مهاجرت ۴

«جهانشهر» ما و مسأله «مهاجرت»

مهاجرت یعنی کندن، یعنی رفتن، یعنی کوله بار آرزوهایت را روی دوشت بیندازی و زادگاهت را ترک کنی. به دنبال جایی که این کوله بار را زمین بگذاری، رویاهایت را یکی یکی در بیاوری و گرد سفر را از رویشان بتکانی و ببینی که تعبیر شده اند یا نه. مهاجرت یعنی سفر بی بازگشت/ مازیار فکری ارشاد

هفت سرزمین/ به گمانمان، مقوله «مهاجرت»، مصداق تام و تمامی است از یک اندیشه کاملا انسانی… و اساسا هجرت و دل کندن و رفتن و مهاجرت، تا‌ آن جا که به نفس پویا و فطرت جویای آدمی مربوط می شود یک «حق» خواستنی است که برای هر یک از‌ آحاد انسان، نگره ای کاملا شخصی و «خصوصی» است… از همین روست که تجربه و خواست «مهاجرت»، عمری هم اندازه انسان- تاریخ انسان- دارد… 

از همین جاست که گویی، «انسان مهاجر»- ورای هر آرمان و انگیزه و هویت و خاستگاهی که دارد- مصداق این تعبیر است: چنان دور/ چنین نزدیک…

این جا، که نامش را «چنان دور/چنین نزدیک» گذاشته ایم، قرارمان این است که به «مهاجرت» بپردازیم و این جا فضایی باشد برای تفکر و اندیشیدن درباره مهاجرت. فقط هم به مرزها و هویت و ایرانیت خودمان کار نداریم و به کلیت مهاجرت در اندیشه و ادبیات و هنر و فلسفه در همه جهان می پردازیم (یعنی چنین می اندیشیم که این مقوله را می بایست عام تر از تجربه های صرفا ایرانی مهاجرت ببینیم)…

و مگر نه این که مهاجرت، امری است عام شمول و مبتلابه همه جهان امروز.. و فراتر، مبتلابه انسان این روزگار و همه روزگاران…

پس، در این جا، در این فضای محدود اما خودمانی، بنا داریم:

*  گاهی از هنر مهاجرت بگوییم و گاهی دیگر از ادبیاتش…

* زمانی از فلسفه مهاجرت حرف بزنیم و زمانی دیگر از اندیشه اش…

* بعضی وقت ها از رنج های مهاجرت بگوییم و دیگر وقت ها از شادی هایش…

* گاهی از تجربه مهاجرت بگوییم و گاهی دیگر از تخیلش…

… و همه این ها را- نه فقط مقوله ای سیاسی؛ بلکه فراتر از سیاست و همه قیدهای بعدی و بعدی-  یک مسأله «جدی و انسانی» می دانیم.. به همان اندازه که مهاجرت، «جدی و انسانی» است…

این جا را فضایی بدانید برای گفتن از تجربیات و لحظه ها و تخیل ها و چشم اندازها و رنج ها و شادی های مهاجرت… تجربه ها و تخیل هایی «چنان دور/چنین نزدیک»

مهاجرت

*******

«جهانشهر» ما و مسأله «مهاجرت»

مازیار فکری ارشاد- مهاجرت یعنی کندن، یعنی رفتن، یعنی کوله بار آرزوهایت را روی دوشت بیندازی و زادگاهت را ترک کنی. به دنبال جایی که این کوله بار را زمین بگذاری، رویاهایت را یکی یکی در بیاوری و گرد سفر را از رویشان بتکانی و ببینی که تعبیر شده اند یا نه. مهاجرت یعنی سفر بی بازگشت. قدیمی ها می گفتند «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی».

خامهای ما هم به سفر رفتند تا پخته شوند؛ اما خیلی هایشان هرگز بازنگشتند تا ثمره این سفرها را سرسفره خودشان بگذارند. نتایج این سفرها سرسفره بیگانه گذاشته شد، بیگانگی که حتی اگر از آن کاملا هم راضی باشند، خیلی تعریف نمی کنند و طعم های تازه وارد را حداکثر به کنسروی تشبیه می کنند که فقط ذائقه را با یادآوری طعم غذای اصلی تحریک می کنند.

در اوایل هزاره سوم پس از میلادی به سر می بریم؛ در شرایطی که جهان ادعا می کند که وارد عصر جدیدی شده است و دنیا دارد با سرعت تمام به سوی «جای بهتری شدن» پیش می رود. ولی آیا واقعا اینگونه است؟ پس چرا در همین هزاره سوم، درحالی که سفر به اقصی نقاط دنیا به مراتب از قرن های گذشته آسان تر و کوتاه مدت ترشده است، هنوز هم مهاجران، شهروندان درجه دوم جامعه میزبان شناخته می شوند؟

مهاجرت ۵

شاعری می سراید: بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا. پس چرا هر جای این دنیای سابقا بزرگ و اکنون، به تعریف مارشال مک لوهان، کوچک و قابل دسترسی، اگر مهاجر باشی هنوز هم مهمانی. مرزها فقط در واقعیت فیزیکی برداشته شده و هنوز در ذهن ها محکم و پابرجا ایستاده اند؛ هر چند برخی از ذهن ها شرطی شده اند و ادعا می کنند که دیگر تفاوتی میان میزبان و مهاجر نیست.

چند ماه پیش کشور فرانسه، مهد فرهنگ و تمدن و دموکراسی، شاهد دومین سلسله شورش های خیابانی دامنه دار، در طول دوران پس از جنگ دوم جهانی بود. فرانسه کشور سخاوتمندی است. بسیار هم مهاجر پذیر است، یا لااقل بود.

حضور این همه چهره رنگارنگ و نامهای متعدد با ریشه های عربی، آفریقایی، آسیایی و حتی اروپای شرقی هم آخرین نشانه و بازمانده دوران کهنه و نوی امپراتوری کبیر فرانسه است. انقلاب کبیر فرانسه واکنشی مردمی بود برای باز پس گیری ارزش هایی چون آزادی، برادری و برابری از صاحبان قدرت. روند مهاجرپذیری فرانسه (که البته یکی – دو دهه ای است میزان آن کاهش یافته است) یکی از نتایجی است که فرانسویان از شعارهای آرمانی انقلاب خود در اواخر قرن هجدهم میلادی برای روزگار نو به ارمغان آورده اند.

شورش خیابانی دانشجویان و روشنفکران فرانسه در ماه مه ۱۹۶۸م. بیشتر یک اختلاف درون خانوادگی به نظر می رسید؛ چرا که نخبگان جامعه فرانسه را در اعتراض به سیاست های راست گرایانه دوگل به خیابان ها کشید.

اما سال گذشته آتش خشم مهاجران و مهاجرزدگان بود که فوران کرد و خیابان های شهرهای کوچک و بزرگ فرانسه را سوزاند. آتش خشم آن مهاجر الجزایری که چهل – پنجاه سال پیش و در بحبوحه ناآرامی های سرزمینش، با رویای دستیابی به امنیت و آینده ای مناسب به فرانسه مهاجرت کرد؛ یا آن سیاه پوست اهل سنگال، کامرون و دیگر مستعمره های قدیم امپراتوری که در نبود آب برای کشاورزی یا کار در شاخه صنعت به این کشور آمد تا به شغل دایمی و تحصیل و امکانات بهداشتی و خدماتی مناسب برای فرزندانش دست پیدا کند.

مهاجرت ۶

حالا چند دهه ای از آن موج مهاجرت به سوی استعمارگر سابق می گذرد و جوان پرشور و جسور آن روز که رنج مهاجرت و ورود به فرهنگی تازه را با آرزوی دست یابی به مطالبات انسانی، به جان خرید، شصت – هفتادساله شده است. او در جامعه جدید سکنی گزیده، اما جذب این جامعه نشده است.

گذرنامه و شناسنامه فرانسوی دارد، در انتخابات شرکت می کند و از روی ناچاری هم به چپ گرایان رای می دهد، اما هنوز به چشم یک فرانسوی مهاجر دیده می شود. فرزند آن مهاجر چند دهه پیش که خود در داخل خاک سرزمین میزبان به دنیا آمده، مدرسه رفته و رشد کرده، هنوز هم یک خارجی است. حتی اگر ستاره تابناک عرصه ورزش و محبوب قلوب فرانسوی های اصیل هم باشد، حداقل یک ایتالیایی پیدا می شود که او را تروریست خطاب کند و غرور و شرف یک مرد، یک مرد مهاجر را به بازی بگیرد.

هر چقدر هم در داخل فرانسه او را تا سرحد یک قدیس بالا ببرند، باز یک قدیس مهاجر است. آتش خشم همین نسل سوم مهاجران مقیم فرانسه بود که چند ماه پیش اتومبیل فرانسویان اصیل و ریشه دار را در کوچه پس کوچه های پاریس و لیون و مارسی و استراسبورگ سوزاند.

آنها که دیدند پدرانشان هرگز به عنوان عضو درجه یک جامعه میزبان پذیرفته نشده اند، خود راه های تازه ای برای خدمت به جامعه و جذب شدن در آن پیدا کردند. اما وقتی این راه های میان بر به نتیجه نرسید، طغیان کردند تا به شهروندان درجه یک بگویند که تا کی باید در همه جا نادیده گرفته شوند؟
مهاجر ایرانی در کجای این معادلات قرار می گیرد؟ آمریکا و کانادا سرزمین هفتاد و دو ملت است؛ جامعه ای چند ملیتی که به سبب رشد سریع اقتصادی، بیش از جمعیت فعال خود نیازمند نیروی کار است، بنابراین نخبه های هر حرفه ای را می پذیرد (یا می پذیرفت).

اکنون آمار ایرانیان مقیم آمریکا و کانادا رقم قابل توجهی را در میان آمار اقلیت های این دو کشور به خود اختصاص داده است. گروهی موفق و برخی نیز ناموفقند؛ اما ارتباطشان با خاک سرزمین مادری، علیرغم هزاران کیلومتر فاصله، به طور کامل قطع نشده است. درست مثل آن جوان ایرانی که یک دهه قبل به سودای فراهم آوردن سرمایه ای برای تضمین آینده زندگی به ژاپن و بعد مالزی رفت و ماندگار شد اما ریشه هایش را فراموش نکرده است.

مهاجرت ۷

بسیاری از جوانانی که از نسل موج سفرهای کارگری به آسیای شرقی بودند، اکنون به میان سالی رسیده اند و حتی با تشکیل خانواده، همسرانی ژاپنی اختیار کرده و ظاهرا در جامعه میزبان حل شده اند؛ اما هنوز هم در منزل مسکونی خود در کیوتو و منطقه تهران کوچک، وقتی گوشی تلفن را بر می دارند، می گویند: بله، بفرمایید.
شرقی ها اهل سفرند و کسب تجربه. فشارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قرن های اخیر هم بیشتر آنان را به سفر و جابه جایی ترغیب می کند. اما چیزی در فطرت و ذات شرقی ها هست که گاه مانع رشد و پیشرفت فرد هم می شود، اما جدا شدنی نیست و آن به یادسپاری ریشه هاست. شرقی ها هر جا که باشند، مثل شکر در آب اشباع شده، حل نمی شوند.

محله چینی های نیویورک، شهرک های مهاجرنشین حومه مارسی، محلات فقیرنشین اطراف ورامین و حومه مشهد که مکان تجمع افغانیها است، محله گلندل لس آنجلس و کنزینگتون لندن (مشهور به بهشت ایرانیان) همگی نشانه های بارزی هستند که مهاجران را حول یک محور، یعنی وطن و زبان و نژاد جمع می کند. این سیستمی دفاعی است که فرد مهاجر برای دوام آوردن در یک جامعه غریب اتخاذ می کند.

مهاجران اهل یک کشور دور هم جمع می شوند؛ چرا که خواه ناخواه منافع مشترکی دارند و در کشوری بیگانه، به کمک و همدلی و غمخواری یکدیگر بیشتر از پیش نیازمندند.
هجرت یعنی غریبه بودن. هر کجا که بروی و بمانی به هر حال غریبه ای . آلمانی ها با تمام نخوت و غرور قومی خود، ایرانیان را به سبب ریشه های مشترک در نژاد آریایی، راحت تر از مهاجران سایر نقاط جهان می پذیرند.

مهاجرت۳

روابط تجاری و صنعتی دو کشور نیز از دیرباز عمیق و آسان بوده و آلمان همواره اولین شریک تجاری ایران به شمار رفته است. سکونت چند صدهزار ایرانی در این سرزمین هم به همین دلیل است. آلمانی ها ایرانیان را می پذیرند، چرا که آنان را تا حدودی هم نژاد خود می دانند، با ایرانیان مراوده دارند، همکاری های بازرگانی می کنند و مشاغل مهمی را به آنها می سپارند، اما هرگز یک ایرانی مهاجر را آلمانی خطاب نمی کنند.

تازه این وضع ایرانی هاست و گرنه آلمانی ها، ترک ها را که ریشه مشترک نژادی با آلمانی ها ندارند واغلب برای کارگری و تصدی مشاغل پست به سرزمین ژرمن مهاجرت کرده اند، آزار داده، کله سیاه لقب می دهند.

آن ایرانی دیگر هم که در بحبوحه جنگ و افزایش مهاجرپذیری جامعه سوسیالیستی تازه به شکوفایی رسیده سوئد و دانمارک به سرزمین های سرد اسکاندیناوی مهاجرت کردع است، هنوز هم پس از سالها در کمپ های غیربهداشتی و فاقد کمترین امکانات برای پناهندگان اسکان دارد؛ به مرز میان سالی رسیده اما انگیزه ای برای بازگشت به خانه ندارد، از طرفی جامعه میزبان هم نتوانسته است رویاهای جوانی اش را برای کسب معاش و موقعیت شغلی بهتر تعبیر کند، پس هنوز به حقوق اندک بیکاری نظام دولتی سرد و بی روح اسکاندیناوی دلخوش است و با غذای مجانی و گرم بنگاه های خیریه که روزی دوبار به اردوگاه می آیند، خود را سیر می کند.

مهاجرت ۲

عراقی ها، افغانی ها و سایر مهاجران آسیایی نیز در همین اردوگاه های کثیف و نمناک، سنین جوانی را به میانسالی پیوند زده اند. هر کدام حتی شبکه تلویزیونی مستقل و به زبان مادری خود را هم دارند، اما هنوز هم غریبه اند. تکلیف آن مهاجر ایرانی که به هلند، اتریش و استرالیا رفته است هم بهتر از این نیست.

به ندرت می شنویم که مهاجر ایرانی ساکن این نقاط، زندگی بی دغدغه و در رفاه کاملی داشته باشد. اروپا دیگر سالهاست که به تخصص مهاجران جهان سومی نیازی ندارد. آنها به نیروی کار ارزان در مشاغل پست نیازمندترند تا کارشناسان حرفه های تخصصی.

وقتی در سال ۱۹۹۹م. تیم ملی فوتبال ایران در لس آنجلس دیداری دوستانه با تیم آمریکا برگزار کرد، هشتاد هزار ایرانی (یا بهتر بگویم ایرانی تبار) درورزشگاه ۹۰ دقیقه تمام نام کشور خود را فریاد زدند. بسیاری از آنان فرزندان ایرانیان مهاجر بودند که در آمریکا و کانادا به دنیا آمده، درس خوانده و بیش از پدران و مادران خود با جامعه چندفرهنگی آن دیار کنار آمده و تعامل دارند.

خیلی هایشان فارسی نمی دانند، اما با تشویق و رهبری والدین خود، فریاد ایران ایران سرداده بودند، حتی از فوتبال زیاد سردر نمی آوردند؛ چرا که در آمریکای شمالی فوتبال ورزش محبوب و شناخته شده ای نیست. تنها جذابیت ماجرا برای نسل سوم آنجا این بود که هشتاد هزار نفر از همزبانان پدران و مادرانشان یکجا گرد هم آمده بودند و به زبانی جز آنچه در کوچه و خیابان و مدرسه می شنیدند، سخن می گفتند.

در همین جام جهانی امسال ایرانیان بسیاری از فرانسه، هلند، ترکیه، سوئد، دانمارک، انگلستان، آمریکا، کانادا و حتی خود آلمان به تماشای مسابقات تیم ایران رفتند. دیدن تصاویر و شنیدن درد دل های این آدم ها تجربه مغتنمی بود. خیلی از آنان چندان اطلاعات و علاقه ای نسبت به فوتبال نداشتند و این موضوع از حرف هایشان پیدا بود. پس برای چه رنج سفرهای گاه طولانی و پرهزینه را به جان خریدند و به آلمان آمدند؟

گفتنش دشوار است، خودشان هم مستقیما چیزی نمی گفتند، اما ته نگاهشان پیدا بود که دنبال چه چیزی سر از استادیوم های فوتبال آلمان در آورده اند. آنها دنبال بوی خانه و وطن می گشتند و فوتبال بهانه ای بود برای این که چند ساعت یا چند روزی، این بو و حال و هوا را حس کنند. ایرانی شرقی هر جا که برود، دنبال فرصت کمی برای یادآوری خاطره زادگاهش است.

مهاجرت ۸

منبع: باشگاه اندیشه

Print Friendly
لینک خبر : http://www.7sarzamin.ir/?p=10918

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *