چون به هر حال بعد از چهره شدن، ساز زدن توی خیابون سخت تر می شه و محدودیت های خاص خودمون رو خواهیم داشت اون موقع…

میلاد از دغدغه «داشتن حال خوب» برای «انتقال حال خوب به مردم» حرف زد:

من خودم شخصا از بچگی شاد کردن و کمک به مردم رو خیلی دوست داشتم. حتی در یک مقطعی برای عروس و دامادهایی ساز می زدم که توان مالی نداشتن… و خیلی برام راضی کننده بود و انرژی خوبی رو می گرفتم… بعد از مدتی دیدم دارم فقط مردم رو شاد می کنم و خودم موندم!!! فهمیدم که باید خودم رو از نظر عاطفی و موسیقی و هنری قوی کنم و خودم خوب باشم تا بتونم مردم رو شاد و خوشحال کنم.

همه ماجرا اینه که همه جای دنیا بالاخره با تجمع های هماهنگ نشده مشکل دارند و به هر حال مشکلاتی هم ایجاد می شه… به خصوص این که طبیعتا بعد از این که مجوز بگیریم و چهره بشیم دیگه به این راحتی ساز زدنمون توی خیابون و هر جا راحت نیست و شاید مشکلاتی ایجاد بکنه.. ولی واقعا علاقه مون اینه که موسیقی خیابونی رو تحت هیچ شرایطی رها نکنیم…

********

از دل بستگی های موسیقایی اعضای گروه پرسیدیم؛ در جستجوی ریشه های سبک موسیقی این روزهای «زرد یواش»:

پدرام از ریشه های موسیقی جز در ایران حرف زد؛ و این را هم گفت کهشعرهای ترانه های «زرد یواش» اغلب از خودشه و از اشعار حافظ تا سهراب سپهری و دیگران هم بهره می برند. 

من موسیقی جز (jazz) و بلوز و راک رو خیلی دوست دارم. می دونید که سبک جز از همون دوران حضور انگلیسی ها و پرتغالی ها در ایران که مستعمره ها و برده های آفریقایی داشتن به ایران راه پیدا کرده. موسیقی جز از همین طریق به جنوب ایران راه پیدا کرد و برای همینه که موسیقی جنوب تا این حد با موسیقی جز نزدیکی داره. خیلی موسیقی سنتی رو نمی فهمم اگرچه موسیقی سنتی ایرانی خیلی غنیه و دستگاه های متعدد داره ولی من واقعا عقلم به این نوع موسیقی نمی رسه!

مرسل- همان قدر کم حرف و مودب!- از عشقش به موسیقی سنتی عثمانی گفت:

عاشق موسیقی سنتی عثمانی هستم و جز و بلوز رو هم دوست دارم و برای همینه که سازهای انتخابیم کلارینت و ساکسیفونه که پایه اصلی موسیقی جز و بلوز به حساب میان.

میلاد عاشق موسیقی لاتین است:

همیشه محدودیت ها و عدم حمایت ها خلاقیت رو افزایش میده.. من هم با وجود شرایطی که داشتم و علاقه ای که به موسیقی راک داشتم به سمت موسیقی لاتین و جز و بعدها بلوز کشیده شدم و هیچ شبی نیست که بدون گوش دادن به موسیقی جز و لاتین بتونم بخوابم.

پیام به هیچ نوع موسیقی رحم نمی کند و همه را گوش می دهد!:

من همه نوع موسیقی گوش می دم که اون هم بسته به حس و حالم در لحظه است؛ از ام کلثوم که مثلا مادرم گوش می داد تا پینک فلوید و جرج مایکل و از راک و بلوز تا پاپ ایرانی و فرهاد و زنده یاد فریدون فروغی.

در دوره ای هم که گرفتار اعتیاد بودم موسیقی هوی متال دوست داشتم و موسیقی های تیره و سیاه رو می پسندیدم… ولی الآن نمی تونم به خودم اجازه بدم که چنین موسیقی رو خیلی دنبال کنم.. در اصل در لحظه زندگی می کنم و در لحظه بسته به احوالم موسیقی گوش می دم…

IMG_6413

********

دوباره مفصل گپ زدیم؛ درباره «ارجینال» بودن و اصیل بودن و کاور کردن و تقلیدی بودن… رسیدیم به این سوال: چه قدر تلاش کردید «اصیل» باشید؟

پدرام از علاقه اش به داشتن سبک شخصی در ساز زدن و خوانندگی و حتی در رقص پا حرف زد:

مشکلی با کاور کردن نداریم و خیلی از بزرگ ترین هنرمندان جهان هم کاور می کنند اما هنرمندانه… ولی در آهنگسازی ها همیشه دنبال این بودم که موسیقی سبک خودم رو داشته باشم و موسیقی خودم رو بسازم.

البته این دغدغه ایه که همه آهنگسازها و نوازنده ها دارن. دنبال این بودم و هستم که سبکم و متن ترانه هام و نحوه ساز زدن مخصوص خودم باشه. مثلاً من توی ساز زدن خیلی رقص پا رو دوست دارم و انجام میدم. خب! خیلی هم به الویس پریسلی علاقه داشتم و دارم؛ ولی این سبکی که برای خودم دارم توی رقص پا، می شه گفت قبلا هم بوده ولی من تا حد ممکن به سبک خودم اجرا می کنم…

اصلا ما حتما این آزادی و رها بودن و شلم شوربا! بودن رو دوست داریم که سر از خیابون درآوردیم! حتی توی آلبومی که دنبال مجوزش هستیم هم همین روش رو داریم: یک قطعه راکه و یک قطعه پاپ و قطعه های بعدی چیزای دیگه است! حتی کمیک هم هستیم! اما اصیل بودن؟ جواب دادن به این سوال کمی برام سخته.. ولی خیلی سخت تلاش می کنیم که خودمان باشیم و اصالت خاص خودمان رو داشته باشیم…

و اضافه کرد: راستش ما یک جورهایی «مولتی ژانر»! هستیم: از رپ و پاپ بگیر تا راک و بلوز و جز و گاهی حتی سنتی می خوانیم و ساز می زنیم! اما قبول دارم که داریم تلاش می کنیم کارمون امضای خودمون رو داشته باشه…

IMG_6438

********

بحث به این جا که رسید شروع کردیم به درباره ذات و فلسفه خیابان گپ زدن؛ که خیابان محل گذر است و اصلا ذاتش در عبور و گذشتن معنا پیدا می کند؛ اما این وسط سه مرحله و سه نکته مهم و حیاتی در کار هنرمند نوازنده خیابانی وجود دارد: 

اول/ ایجاد مکث کند در رهگذر

دوم/ جلب توجه کند

سوم/ حرف و پیامش را انتقال بدهد…

پس ناگزیر، رسیدیم به این سوال: منتظرید در خیابون چه اتفاقی براتون بیفته؟ شما این اتفاق رو ایجاد می کنید که موسیقی و هنرتون رو رها و جاری می کنید توی خیابون .. و بسته به موقعیت و روحیه آدم ها هر کس به نوعی، مواجهه شخصی خودش رو با اون اتفاق تجربه می کنه… حالا، این سه مرحله ای که گفتیم براتون مهمه؟ اصلا براتون «اتفاق» افتاده؟

پیام راحت و صریح تعریف کرد که دراین باره دغدغه دقیق و مستقیمی ندارد که – بر خلاف اسمش!!- حتما پیامی را منتقل کند، اما حتما حس و حواسش به وضعیت نامناسب بانک خون بیمارستان شریعتی هست:

راستش هیچ وقت خیلی مستقیم و دقیق، این دغدغه رو نداشتم که پیام خاصی رو به مردم منتقل کنم. حتما این دغدغه رو داشتم که مکث ایجاد کنم و توجه مردم رو به موسیقیم جلب کنم ولی این که حتما پیام خاصی رو بهشون متقل کنم، نه! خیلی دغدغه دقیقی نداشتم در این باره… ولی همه انگیزه و خواسته ام این بوده حرفی رو که توی ذهنم و توی دلم سنگینی می کنه به مردم بگم.

مثلا الآن یکی از دغدغه های مهم من وضعیت بانک خون بیمارستان شریعتیه که زنگ خطرش به صدا دراومده چون به ۲۶ هزار واحد رسیده و این فاجعه است… خب! این یک دغدغه اساسی منه؛ یا وضعیت کارتن خواب ها یا حتی وضعیت همین گروه خودمون با بچه هایی که ساز درستی ندارن و نمی تونن درست و حسابی جلوه کنن و دیده بشن…

من فقط با تمام عشق و شور و حسم سازم رو می زنم و اعتقاد دارم و می خوام که این حسم به مردمی که مکث می کنن و توجهشون جلب می شه منتقل بشه. بقیه مسایل و دغدغه ها بعدا اتفاق می افته و خارج از اراده و خواست مستقیم منه…

گاهی آدمی رو دیدم که وقتی داریم ساز می زنیم حتی گریه و زاری می کنه؛ و بعد وقتی بعد از دو سال دیدمش ازم تشکر می کنه که چه حس عجیبی رو دو سال قبل موقع ساز زدن بهش دادم.. یا این برای من خیلی ارزش داره که امروز روبروی هم نشستیم و داریم مصاحبه می کنیم و گپ می زنیم…

این ها نتیجه زحماتیه که کشیده شده و امروز داره به این نحو دیده می شه… مهم اینه که توی خیابون، موقع ساز زدن داره چه اتفاق قشنگی برای من نوازنده و شمای شنونده و بیننده می افته و چه انفجاری از حس و شور برامون می افته…

همین جا پدرام خاطره جالبی از قهر خود خواسته اما آشتی ناخواسته! یک زوج تعریف کرد:

یک بار در جریان یک اجرای خیابانی، زن و شوهری جلو اومدن و ازمون تشکر کردن و شماره گرفتن و رفتن… دو سه روز بعد آن آقا زنگ زد و تعریف کرد که ما چند روز بود با هم قهر بودیم ولی بعد از با شنیدن موسیقی شما و دیدن اجراتون، نفهمیدیم اصلا کی دست همو گرفتیم و رفتیم خونه؛ یعنی اصلا توی خونه بود که متوجه شدیم یادمون رفته بود با هم قهر بودیم!

خب این قشنگه و اون «لحظه» و اون «حس خاص» برای اونا اتفاق افتاده… شاید هم برای خیلی های دیگه این اتفاق افتاده باشه و اون «لحظه» خوب رو تجربه کرده باشن.. همین ها برای ما کافیه و اعتقاد داریم کارمون رو کردیم… مخاطبان و علاقه مندان ما حتما در موسیقی و ساز زدن ما چیزی دیدن و حسی ازش داشتن که میان و ما رو می بینن و منتظرن که اون «لحظه» و اون «اتفاق» براشون رخ بده…

IMG_6414

*********

از یک «موهبت» ویژه که برای هنرمندان خیابانی ایجاد شده که خیلی بی واسطه با مردم روبرو بشن و براشون ساز بزنن حرف زدیم تا رسیدیم به این سوال صریح: چه قدر لایق این موهبت بوده اید؟!

پدرام هم چنان با شور و صداقت و احساس از زمینه و لیاقتی حرف زد که اعتقاد داره حتما داشتنش که خدا این موهبت رو بهشون داده:

خدا همیشه هر چی به آدم میده- مثلا همین موهبتی که گفتیم- قبلا حتما اون لیاقت و شایستگی رو توی شخص دیده که بهش داده… ما هم واقعا افتخار می کنیم به داشتن این موهبت و ساز زدن بی دریغ و مستقیم برای مردم.. و حتما لیاقتشو داشتیم که خدا این موهبت رو بهمون داده…

میلاد دوباره از اطمینانش خبر داد؛ اطمینان به این که تا همه زمینه ها فراهم نشده باشه، اتفاق خوبی رخ نمی ده:

دوره های سختی رو گذراندم که خیلی سخت بود تا رسیدم به این بچه ها و به «زرد یواش». حس می کنم در آن دوره ها تا برسم به اینجایی که هستم، حتما خیلی از ناخالصی هام و مشکلاتم ریخته که آماده شدم برای این اتفاق خوب که همین توی خیابون ساز زدن برای مردم باشه…

********

دو ساعت گپ و گفت – آن هم بعد از یک ساعت کنسرت خیریه سنگین- همه را خسته کرده بود. از پیام خواستیم «حرف آخر» را خودش بزند؛ شروع کرد و با همان صداقت و صراحت گفت:

من دوره های بسیار سختی رو دیدم و تجربه کردم و با اعتیاد تا مرز نابودی رفتم… اما خدا  من رو در بدترین لحظه ها نگه داشت و هدایتم کرده تا به این جا و امروز رسیدم و الآن مدتهاست که پاک پاکم…

همه رسالت و دغدغه ام اینه که به جایی که برام در نظر گرفته شده و باید برسم برسم؛ و می دونم که حتما هم می رسم- هیچ منیتی در این ادعا نیست- چون اعتقاد دارم حتما دلایلی وجود داره و قطعا در این دنیا وظیفه ای بر عهده منه که از بدترین شرایط و از نابودی کامل نجات پیدا کردم و امروز اینجا هستم…

من اینجا هستم که حس خوبی داشته باشم و این حس خوب و عشق رو به مردم منتقل کنم تا دردی از جامعه ام رو رفع کنم.

پیام و امید «زرد یواش»: نگذاریم خستگی پاهایمان قلب هایمان را خسته کند… کامل نیستیم اما تلاش می کنیم کافی باشیم…

عکس ها از : محمد کسرایی

Print Friendly
لینک خبر : http://www.7sarzamin.ir/?p=4494
  1. شادی یغمایی

    دیده و شنیده شدن موسیقی خیابانی توسط مردم و رسانه ها اتفاق خوب وشیرینی بوده که اخیرا رخ داده است و در این میان و در بین گروه های مختلف زرد یواش که این اواخر بسیار فعال بوده مصاحبه های مختلفی با رسانه های مختلف داشته است.
    مصاحبه بالا حکایت از تلاش و پشتکار و فعالیت صادقانه این گروه برای مردم دارد ،مردمی که شاید هیچ وقت توان مالی شرکت در یک کنسرت را نداشته باشند و این ارزش معنوی کار را به درجه اعلا میرساند ،در دوره ای که هیچ کس به فکر این دلخوشی های شاید کوچک هم نیست .
    آنچه مرا به یاد آوری این نکات واداشت رساندن پیامم بعنوان یکی از مخاطبین این گروه میباشد که آنهم امید و انتظار تداوم و تلاش مضاعفتان برای رسیدن به هدف عالی و ارتقاء هرچه بیشتر موسیقی گروه زرد یواش میباشد.
    مصاحبه بسیار خوب و جامعی بود .

  2. الهه الف.

    در این گزارش از دیده شدن و شنیده شدن سخن گفته شده اما من از بعد دیگری به موسیقی خیابانی نگاه میکنم. دیدن و شنیدن؛ نوازش گوش و چشم با زیبایی های موسیقی، البته بی واسطه و رو در رو.
    شنونده های غیرحرفه ای موسیقی مثل من، گاه آنقدر در روزمرگی های زندگی غرق می‌شویم که فراموش می‌کنیم روحمان نیاز به نوازش موسیقایی هم دارد. حتی گوش کردن به موسیقی در ماشین و گاه خانه، مصنوعی و از سر عادت شده و روحمان را اوج نمی‌دهد. وقتی صدای گوشنواز موسیقی را در خیابانی می‌شنویم و لحظه ای سر خود را بلند میکنیم و می‌بینیم که عده ای با چه شور و شوق و عشقی می‌نوازند و هم خودشان و هم دیگران لذت می‌برند، برای چند لحظه هم که شده روزمرگی را کنار می‌گذاریم و در این لذت شریک می‌شویم.
    شور و عشق و انگیزه و علاقه گروه زرد یواش را حتی از این نوشته ها هم می‌شود احساس کرد. آنها عشقشان را بی واسطه منتقل می‌کنند.
    موسیقی فاخر و سالنی باید از این موهبت سپاسگزار باشد، چرا که مردم را با حس و حال شنیدن موسیقی زنده آشنا می‌کند و حتی به جذب آنها به کنسرتها کمک میکند.
    هنرمندان زرد یواش از همه شما متشکرم.
    با شنیدن کارهای شما، حس و حال خوبی را تجربه میکنم که غنیمت بزرگیست.
    امیدوار و مطمئن به رشد و موفقیت شما هستم.

  3. سارا

    درود به روان ارام و پاکتون در این لحظه
    یه روزایى که دلم میگیره ، میرم بچه هاى خدارو که توى پارکا و خیابوناى شهر میخوابن رو میبینم و بعد یاد بهبودى تک تکشون میفتم و میبینم که زندگیشون اوج گرفته
    پس دیگه چى میخوام براى امیدوار شدن
    کارى که میکنید یکى از بهترین ، نابترین و زیباترین اتفاقات دنیاست….
    تا زمانى که همینطورى خیابونى کار کنید و بین جماعت مردم باشین، مسیرتون ادامه داره
    خدا بین مردمه….

  4. احسان ميرضيايي

    بی شک همت و انگیزه این گروه آینده ای روشن و بزرگ برای این گروه به همراه خواهد داشت،
    زرد یواش نماد گروهی است که پس از گذشت و تحمل سختی مسیر به هدف والای خود میرسد.

  5. poriya

    سلام پیام جان سلام پدرام جان من پوریا مقصودی رفیق دوران صدرایی دوران خیابون سلسبیلتم من نارفیقی کردم در حقت که پیشت نبودم پشتت نبودم دلم گرفته رفیق از خودم شرمندم از اینکه میبینم انقدر خوب پیشرفت کردی ذوق کردم پیشت نمیام که فکر نکنی به اینجا رسیدی اومدم کنارت ولی بدون کاراتو دقیق دنبال میکنم اهنگاتو با عشق گوش میدم پرواز کنید تا رفیقتون عشق کنه دوستون دارم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *