درنگی فلسفی در مسأله مهاجرت

هفت سرزمین/ به گمانمان، مقوله «مهاجرت»، مصداق تام و تمامی است از یک اندیشه کاملا انسانی… و اساسا هجرت و دل کندن و رفتن و مهاجرت، تا‌ آن جا که به نفس پویا و فطرت جویای آدمی مربوط می شود یک «حق» خواستنی است که برای هر یک از‌ آحاد انسان، نگره ای کاملا شخصی و «خصوصی» است… از همین روست که تجربه و خواست «مهاجرت»، عمری هم اندازه انسان- تاریخ انسان- دارد… 

از همین جاست که گویی، «انسان مهاجر»- ورای هر آرمان و انگیزه و هویت و خاستگاهی که دارد- مصداق این تعبیر است: چنان دور/ چنین نزدیک…

این جا، که نامش را «چنان دور/چنین نزدیک» گذاشته ایم، قرارمان این است که به «مهاجرت» بپردازیم و این جا فضایی باشد برای تفکر و اندیشیدن درباره مهاجرت. فقط هم به مرزها و هویت و ایرانیت خودمان کار نداریم و به کلیت مهاجرت در اندیشه و ادبیات و هنر و فلسفه در همه جهان می پردازیم (یعنی چنین می اندیشیم که این مقوله را می بایست عام تر از تجربه های صرفا ایرانی مهاجرت ببینیم)…

و مگر نه این که مهاجرت، امری است عام شمول و مبتلابه همه جهان امروز.. و فراتر، مبتلابه انسان این روزگار و همه روزگاران…

پس، در این جا، در این فضای محدود اما خودمانی، بنا داریم:

*  گاهی از هنر مهاجرت بگوییم و گاهی دیگر از ادبیاتش…

* زمانی از فلسفه مهاجرت حرف بزنیم و زمانی دیگر از اندیشه اش…

* بعضی وقت ها از رنج های مهاجرت بگوییم و دیگر وقت ها از شادی هایش…

* گاهی از تجربه مهاجرت بگوییم و گاهی دیگر از تخیلش…

… و همه این ها را- نه فقط مقوله ای سیاسی؛ بلکه فراتر از سیاست و همه قیدهای بعدی و بعدی-  یک مسأله «جدی و انسانی» می دانیم.. به همان اندازه که مهاجرت، «جدی و انسانی» است…

این جا را فضایی بدانید برای گفتن از تجربیات و لحظه ها و تخیل ها و چشم اندازها و رنج ها و شادی های مهاجرت… تجربه ها و تخیل هایی «چنان دور/چنین نزدیک»

مهاجرت

*******

درنگی فلسفی در مسأله مهاجرت

محمدمهدی اردبیلی/ مهاجرت یکی از مسائل ملموس در جامعۀ امروز ماست. یادداشت زیر می‌کوشد تا در مجال محدودش، بصیرت‌هایی نقادانه در خصوص این پدیده، لوازم و تبعاتش به دست دهد. لازم به ذکر است که تحلیل پدیده‌های مرتبط مانند پناهندگی، یا سفر برای تحصیل، علی‌رغم برخی شباهت‌ها تحلیلی اساساً جداگانه را می‌طلبد و در نتیجه تحت شمول این یادداشت قرار نمی‌گیرند.

همچنین علی رغم مسئولیت‌های دولت در جذب و حفظ شهروندان و کاستی‌ها و ضعف‌های غیرقابل انکار در این زمینه، روی سخن این یادداشت تنها با خود مهاجران (چه بالقوه، چه بالفعل) است.

یکی از مهم‌ترین عناصر موجود در پدیدۀ مهاجرت، رویکرد فردگرایانه است. فرد احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند جامعۀ خودش (جامعه ای که در آن متولد شده و رشد یافته است) را تحمل کند.

صرف نظر از بخش بسیار اندکی از مهاجران که در کشور خودشان با تهدیدات جانی یا فشارهای جانفرسا مواجه‌اند، قریب به اتفاق آنها به بهانه‌های مختلف (اعم از استدلال رایج در خصوص وضعیت معیشتی نامناسب گرفته تا بهانۀ «آیندۀ  فرزندان» یا حتی بهانه‌های جالب‌تر «اینجا کسی قدر من را نمی‌داند» و نمونه‌های مشابه) و عملاً به واسطۀ نوعی عافیت طلبی فردگرایانه، به جای ایجاد فضای مطلوب در جامعۀ خویش به دنبال استفاده از ظرفیت‌های جوامع دیگر است.

محاکمۀ سقراط را به خاطر آورید. وی خطاب به دادگاه ادعا می‌کند که گروهی از طرفداران و پیروانش به وی پیشنهاد فرار از زندان و شهر آتن را داده‌اند و او نپذیرفته است. یکی از دلایلی که سقراط با این پیشنهاد مخالفت می‌کند و به حکم اعدام تن می‌دهد، این است که باور دارد اگر از آتن خارج شود، دیگر سقراط نیست. در فرهنگ یونان فرد تنها در پیوندش با شهر شخصیت پیدا می‌کند.

شخصی که از شهرش، از جامعه‌اش دور می‌شود، دیگر حتی شخص هم نیست. صرف نظر از انتقادات قابل طرح در خصوص تعارضات برآمده از این رویکرد که به فروپاشی دولت‌شهرهای یونانی انجامید، اما نکته‌ای که می‌توان بر آن تاکید کرد، از دست رفتن این رابطۀ فرد با شهر (یا جامعه) است.

شخص با رویکردی کاملاً فردگرایانه گمان می‌کند که می‌تواند تصوری از سعادت خود در مقام فرد (یا حداکثر یک خانواده)، جدا از جامعه‌اش داشته باشد. این تصور منجر به غفلت فرد از تمام ریشه‌ها و روابطی می‌شود که میان او و جامعه‌اش وجود دارد.

روشن است که یکی از انگیزه‌های اصلی نهفته در پس ژست فردگرایانۀ مهاجرت، شانه خالی کردن از مواجهۀ فرد با جامعه خود و تنش‌ها وتعارضات آن است. در حقیقت فرد به دنبال تحقق رویای آرمانی خویش راهیِ کشوری دیگر می‌شود، و البته این کار برای وی بسیار راحت‌تر و کم‌هزینه‌تر از تلاش برای اعتلا و مطلوب ساختن جامعۀ خویش است.

در یک کلام رفتن به جامعۀ به ظاهر مطلوبی که شهروندانش پس از سال‌ها (و در واقع قرن‌ها) تلاش‌ و هزینه‌های گستردۀ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به جایگاه قابل قبولی (از نظر فرد مهاجرت کننده) دست یافته‌اند، بسیار راحت‌تر از ماندن و انجام تلاش‌های و هزینه‌های مشابه است.

در نتیجه، این نوع از مهاجرت که با هدف استفاده از امکانات کشور مقصد صورت می‌گیرد، به دنبال دست‌یافتن به نوعی مدرنیتۀ از پیش حاضر و آماده است.

طلبکاری

علاوه بر این، می‌دانیم که عمدۀ مهاجران از برخورد و رفتار شهروندان جامعۀ آرمانی مقصد نسبت به خود و تمایز میان شهروندان درجه اول و مهاجران (در مقام شهروندان درجه دوم) ابراز نارضایتی می‌کنند. جالب اینجاست که عملا همین مهاجران در کشور خودشان نسبت به مهاجران دیگر کشورهای رویکردی به مراتب افراطی‌تر اتخاذ می‌کنند (دست‌کم در کشور خود ما این مساله در مورد مهاجران افغان، پاکستانی و عراقی به وضوح مشهود است).

این مهاجران که بخش قابل توجهی از آنها از هضم شدن در فرهنگ جامعۀ جدید ناتوان‌اند، بدل به یکی از مسائل جامعۀ مقصد می‌شوند و نوعی تداخل فرهنگی را به نمایش می‌گذارند. در واقع آنها، عمدتاً، ابتدا با تحقیر فرهنگ و جامعۀ خویش توجیهی برای ترک جامعه خود و پناه بردن به آغوش آرمانی جامعۀ مقصد می‌یابند.

اما رفته رفته، پس از آنکه خود را به عنوان شهروندان درجۀ دو، با فرهنگی متفاوت دریافتند، در نوعی نوستالژی هویت‌طلبانه باقی مانده و می‌کوشند تا در دل جامعۀ جدید، هویت جامعۀ اصلی خویش را بازیابند. همین امر امروزه به یکی از معضلات فرهنگی-سیاسی جوامع مهاجرپذیر (به ویژه اروپا و امریکا) منجر شده است.

در واقع، بخشی از مهاجران که در فرهنگ کشور مقصد هضم و حل نشده‌اند، به هویت‌های سابق خود بازگشته و به دلیل احساس اقلیت بودن در جامعۀ جدید، اندک اندک به سمت واکنش‌های کین‌توزانۀ رادیکال نسبت به همان جوامع مقصد (سابقاً ایده‌آل) سوق پیدا می‌کنند. نمونۀ اعلای آن را می‌توان در آمار بالای شهروندان خود اروپا و امریکا در میان تروریست‌های القاعده در سطح جهان مشاهده کرد که خود یا خانواده‌شان از کشورهای اسلامی به غرب مهاجرت کرده بودند.

آینده

تجربه نشان داده است که تا زمانی که این نگاه در پس بخش قابل توجهی از نخبگان یک جامعه وجود دارد که «روزی خواهند رفت» و «دنیایی بهتر را تجربه خواهند کرد».

تا زمانی که میل به رفاه‌طلبی با کمترین هزینه و پذیرش مسئولیت اجتماعی پیوند بخورد، تا زمانی که توهم سعادت فردی و خانوادگی بر سعادت جمعی و کلی تقدم یابد، تا زمانی که مهاجرانِ سفر کرده با لحنی طلبکارانه و با ژستی فداکارانه ادعا کنند که «هر وقت وضع کشور خوب شد، برمی‌گردیم».

تا زمانی که جوامع مقصد به لطف افزایش نیروی کار ارزان‌تر و متخصص که حتی هزینۀ تحصیل‌ و آموزش‌شان بر عهدۀ جوامع مبداء (دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی کشورهای خود مهاجران) بوده، با پیشرفت‌های تکنولوژیک و علمی روزافزون مواجه‌اند و جوامع مبداء مشغول اتلاف هزینه‌های ملی و تولید نیروی کار برای جوامع مقصدند، و تا زمانی که مردم امیدشان را نه در جوامع خود، بلکه در «خارج» می‌جویند، جوامع مبداء همچنان درجا خواهند زد، مهاجرت‌ها همچنان ادامه پیدا خواهد کرد، و آش همین آش است و کاسه همین کاسه.

منبع: انسان شناسی و فرهنگ

Print Friendly
لینک خبر : http://www.7sarzamin.ir/?p=11959

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *