شعر فصیح فریاد…

قیصر در این شعر- قبل از آن که شاعر باشد و به جایگاه و شان ادبی خویش بیندیشد- شهروندی ساده از یک جامعه جنگ زده است…

 ۴۵۴۵۴۱-۲

می خواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم- دزفول
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست

گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد وخراب باشد و خون الود
باید که شعر خاکی وخونین گفت
باید که شعر خشم بگویم

شعر فصیح فریاد
 – هرچندناتمام

۰۸۳۹۱۲۹۰۸۷۳۷۰۷۵۰۷۸۲۵

    [۱]

    «شعری برای جنگ»، شعری بی ادعا، بی تکلف و بی آلایش است. همچنان که قیصر نیز خود چنین بود. رسالت شاعر در این شعر، زبان ورزی و جلوه فروشی و صنعتگری نیست. شاعر به دنبال ایفای رسالتی انسانی است.
قیصر در این شعر- قبل از آن که شاعر باشد و به جایگاه و شان ادبی خویش بیندیشد- شهروندی ساده از یک جامعه جنگ زده است. شهروندی که همچون دیگر شهروندان، داغ جنگ را بر پیشانی خود دارد و در اندیشه همدلی و همدردی با مردمی است که بی هیچ گناهی، شهرشان زیر موشکباران دشمن متجاوز بعثی است.

نیت شاعر در این شعر زخمی و از دل برآمده، شعر گفتن نیست، فریاد کشیدن است. قیصر در این شعر به دنبال ترجمان زبان دل خویش است و این کاری است که تنها از «قلم» ساخته نیست. آری، برای ترجمان داغ دل باید زبان دیگری را به خدمت گرفت، هر چند به کارگیری چنین زبانی، خوشایند اهل ادب- به معنای خاص- نباشد:

می خواستم/ شعری برای جنگ بگویم/ دیدم نمی شود/ دیگر قلم زبان دلم نیست/ گفتم: باید زمین گذاشت قلم ها را/ دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست/ باید سلاح تیزتری برداشت/ باید برای جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ

شاعر اهل دزفول است. دسترس ترین شهر برای موشکباران رژیم متجاوز بعثی عراق. بیشترین حملات موشکی نیز در دوران هشت ساله دفاع مقدس به این شهر مظلوم و مقاوم صورت گرفت. از همین رو شاعر قصد دارد با شعر خود، مرهمی بر زخم های این شهر مقاوم و بی دفاع بگذارد. این شعر در واقع عرض تسلیت و تسلایی شاعرانه به مردم داغدار دزفول است. مردمی که هر صبح، با نفیر گوشخراش موشک از خواب برمی خیزند و با دلواپسی و نگرانی از اندیشه از دست دادن عزیزان خود، صبح را به شام می رسانند و در خانه های خراب و خاک آلود خویش، طلوع صبح را انتظار می کشند:

    می خواستم/ شعری برای جنگ بگویم/ شعری برای شهر خودم- دزفول-/ دیدم که لفظ ناخوش موشک را/ باید به کار برد/ اما موشک/ زیبایی کلام مرا می کاست/ گفتم که بیت ناقص شعرم/ از خانه های شهر که بهتر نیست/ بگذار شعر من هم/ چون خانه های خاکی مردم/ خرد و خراب باشد و خون آلود/ باید که شعر خاکی و خونین گفت/ باید که شعر خشم بگویم/ شعر فصیح فریاد/ هر چند ناتمام .

 [۲]

سیمای قیصر در «شعری برای جنگ»، سیمای یک روشنفکر دینی است. شاعری که در آوار فاجعه و شبیخون دشمن، رسالت و تعهد انسانی خود را بر تکنیک، ساختار و شاعرانگی اثر ترجیح می دهد. قیصر روشنفکری است از مردم و در جبهه مردم. از همین رو در فتنه خیز حادثه به دنبال جلوه فروشی ادبی و نام آوری شاعرانه نیست. قصد شاعر این است که گدازه های خشم و فریاد و مظلومیت مردم شهر خویش را بر چهره جهان بی تفاوت بپاشد و کشورهای مدعی «حقوق بشر» را از خواب غفلت بیدار کند؛ البته اگر خودشان را به خواب نزده باشند!

جنس روشنفکری قیصر در این شعر تپنده و تاثیرگذار، از جنس روشن اندیشی یک مسلمان آزاده دیندار است.

شاعر که ملت مظلوم و بی پناه خود را در محاصره بی امان قدرت های اهریمنی می بیند، همچون مولای خویش حسین بن علی در صحرای کربلافریاد برمی آورد که : « اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید. »

در ذهن و زبان شاعر، روشنفکری به معنی دین ستیزی و مردم گریزی نیست. از منظر شاعر، روشنفکر واقعی کسی است که غبار غفلت و بی تفاوتی را از آئینه فطرت انسانی خویش زدوده باشد. انسانی که تجسم عینی این شعر زیبای سعدی باشد:

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

از منظر شاعر، روشنفکر واقعی کسی است که با مردم بیامیزد و شریک غم ها و شادی های آنان باشد. با مردم بخندد، با مردم بگرید، و همدوش مردم برای دفاع از نوامیس خویش و خاک میهن، در جبهه های نبرد علیه متجاوزین حضور داشته باشد.

شاعر در ادامه شعر خویش، به ارائه گزارشی دردمندانه از وضعیت دزفول می پردازد. شهری که به خاطر شرایط جنگی، خواب از سرش پریده و در حالت آماده باش به سر می برد.

شهری که سایه شوم شب، نور را از آن دزدیده و کوچه ها و خیابان های آن پرسه گاه گزمه های ظلمت، و آسمان غم گرفته آن، زیر سیطره خفاش های وحشی دشمن است:

گفت:/ در شهر ما/ دیوارها پر از عکس لاله هاست/ اینجا/ وضعیت خطر گذرا نیست/ آژیر قرمز است که می نالد/ تنها میان ساکت شب ها/ بر خواب ناتمام جسدها/ خفاش های وحشی دشمن/ حتی زنور روزنه بیزارند/ باید تمام پنجره ها را/ با پرده های کور بپوشانیم!

شاعر با لهجه ای ساده و صمیمی به واگویه اضطراب و دل نگرانی های مقدس خویش می نشیند. او نگران «انسان» است، انسانی که در شبیخون بی رحمانه آتش و خمپاره و موشک، حرمتش به تاراج می رود. او نگران نور و روشنایی و بینایی است، نگران نجابت پنجره های غبار گرفته و آیینه های زنگاری…

[۳]

مسخ زدگی و مسخ شدگی جهان، یکی دیگر از مضامین مورد توجه شاعر در جنگ سروده «شعری برای جنگ» است. همه چیز در پیرامون دنیای شاعر تغییر ماهیت داده است. شبیخون شب، چهره شاعر را به کلی دگرگون کرده و گویا همه چیز در حال فروپاشی است. به هیچ چیز اعتمادی نیست، حتی به نور ستارگان! زیرا در شرایطی که هیولای خونخوار «تجاوز» سیطره شوم و اهریمنی خود را برهمه جا گسترده است و از مرزهای معصوم میهن – با حمایت و پشتیبانی نیروهای استکباری – در حال پیشروی است، به هیچ چیز نمی توان اعتماد کرد، چرا که هیچ بعید نیست ستارگان، شبگردهای خونریز دشمن باشند:

در انتظار شب/ دیگر ستارگان را/ حتی، هیچ اعتماد نیست/ شاید ستاره ها/ شبگردهای هرزه دشمن ما باشند/ اینجا/ حتی/ از انفجار ماه تعجب نمی کنند/ اینجا/ تنها ستارگان/ از برج ها فاصله می بینند/ که شب چقدر موقع منفوری است/ اما اگر ستاره زبان داشت/ چه شعرها که از بد شب نمی گفت/ گویاتر از زبان منِ گُنگ .

در ادبیات مقاومت اکثر کشورها، «شب» نماد اختناق، استبداد، و تجاوز دشمن است. علت این امر نیز ظلمت و تاریکی شب است. دیو جهل و زشتی و پلشتی، همواره در شب رخ می نماید، همچنان که تجاوزگر.
اهریمن فتنه نیز شب را برای پیاده کردن نقشه های شوم خویش انتخاب می کند. از همین رو در نگاه شاعر نیز «شب» موقع بدی است. زیرا خنجر نامردی و نامردمی و خیانت در آوار شب بر گرده حقیقت و شرافت می نشیند:

در این زمانه برادر که فصل بیدردی ست
به گرده های شرف، دشنه های نامردی ست
نمی وزد به جهان، خشم استخوان مردی
و این جهان ستمستان ناجوانمردی ست

شاعر از شب خاطرات بدی دارد. شب در ذهن شاعر، تداعی کننده کابوس های هولناک تجاوز و مرگ و ویرانی و بی خانمانی است. شب ، هنگامه به سوگ نشستن مادران و یتیمی کودکان معصوم است. در فتنه خیز حادثه، شب به نفرین شومی می ماند که از نحسی و شومی آن باید به خدا پناه برد:

آری/ شب موقع بدی است/ هر شب تمام ما/ با چشم های زل زده می بینیم/ عفریت مرگ را/ کابوس آشنای شب کودکان شهر/ هر شب لباس واقعه می پوشد/ اینجا/ هر شام خامشانه به خود گفته ایم:/ شاید/ این شام، شام آخر ما باشد/ اینجا/ هر شام خامشانه به خود گفته ایم:/ امشب/ در خانه های خاکی خواب آلود/ جیغ کدام مادر بیدار است/ که در گلو نیامده می خشکد؟

    [۴]
در فراز بعدی شعر ، شاعر به روایت مظلومیت انسان در شبیخون بی امان توپ و تانگ و مسلسل می نشیند.شاعر ، خود در قلب فاجعه زندگی می کند.از همین رو روایت او از جنگ ، روایتی بی واسطه و صادقانه است. شاعر با احساسی زلال و با صداقتی مثال زدنی دست ما را می گیرد و به قلب حادثه می برد. تصویر گری های او از صحنه های جنگ و گزارش لحظه به لحظه او از واقعه باعث می شود ما با شاعر همذات پنداری کنیم و همچون جان داغدار و بر گور اصالت های بر باد رفته بگرییم . توصیف های شاعر در این فراز از شعر باور پذیرترین توصیف هاست ، آن چنان واقعی که ما خود را در دزفول و در کنار مردمی می بینیم که با دست های خالی در برابر هیولای سراپا مسلح « تجاوز » با شجاعت بسیار استقامت می کنند و برای حفظ آب و خاک میهن اسلامی خویش ، در برابر دشمن ، سینه سپر می کنند و به فیض شهادت نائل می گردند :

اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تادر میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک وآهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود میکنیم
در زیر خاک گل شده می بینیم:
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش ماندهاست
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برایماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل وسنگ
بر قلب های کوچک
در گورهای تنگ…

این فراز و فراز بعدی شعر قیصر قرابت عجیبی با غزل « غریبانه » دیگر شاعر دفاع مقدس ، پرویز بیگی حبیب آبادی دارد . هر چند بیگی غزل غریبانه را با الهام از سقوط خرمشهر و در توصیف فضای غمبار این شهر زخم خورده سروده است.
تصویر گری ها و صحنه پردازی های قیصر در این بخش از شعر با فضای غزل غریبانه مشابهت های فراوانی دارد . با این تفاوت که قیصر برای واگویه احساسات خویش قالب نو را انتخاب کرده و بیگی به قالب غزل متوسل شده است :
یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمعما، هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان، خون است به دل‌هامان
فریاد و فغاندارد، دردى‌کش میخانه
هر سوى گذر کردم، هر کوى‌ نظر کردم
خاکستر و خوندیدم؛ ویرانه به ویرانه
افتاده سرى سویى، گلگون شده گیسویى
دیگر نبود دستىتا موى کند شانه
آتش شده در خرمن ، وای من و وای من
از خانه نشان دارد ، خاکستر کاشانه
ای وای که یارانم، گل‌های بهارانم
رفتند از اینخانه، رفتند غریبانه

حال ، فراز بعدی شعر قیصر را بخوانیم . آیا شما هم بعد از خواندن این بخش از شعر ، این قرابت های حسی و تصویری را حس می کنید ؟

اما
من از درون سینه خبر دارم
ازخانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشیکه مملو رویاهاست
– – رویای کودکانه ی شیرین
از آن شب سیاه
آن شب که درغبار
مردی به روی جوی خیابان خم بود
با چشمهای سرخ و هراسان
دنبال دستدیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطرتند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتیدگر
مری خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دو چرخه
سوی مزار کودک خودمی برد
چیزی درون سینه ی او کم بود….

این فراز از شعر ، نقطه اوج هنرمندی شاعر در جبهه نگاری و گزارشگری شاعرانه از جنگ است. شاعر در این فراز از شعر ، در مقام یک گزارشگر که به شهر جنگ زده دزفول اعزام شده است ، به گزارش لحظه به لحظه اتفاقاتی می پردازد که بر اثر تجاوز وحشیانه دشمن بر دزفول حادث شده است. اگر دقت کنید ، شاعر اصلا به دنبال این نیست که با بهره گیری از آرایه های ادبی و صنایع لفظی و معنوی بر جمال شعر خود بیفزاید . شاعر در نهایت سادگی ، بی پیرایگی ، و صمیمیت حرف های از دل بر آمده خود را بر سینه کاغذ نقش می زند و اتفاقا همین صداقت و بی پیرایگی راز توفیق و ماندگاری این شعر در حافظه نسل بعد از انقلاب است . همچنان که در مقدمه این نوشتار اشاره کردم ، در لحظه سرودن این شعر آنچه برای شاعر محلی از اعراب ندارد ، فرم و ساختار و زبان ورزی و … است. زیرا شاعر به دنبال ایفای نقش تاریخی و رسالت انسانی خویش است و بیمی از زخم زبان های منتقدان ندارد . حکایت او به حکایت آدمی می ماند که دستش لای در گیر کرده است و جز فریاد چاره دیگری ندارد . آیا از انسانی که در آتش می سوزد ، انتظاری جز دست و پا زدن ، دویدن ، و فریاد کشیدن می رود ؟!
[۵]
اما
این شانه های گرد گرفته
چهساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان وکمر هاشان
استاده اند فاتح و نستوده
بی هیچ خان و مان
در گوششان کلامامام است
فتوای استقامت و ایثار
بر دوششان درفش قیاماست .

خطاب شاعر در این فراز از شعر به مردم جهان است ، و البته به صورت مستقیم به قدرت های استکباری . آنان که با تجهیز رژیم بعثی صدام به انواع و اقسام جنگ افزارهای مدرن و ویرانگر او را برای ادامه تجاوز یاری می کردند .
شاعر با همان لهجه نجیب و جنوبی خود ، مردم جهان را مخاطب خویش قرار می دهد و با قاطعیت اعلام می کند که با وجود همه این نا ملایمات و مصائب ، که بر اثر تجاوز دشمن به خاک پاک ایران به وجود آمده است ، ملت آزاده و سربلند ایران ، به سبب اعتقاد و باور قلبی به اسلام و آموزه های دینی ، جهاد در راه خدا و پاسداری از میهن اسلامی را افتخار خود می دانند و با پیروی از رهبر و مقتدای خویش  ، امام خمینی ( ره ) ، تا آخرین نفر و تا آخرین نفس حاضرند دلیرانه با دشمن بجنگند ، جهادی مومنانه تا مرز شهادت . از همین رو – به رغم سر بازان دشمن – که بدون هیچ انگیزه ایمانی و صرفا به زور اسلحه راهی میدان جنگ شده اند ، سربازان ایرانی به صورت داوطلبانه و برای عمل به تکلیف انسانی و الهی خویش و برای پاسداری از دستاوردهای خونبار انقلاب اسلامی راهی جبهه ها می شوند و آرزویی جز شهادت در راه حق در سر ندارند . زیرا آنان از پیر و مراد و امام خویش آموخته اند : « ما مامور به تکلیفیم ، نه مامور به نتیجه . »
آری ، شاعر با حنجره سرخ عشق ، پیام پایداری و استقامت را در گوش مردم جهان فریاد می کند و مظلومیت ملت خویش را همچون پرچمی به اهتزاز در می آورد تا فطرت های بیدار جهان بدانند ملت ایران برای دفاع از نوامیس خویش ، نا خواسته در جنگی نا برابر وارد شده است و هدف او جز دفاع و بیرون راندن دشمن چیز دیگری نیست .

]۶[
در آخرین فراز از « شعری برای جنگ » ، شاعر مردم بی توجه و منفعلی را مخاطب خویش قرار می دهد که به هر علت ، نقش تماشاگر را بازی می کنند و هر چند در جبهه دشمن نیستند ، حق را نیز یاری نمی کنند .شاعر این مردم را به دیوار تشبیه می کند ، دیواری سرد و سنگی که برای زنده ماندن بر شرافت انسانی خویش چوب حراج می زنند و با فاصله گیری از جبهه و جنگ و خزیدن در پیله عافیت ، نام خود را از صحیفه استقامت و پایداری پاک می کنند . شاعر این آدم ها را به مردگان سیار تشبیه می کند ، انسان هایی که زندگی نباتی دارند و بس !
حقیقت نیز جز این نیست ، وقتی انسان از حضور در صحنه « حق و باطل » سر باز زند و فقط برای حفظ خویش و زنده بودن به هر قیمتی تلاش کند ، تفاوت چندانی با یک مرده ندارد ! چنان که دکتر شریعتی می گوید :
وقتی که در صحنه ی پیکار حق و باطل نیستی ، هرکجا می خواهی باش . به نماز بایست یا به شراب بنشین . فرقی نمی کند !

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید !
شاعر نیز زندگی جاوید را در جهاد در راه خدا و پاسداری از آرمان های والای انسانی و الهی می داند و برای دستیابی به این سعادت ، شهادت در راه حق را توصیه می کند :
زنده جاوید کیست ؟ کشته شمشیر دوست
کاب حیات قلوب ، از دم شمشیر اوست
قیصر ، در فراز پایانی شعر خویش ، به فطرت های غبار گرفته تلنگر بیداری می زند . او همچون عارفان توصیه می کند : « بمیرید ، قبل از آن که بمیرید ! » ، شاعر برخاستن و سلاح بر گرفتن  و جهاد افتخار آمیز برای بیرون راندن دشمن از خاک میهن را یگانه راه رهایی می داند و با این اتمام حجت شعر خویش را به پایان می برد :

باری
این حرفها داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشتهاست
آیا تو را توان شنیدن هست؟
دیوار
دیوار سرد و سنگی سیار
آیا رواستمرده بمانی
در بند انکه زنده بمانی؟
نه
باید گلوی مادر خود را
از بانگرود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تریبرداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

]۷[

و اما حسن ختام این نوشتار را به حاشیه- نوشت زنده یاد «سید حسن حسینی» بر سروده «شعری برای جنگ» قیصر امین پور اختصاص می دهم. با هم می خوانیم:

«شعری برای جنگ» سروده قیصر امین پور از سروده های به یاد ماندنی و ماندگار در عرصه ادبیات جنگ هشت ساله تحمیلی است. این شعر شاید برای نسلی که جنگ را ندیده و از مسند اندازان عرصه شعر تنها روایت مخدوشی از آن را شنیده است، سرشار از شعار وخالی از ایجاز باشد. اما برای قدیمی های این عرصه که بی غرض و مرض دفتر ادبیات جنگ را ورق می زنند، اثری درخشان و در زمان خود سخت ضد کلیشه است!

جنگ همواره در هر کجای جهان دو راوی داشته و دارد: یکی مردم و دیگری رسانه های دولتی.
قیصر در این اثر با طعنی پنهان به رسانه های نارسا- اینجا خبر همیشه فراوان است- از «درون سینه» مردم دزفول- یعنی ایرانی های خط مقدم- هم خبر داد. با نماهایی درشت و درد آور از زشتی های تجاوز دشمن و به قصد بیدار کردن «دیوار» هایی که در پایتخت از جنگ می کوشیدند تا «مینیاتور» هایی دلفریب ارائه دهند.»

(سید حسن حسینی، گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس، ص۱۱۷)

در یک نگاه کلی باید گفت که « شعری برای جنگ » در واقع «شعری در مذمت جنگ» و در ستایش «صلح» است. شاعر در این سروده در صدد اثبات حقانیت دفاع هشت ساله ملت ایران در برابر هجوم ناجوانمردانه دشمن به خاک میهن اسلامی است و همچنان که خواندیم در فراز های درخشانی از این شعر، شاعر با توصیف ویرانی های ناشی از تجاوز رژیم بعثی صدام به خاک ایران، چهره زشت و منفور جنگ را به تماشا می گذارد، آنجا که از «خانه های خونین»، «عروسک های خون آلود»، «انفجار مغز کودکان بر بالشی از رویا» و «سر بریده مردان قبیله» سخن می گوید، در بطن «شعری برای جنگ» آرزوی «صلح» خوابیده است، آرزوی صلح، آشتی و آرامش برای ملت ایران و همه مردم جهان- به امید آن روز.

رضا اسماعیلی

Print Friendly
لینک خبر : http://www.7sarzamin.ir/?p=94

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *