فیلمنامه خوانی/ ۱- «مخمصه»/ مایکل مان

«مخمصه- heat» از برجسته ترین و شاخص ترین فیلم ها و فیلمنامه های کارگردان صاحب نام آمریکایی مایکل مان است. درام حیرت انگیزی که در این فیلم میان آل پاچینو در نقش یک پلیس مصمم و رابرت دنیرو در قالب یک سارق حرفه ای درمی گیرد از مثال زدنی ترین نمونه های درام نویسی بر بستر یک پلیسی جذاب است.

هفت سرزمین/ حسام شکیبا- در این بخش از «هفت سرزمین»، با عنوان «فیلمنامه خوانی»، هر هفته- شنبه ها- متن کامل یک فیلمنامه داخلی یا خارجی تقدیم می شود. امیدواریم به مرور، متن های منتشر شده فیلمنامه ها اختصاصی باشد. هم چنین تلاش می کنیم همراه با هر فیلمنامه، مروری بر زندگی و آثار فیلمنامه نویس هم ارائه شود.

********

heat-image

متن کامل فیلمنامه «مخمصه- heat»

نویسنده فیلم نامه و کارگردان: مایکل مان

بازیگران: آل پاچینو( وینسنت هانا)، رابرت دنیرو( نیل مک کالی)، ول کیلمر( کریس شیهرلیس)، جان وویت( نیت)، تام سایزمور( مایکل سریتو)، اشلی جاد( شارلین)، دایان وینورا( جاستین) و ناتالی پورتمن( لارن).

محصول ۱۹۹۵ آمریکا/ ۱۷۱ دقیقه.

********

۱٫خارجی- ایستگاه مترو -شب

ایستگاه مترو آرام و خلوت است. از فاصله ای دور، صدای ورود قطار شنیده می شود. از اطراف، توده ای بخار در هوا پخش شده است. مدتی بعد، روشنایی حاصل از چراغ قطار، پس زمینه تصویر را روشن می کند. قطار آرام آرام وارد ایستگاه می شود و توقف می کند. نیل مک کالی از قطار پیاده می شود. نخست، نگاهی به اطراف می اندازد و بعد آرام و خون سرد حرکت می کند. نیل یک ساک کاغذی در دست دارد و همچون پرستار یک بیمارستان لباس پوشیده است: نیل یک حرفه ای خون سرد است و خیلی آرام و با اعتماد به نفس کامل قدم بر می دارد. موهای او در چهل و دو سالگی، جو گندمی شده است. او هشت سال را در زندان مک نیل و سه سال را در زندان سن کوئنتین گذرانده است. صدای نیل، بم و نازیباست؛ همچون اراذل و اوباش خیابانی. اما زبان و نوع حرف زدنش متین و با نزاکت است. وقتی حرف می زند، گویی که یک مهندس سخن می گوید. او در کارش، دقیق و باهوش است. به کارش اهمیت می دهد و برایش مهم نیست که سطح کارش چه باشد؛ آنچه مهم است اینکه کار باید بدرستی انجام شود؛ خواه یک دزدی ساده خیابانی باشد، خواه یک دزدی مسلحانه از بانک. و البته او همیشه در کارش موفق است. اگر به او مراجعه کنید، حتماً با وظیفه شناسی کامل، مشکلتان را حل می کند. هیچ زن ثابتی در زندگی او حضور ندارد. نیل از یک آسانسور پایین می رود و وارد سالن بزرگی می شود. دوربین با فاصله ای از بالا، او را همراهی می کند.

۲٫داخلی – کریدور بیمارستان – شب

نیل در کریدور را باز می کند و وارد آن می شود. دوربین کنار نیل است و او را همراهی می کند. نیل از کریدوری طویل می گذرد. کریدور شلوغ و پر سر و صداست؛ چرا که بیماران، پرستاران، انترن ها و پزشکان زیادی در آن رفت و آمد می کنند. علاوه بر این، از بلندگوی کریدور، مدام پیامهایی به گوش می رسد. نیل به خروجی می رسد. او چشم می گرداند و می بیند که پرستاران، پیرمردی را روی یک تخت چرخ دار به اتاق عمل می برند. به پیرمرد کپسول اکسیژن وصل شده است. نیل از لحظه ای که از قطار پیاده شده، حتی یک لحظه نیز نایستاده است؛ او با گامهایی آرام، حرکت می کند و اطرافش را زیر نظر دارد.

۳٫ خارجی – محوطه بیرون بیمارستان – شب

نیل از کریدور خارج می شود. جلوی بیمارستان، چهار آمبولانس توقف کرده اند. او به آمبولانسها نگاهی می اندازد و آنها را برانداز می کند. عاقبت سوار یکی از آنها می شود و آمبولانس را به حرکت در می آورد. احتمالاً او آمبولانس را دزدیده است،
اما ما هنوز چیزی نمی دانیم.

۴٫خارجی- یک شرکت ساختمانی – روز

کریس شیهرلیس، همراه یکی از کارمندان شرکت، از کنار تلی از شن و ماسه می گذرند و به پیشخوان می رسند. کارمند به پشت پیشخوان می رود و شروع به نوشتن می کند. کریس کلاهی بر سر گذاشته است و یک تی شرت آستین کوتاه به تن دارد. چکمه های چرمی او مشکی است. روی دوش کریس، یک صندوق چوبی متعلق به شرکت ساختمانی میلواکی دیده می شود. کریس صندوق را روی پیشخوان می گذارد. با سر و وضعی که او دارد، به نظر می رسد که باید کارگر ساختمانی باشد. کریس بیست و نه سال دارد و در تگزاس به دنیا آمده است؛ پیش از این، بوکسور بوده است. اما حالا می تواند به پنج روش، هر گاو صندوقی را باز کند. چیزی را هم که او اکنون می خرد، با همین مسئله ارتباط دارد. او و مک کالی، از ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۷، در سن کوئنتین هم سلول بوده اند. کریس کمی تند و خشن است و هرگز نمی تواند پولی برای خود و خانواده اش پس انداز کند؛ چرا که به محص به دست آوردن پول، آن را خرج می کند.
کارمند: می خواین با اون چی کار کنین؟
کریس: برای سوراخ کردن یه دیوار ریسمانی لازمش دارم.
کارمند: خیالت راحت باشه. با اون می تونی حتی آهن رو خم کنی. خب چک می دی یا نقد می بری؟
کریس کارت اعتباری خود را بیرون می آورد و آن را به کارمند نشان می دهد.
کارمند: ۷۸۸ دلار و ۳۰ سنت می شه.
کارمند نگاهی به کارت می اندازد و اسم کریس و شماره او را یادداشت می کند. البته کارت کریس، یک کارت کاملاً جعلی است. کریس جعبه را دوباره روی دوش خود می گذارد.
کریس: ممنون.
کریس می رود.

۵٫داخلی – یک فروشگاه اسباب بازی – روز

مایکل سریتو، چهل ساله است و اکنون در یک فروشگاه اسباب بازی، مشغول جست و جو است. سریتو، مردی درشت اندام و تا اندازه ای خشن است. او در سیسیل به دنیا آمده و پانزده سال را در زندانهای آتیکا، جولیت و ماریون گذرانده است. او تمایل زیادی به کشیدن اسلحه و کشتن آدمها دارد، اما مردی خانواده دار است و پدری مهربان برای بچه هایش به حساب می آید. اگر از او درباره چنین تناقضی سؤال کنید، او اصلاً نمی داند شما درباره چه چیزی حرف می زنید. شما باید مراقب باشید که سر راه او قرار نگیرید، چرا که بدون شک او شما را می کشد. با این حال او مهربان ترین فرد گروه است و البته خوش تیپ و باهوش نیز هست.
اکنون سریتو به یک خانه عروسکی خیره شده است. انگشتان زمخت سریتو، خانه را بر می دارد. سریتو به طرف پیشخوانی می رود که پشت آن یک فروشنده میان سال ایستاده است.
سریتو: اینو برای من کادو کنین.
فروشنده: چشم آقا… شما حتماً یه دختر کوچولوی خوشگل دارین!
سریتو: نه، دو تا دارم.
فروشنده: چه خوب!
سریتو: اون سه تا ماسکهارو هم می خوام.
فروشنده، ماسک کلارک گیبل، هیولای سه چشم و بانوی زیبا را از قفسه بر می دارد و به سریتو می دهد.
سریتو: ماسک دانلد داک رو هم بدین.
فروشنده( می خندد): حتماً برای هالووین می خواین، درسته؟
سریتو: بله، هالووین کم کم داره پیداش می شه… خب چقدر شد؟

۶٫ داخلی – آپارتمان جاستین – اتاق خواب – صبح

جاستین روی تخت دراز کشیده است. او بیست و نه سال دارد و لاغر اندام است. موهایش را بلوند کرده و چشمانی ریز دارد. او عاشق همسر خود، وینسنت هاناست. صدای خارج از قاب دوش حمام شنیده می شود.

۷٫داخلی – حمام -صبح

هانا زیر دوش است.[…] شیشه حمام بخارآلود شده است. هانا دوش را می بندد. صدای خارج از قاب تقه یک فندک شنیده می شود.

۸٫ داخلی – اتاق خواب -صبح

هانا وارد اتاق می شود. جاستین روی تخت دراز کشیده است و سیگار می کشد.
جاستین: منو صبحونه مهمون نمی کنی؟
هانا( به ساعت خود نگاه می کند): نمی تونم. باسکو منتظرمه.
لارن( در حال وارد شدن به اتاق): سلام وینسنت. مامان، کلاههای من کجاست؟
لارن، دختر جاستین، پانزده ساله است. او دختری بلند قد است و اکنون کمی مضطرب به نظر می آید.
هانا: سلام عزیزم.
جاستین: فکر کنم تو آشپزخونه دیدمشون.( به هانا) می خوای برات قهوه درست کنم؟
هانا( به لارن که اکنون در اتاق بغلی است): امروز مدرسه نمی ری؟
لارن( صدای خارج از قاب): پدرم می آد دنبالم… می ریم با هم یه گشتی می زنیم و بعدش با هم ناهار می خوریم( مکث می کند) روی میز نیستن!
جاستین: پس دیگه من نمی دونم( به هانا) پدرش همیشه نیم ساعت دیر می آد.( جاستین از رختخواب بیرون می آید) قهوه می خوای؟
هانا: نه، باید برم.
هانا از اتاق بیرون می رود.

۹٫ داخلی – هتل مک آرتور – روز

وینگرو بیست و هفت ساله است. او کنار دست شویی ایستاده و سینه اش را با آب می شوید. روی تمام نقاط بدنش خالکوبیهای عجیب و غریبی دیده می شود. خیلی زمخت و کاملاً وحشی است. به نظر می رسد که از « دانشگاه گلادیاتوری» فارغ التحصیل شده باشد. او لباس نظامی خود را به تن می کند. موهای سیاه بلندش، پشت گردنش را پوشانده است.

۱۰٫خارجی – هتل مک آرتور – روز

وینگرو از هتل بیرون می آید و همان جا منتظر می ایستد. او با شلختگی تمام، ژاکت خود را می پوشد. کمی بعد، یک کامیون حمل زباله با پوزه ای مثل یک سگ وحشی، توقف می کند.

۱۱٫ داخلی – کامیون – روز

مایکل سریتو راننده کامیون است.
سریتو: وینگرو تویی؟
وینگرو: آره.
وینگرو داخل کامیون می شود. سریتو کامیون را به حرکت در می آورد. لحظاتی بعد، دستش را به طرف سریتو دراز می کند. سریتو دنده ماشین را عوض می کند و بعد با او دست می دهد. تا زمان عملیات، مدت زیادی باقی نمانده است.
وینگرو( با صدای بلند): حتماً تو هم سریتو هستی؟ درسته؟( مکث می کند) نیل خیلی آدم با حالیه. مگه نه؟
سریتو: آره.
هر دو با صدای بلند با یکدیگر حرف می زنند، چرا که صدای موتور کاملاً گوش خراش است.

۱۲٫خارجی – خیابان – روز

صدای زمینه تصویر، ناگهان قطع می شود. کامیون می ایستد. هر دوی آنها با خیال راحت داخل ماشین نشسته اند. وینگرو قهوه اش را تمام می کند و بعد به لیوان خالی خیره می شود.

۱۳٫ داخلی – کامیون – روز

سریتو سیگاری روشن می کند. مدتی بعد او سیگاری به وینگرو تعارف می کند. وینگرو یک نخ سیگار بر می دارد و آن را روشن می کند. آن دو با خیال راحت سیگار می کشند. دود سیگار، جلوه ای آبی رنگ به داخل ماشین داده است.
وینگرو: شما همیشه با هم کار می کنین؟
سریتو: همیشه.
وینگرو: پس گروه سفت و سختی هستین؟!
سریتو: آره.
وینگرو: شاید منم بتونم باز هم با شماها کار کنم.
سریتو نگاهی به وینگرو می اندازد. سریتو از اینکه تمرکزش را با حرفهای وینگرو از دست داده عصبانی می شود.
سریتو: بس کن دیگه اسلیک…
با این حرف، گفت و گوی بین آن دو تمام می شود. وینگرو دستانش را روی داشبورد می گذارد. اکنون او کمی نگران به نظر می آید.

۱۴٫ داخلی – یک وانت اسقاط – روز

تونر، مردی چهل ساله با ظاهری کثیف و شلخته است. او یک بی سیم در دست دارد و وانتش کنار خیابان ایستاده است. تونر آرام و منتظر است.
نیل( صدای خارج از قاب): آماده ای؟
تونر( با بی سیم): آره.
نیل( صدای خارج از قاب): حواست به اونا هست؟
تونر( با بی سیم): آره.
در زمینه تصویر، صدای خفیف آژیرهای پلیس شنیده می شود.

۱۵٫ داخلی – آمبولانس – روز

کریس و نیل، روی صندلیهای جلویی آمبولانسی نشسته اند که نیل شب قبل آن را دزدیده است.
صدای گوینده رادیو: اکنون توجه شما را به ترانه رادیو جلب می کنیم…
نیل: خاموشش کن.
کریس رادیو را خاموش می کند. در صورت این دو نفر نیز آثار نگرانی دیده می شود.

۱۶٫داخلی – کامیون حمل زباله – روز

سریتو( به ساعت خود نگاه می کند): زمان خیلی مهمه.
وینگرو با عصبانیت سیگار خود را بیرون می اندازد. سریتو از یک ساک کاغذی دو دست دستکش و دو ماسک را که قبلاً خریده بود، بیرون می آورد. او و وینگرو خیلی سریع ماسکها را به صورت می زنند و بعد دستکشها را به دست می کنند. سریتو ماسک هیولای سه چشم و وینگرو ماسک بانوی زیبا را به صورت خود زده اند. از این به بعد، حرکات آنها با سرعت بیشتری صورت می گیرد. سریتو کامیون را به خیابانی دیگر می برد. از نقطه نظر او می بینیم که یک کامیون زره پوش از آن کوچه عبور می کند. اکنون کامیون سریتو پشت کامیون زره پوش قرار گرفته است. در چنین موقعیتی، ما متوجه می شویم که آنها قصد دارند یک عملیات سرقت مسلحانه را شروع کنند. کامیون سریتو کمی به چپ متمایل می شود، اما کامیون زره پوش مستقیم حرکت می کند. سریتو به راست می رود و دوباره به چپ متمایل می شود.

۱۷٫ داخلی – آمبولانس – روز

اکنون کریس و نیل نیز ماسکهای شان را به صورت زده اند. از صورتها این طور بر می آید که قرار است در این نمایش، نیل نقش دانلد داک و کریس نقش کلارک گیبل را بازی کنند. آن دو اسلحه های خود را کنترل می کنند. آمبولانس که تا این لحظه، پیشاپیش کامیون زره پوش حرکت می کرده است، طوری در داخل خیابان توقف می کند که کاملاً سد راه کامیون زره پوش می شود. راننده کامیون زره پوش چاره ای جز توقف ندارد.

۱۸٫ داخلی – کامیون زره پوش – روز

از نقطه نظر راننده کامیون می بینیم که کامیون سریتو افسار گسیخته و به سرعت به ما نزدیک می شود.

۱۹٫ خارجی – خیابان – روز

کامیون سریتو با سرعت تمام با کامیون زره پوش برخورد می کند؛ طوری که کامیون زره پوش واژگون می شود و روی کف زمین تا چندین متر کشیده می شود. کامیون زره پوش، چند ماشین دیگر را نیز با خود حرکت می دهد. کریس با میله ای که در دست دارد، بسرعت خود را به کامیون زره پوش می رساند.

۲۰٫ داخلی – کامیون زره پوش – روز

چهار نگهبانی که داخل کامیون بوده اند، در هوا معلق می شوند. یکی از آنها به خود مسلط می شود و بی سیم را به کار می اندازد.
نگهبان: ۲۱۱، به ما حمله شده.

۲۱٫ خارجی – خیابان – روز

اکنون تمام افراد، پشت کامیون زره پوش ایستاده اند و بشدت اوضاع را کنترل می کنند.

۲۲٫ داخلی – وانت اسقاط – روز

تونر از زیر داشبورد، یک گیرنده کوچک صدا را بیرون می آورد که به وسیله آن می تواند از حرکت ماشینهای پلیس آگاه شود. او از پیامهای ماشینهای پلیس، چیزی را متوجه می شود.
تونر( از داخل بی سیم به نیل): تا سه دقیقه دیگر می رسن اونجا.

۲۳٫ خارجی – خیابان – روز

نیل با شنیدن صدای تونر، یک کورنومتر را به کار می اندازد. در همین هنگام، کریس نیز یک بمب دستی کوچک را پشت کامیون زره پوش کار می گذارد. بعد، از همه می خواهد که از کامیون زره پوش فاصله بگیرند. کریس چاشنی بمب را می کشد و سوراخی بزرگ در پشت کامیون به وجود می آید. موج انفجار باعث می شود شیشه تمام ماشینهای اطراف بشکند. اعضای گروه به سرعت به طرف کامیون می روند. نیل داخل کامیون می شود و نگهبانهای گیج و منگ را به بیرون هل می دهد. نگهبانها جلوی کامیون به صف می شوند. وینگرو و سریتو جلوی آنها می ایستند و هر حرکت کوچکی از آنها را زیر نظر می گیرند. نگهبانها کاملاً وحشت کرده اند و هیچ حرکتی از خود نشان نمی دهند.

۲۴٫ داخلی – کامیون زره پوش – روز

نیل در میان دود و غبار، به جست و جوی محتویات داخل کامیون مشغول می شود. او چندین پرونده را زیر و رو می کند. کریس نیز به او ملحق می شود. آنها با سرعت، پرونده ها را بررسی می کنند. در کنار پرونده ها، مقدار زیادی پول نیز دیده می شود، اما آنها هیچ توجهی به پولها ندارند. نیل به کورنومتر نگاه می کند.
نیل: بجنب، هشتاد ثانیه اش رفت.

۲۵٫ خارجی – خیابان – روز

وینگرو سعی دارد از خود نمایشی مهیج نشان دهد. او مدام نوک اسلحه خود را از روی نگهبانی برداشته، به طرف نگهبانی دیگر می گیرد و دوباره اسلحه را به طرف نگهبان اول بر می گرداند. کریس از کامیون بیرون می آید. او نواری را روی عرض خیابان پهن می کند. این نوار، ریسه ای از میخهای فولادی نوک تیز است.

۲۶٫ داخلی – کامیون زره پوش – روز

نیل همچنان مشغول جست و جوست.

۲۷٫ خارجی – خیابان – روز

یکی از نگهبانان، به چهره وینگرو خیره شده است و هیچ حرکتی نمی کند. وینگرو به او اشاره می کند که حرکت کند. اما نگهبان ناتوان از هر گونه حرکتی است. وینگرو با تفنگ خود ضربه ای بر دوش نگهبان وارد می کند.
سریتو: هی اسلیک، اون شوکه شده. به خاطر همین نمی تونه حرفهای تو رو بشنوه… بسه دیگه، شلوغش نکن.

۲۸٫داخلی – کامیون – روز

نیل عاقبت موفق می شود پرونده مورد نظرش را پیدا کند. نیل با شتاب از کامیون خارج می شود.

download

۲۹٫ خارجی – خیابان – روز

نیل با عجله از کامیون بیرون می آید؛ در حالی که یک پاکت زرد رنگ را زیر بغل گرفته است.
نیل: پیداش کردم.. بریم.
کریس و سریتو به همراه نیل به طرف آمبولانس می روند، اما وینگرو همچنان اسلحه خود را به طرف نگهبان وحشت زده گرفته است. گویی می خواهد به او نشان دهد که سرپیچی از فرمان او به چه نتیجه ای ختم می شود.
وینگرو: عوضی آشغال، منو مسخره می کنی.
وینگرو چند تیر به قلب نگهبان شلیک می کند. نگهبان روی زمین می افتد و غرق در خون می شود. نیل بر می گردد. وینگرو می خواهد به طرف آمبولانس برود. یکی دیگر از نگهبانها از این فرصت استفاده می کند و دست به اسلحه اش می برد. اما سریتو متوجه می شود و امانش نمی دهد. نیل کاملاً عصبانی به نظر می آید. با اشاره نیل، بقیه نگهبانان نیز به دست سریتو کشته می شوند. همه به طرف آمبولانس می روند.

۳۰٫ داخلی – آمبولانس – روز

نیل، وینگرو را با خشونت به درون آمبولانس می کشد. سریتو پشت فرمان می نشیند. نیل کاملاً عصبانی است. او به ساعت خود نگاه می کند. بعد با بی سیم حرف می زند.
نیل: اوضاع چطوره؟ ما داریم می آیم.

۳۱٫ داخلی – وانت اسقاط – روز

تونر از طریق گیرنده کوچک، پیامهای ماشینهای پلیس را استراق سمع می کند.
تونر( با بی سیم): تا یک دقیقه دیگه می رسن اونجا.
نیل( صدای خارج از قاب): کار ما تموم شد.
تونر با شنیدن این حرف، بی سیم را از پنجره ماشین به بیرون می اندازد.

۳۲٫ داخلی – آمبولانس – روز

کریس، نیل و وینگرو، بسرعت ماسکها و لباسهای شان را در می آورند. آمبولانس از خیابان خارج می شود.

۳۳٫ خارجی – خیابان – روز

سه ماشین پلیس از دور پیدا می شوند. اتومبیلها بسرعت خود را به محل درگیری می رسانند اما به محض عبور از روی ریسه میخها، پنچر می شوند و در جا چند دور می زنند. دو تا از آنها با یکدیگر برخورد می کنند. دو پلیس از ماشینها پیاده می شوند، خود را به آن سوی ریسه می رسانند و با بالا گرفتن دستهای خود، ماشینهای پشت سر را متوقف می کنند.

۳۴٫ خارجی – خیابانی دیگر -روز

آمبولانس کنار خیابان پارک می کند. در آمبولانس باز می شود و از داخل آن، افراد گروه بیرون می آیند. کریس یک بمب کوچک را به یک ظرف پر از بنزین می چسباند و آن را داخل آمبولانس می گذارد. افراد گروه به آن سوی خیابان می روند؛ جایی که یک شورلت کاپریس انتظار آنها را می کشد. آنها سوار ماشین می شوند. تونر پشت فرمان کاپریس است. لحظاتی بعد، آمبولانس منفجر می شود و آتش می گیرد.

۳۵٫ داخلی – پارکینگ ماشین – شب

نیل و مردی به نام نیت کنار هم ایستاده اند. اینجا یک پارکینگ چند طبقه است که احتمالاً آنها در طبقه های میانی قرار گذاشته اند. دوربین از پشت، آنها را در قاب گرفته است. نیت پنجاه ساله است. او قهرمان سابق بوکس است، اما اکنون بر و بازوی افتاده ای دارد. نیت پیراهن زردی به تن دارد. او نقش یک واسطه را برای نیل بازی می کند. سفارش دهندگان با نیت تماس می گیرند و نیت، نیل را در جریان کار قرار می دهد. اکنون نیت در حال بررسی پرونده ای است که نیل از داخل کامیون دزدیده است. نیل پیراهن سفید به تن کرده ولی کراوات نزده است. دوربین، تصویر نزدیکی از محتویات داخل پرونده نشان می دهد. محتویات پرونده، تعداد زیادی اوراق قرضه است. نیت یک پاکت بزرگ به نیل می دهد.
نیت: این یک میلیون و ششصد و چهل هزار دلار سهم توئه. بقیه شو چند روز دیگه می دن.
نیل پاکت را می گیرد.
نیت: اونجا چه خبر شد؟
نیل: نمی خوام چیزی راجع به اون بگم.
نیت( نگاهی دوباره به پرونده می اندازد): یه دقیقه صبر کن.
نیل: چیزی شده؟
نیت( می خندد):می دونی اینا مال کیه؟
نیل( پرونده را می گیرد و به آن نگاه می کند): اوراق مالیبو…
نیت: تو جان ون زنت رو می شناسی؟
نیل: نه.
نیت: اون یه بانکدار ورشکسته ست. کارش سرمایه گذاری روی مواد مخدره.( می خندد) جالبه، شما اوراق اونو دزدیدین.
نیل: خب، منظورت چیه؟
نیت: اون بیمه صد در صد داره. اگه بخواد این اوراق رو شصت درصد زیر قیمت بخره، با پول بیمه اش می شه صد و چهل درصد. خب به جای دوره افتاده توی خیابونها، اونارو به خودش بفروش. این جوری بیشتر از سیصد و بیست هزار سود می کنی.
نیل: باشه، یه امتحانی می کنم.
نیت: سزار کلسو رو می شناسی؟
نیل: اسمشو شنیدم.
نیت: یه نقشه ای داره که به کمک تو احتیاج داره.
نیل: خودکار دارم.
نیت: می گفت حسابی پول توشه. مثل اینکه کار تمیزیه.
نیل: باشه. فردا ساعت ۹٫
نیت: خوش بگذره.

۳۶٫ خارجی – خیابان – شب

وینسنت هانا، کارآگاه پلیس پشت فرمان ماشین خود نشسته است و به طرف محل درگیری می رود. او از کنار چند ماشین پلیس می گذرد و به محل می رسد. عرض خیابان را با یک نوار پلاستیکی بسته اند. یکی از پلیسها نوار پلاستیکی را بالا می گیرد. ماشین هانا از زیر نوار عبور می کند و به محل مورد نظر می رسد. دور اجساد نگهبانان با گچ خط کشیده اند. خون، گوشه ای از خیابان را سرخ رنگ کرده است. به نظر می رسد که با روشن بودن چراغ ماشینهای پلیس، صحنه جنایت خوفناک تر شده است. هانا از ماشین پیاده می شود و به طرف جسد یکی از نگهبانان می رود. کامیون زره پوش هنوز در صحنه جنایت است.
هانا: اون آمبولانس رو پیدا کردین؟
هاینز: آره، چهار تا خیابون اون طرف تر، ولش کرده بودن؛ ولی سوخته بود.
هاینز و دروکر، جزو کارمندان اداره پلیس هستند که زیر نظر هانا کار می کنند. آنها از ساعتی قبل در صحنه جنایت حضور داشته اند و به بررسی اوضاع پرداخته اند. اکنون اطلاعات به دست آمده را به هانا منتقل می کنند.
هاینز: ماسکها، اسلحه ها، بی سیمها … همه چی رو از بین بردن. هیچ ردی از خودشون به جا نذاشتن.
هانا: از اون وانت اسقاط چه خبر؟
دو تن دیگر از کارمندان هانا با یک ماشین وارد محوطه می شوند و به آنها می پیوندند: اولی کاسالس نام دارد که سی ساله است و دیگری که مردی تنومند است، باسکو نام دارد.
هاینز: از اون خبری نیست. ولی ما یه شاهد داریم: نگهبان ساختمون بغلی.
هانا: کسی رو شناسایی کردین؟ ریخت و قیافه اونا چطوری بوده؟
هاینز: یکی شون چاق بوده و یکی شون لاغر… نگهبان ساختمون شنیده که یکی از اونا به اون یکی گفته: اسلیک.
هانا: اسلیک؟
دروکر: آره . اونا به پولهای نقد توی کامیون دست نزدن.
هانا: اینکه واضحه. اونا وقت این کارو نداشتن. اونا بی سیمهای ما رو ردیابی کردن و می دونستن ما کی می رسیم.
هاینز: فکر می کنی انگیزه شون چی بوده؟
هانا: اونها به کارشون وارد بودن. وقتی اولی رو کشتن باید دومی و سومی رو هم می کشتن. چون دیگه براشون فرقی نمی کرده. این جوری اونا هیچ شاهدی رو باقی نذاشتن. حسابی پر جنب و جوش بودن.
هانا از دروکر، هاینز، باسکو و کاسالس که او را دوره کرده اند، فاصله می گیرد. بعد دستش را بلند می کند و جایی را نشان می دهد.
هانا: از شواهدی که باقی مونده، معلوم می شه که اونا خیلی حرفه ای بودن. ما باید دنبال چند دزد حرفه ای باشیم. اونا با این کاری که کردن، می خواستن ما رو گمراه کنن.( به دروکر) تو برو توی پرونده های اف بی آی دنبال « اسلیک» بگرد. ببین کی از این کلمه استفاده می کنه.( به کاسالس) تو برو دنبال مال خرهای همیشگی. خودم هم می رم دنبال کوزومانو و تورنا. ( به هاینز) تو هم دنبال گلدستین و آلفارو باش.( به باسکو) تو ببین بمب از چه نوعی بوده. اگه خوش شانس باشیم از روی مواد منفجره روی کامیون می شه یه ردی ازشون پیدا کرد.
هانا چند قدم از آنها فاصله می گیرد. روی زمین جسد یکی از نگهبانان افتاده است. یک کارشناس پلیس زن، روی جسد کار می کند.
هانا: خب دیگه راشل، دستتو از توی جیب اون بیار بیرون.
هانا کنار جسد می نشیند و با دقت بیشتری به آن نگاه می کند.

۳۷٫ داخلی – کافی شاپی به سبک اوایل دهه شصت – شب

سنگ فرش کافی شاپ و درختچه های کائوچو باعث می شود گمان کنیم که به سه دهه قبل پرتاب شده ایم. بیشتر مشتریان کافی شاپ از آن دسته آدمهایی هستند که معمولاً شبها در این مکان جمع می شوند. دوربین آرام آرام به میزی می رسد که کنار شیشه رستوران گذاشته شده است. پشت میز کریس، سریتو و وینگرو نشسته اند؛ سریتو و کریس یک طرف و وینگرو به تنهایی در طرف دیگر میز.
وینگرو: شماها نمی خواین چیزی بخورین؟
وینگرو قاشق خود را بالا می برد و آن را به دهان می گذارد. بعد نگاهی به سریتو و کریس می اندازد. سریتو نگاهی به وینگرو می کند و مقداری از قهوه اش را سر می کشد. از چهره او پیداست که کاملاً عصبی است. سریتو لحظاتی بعد، بلند می شود و پشت صندلی میز کناری می نشیند. دوربین به طرف در ورودی کافی شاپ می چرخد. نیل به طرف آنها می آید. نیل کنار وینگرو می نشیند. وینگرو بی توجه به نیل، همچنان می خورد. مدتی بعد، سریتو به جای خود بر می گردد. وینگرو سر بلند می کند و با نگرانی و استیصال به سریتو و نیل چشم می دوزد.
وینگرو: هیچ کار دیگه ای نمی تونستم بکنم. مجبور شدم که شرشو کم کنم.
نیل با خون سردی پشت گردن وینگرو را می گیرد و سر او را به میز می کوبد. صدایی که از این برخورد ایجاد می شود، توجه مردی را که پشت آنها نشسته است جلب می کند. اما سریتو با نگاهی غضب آلود، به مرد می فهماند که سرش به کار خودش باشد. نیل داخل موهای وینگرو چنگ می اندازد و می خواهد دوباره آن کار را تکرار کند، اما منصرف می شود.
نیل( آهسته): پول اون برنامه رو گرفتم؛ البته نه همه شود. الان توی ماشینه. بریم کنار ماشین تا من سهم این کثافت رو بدم و دیگه از شرش خلاص شیم.
آنها از روی صندلی بر می خیزند و به طرف در خروجی می روند.

۳۸٫خارجی – محوطه جلوی کافی شاپ – شب

نیل اولین کسی است که از کافی شاپ خارج می شود. پشت سر او وینگرو قرار دارد. آنها از کنار چند ماشین می گذرند. وینگرو پشت نیل حرکت می کند و در همین حال، جلیقه خود را نیز می پوشد. نیل کاملاً به طور ناگهانی بر می گردد و مشت محکمی به شکم وینگرو می زند. بعد موهای سر وینگرو را می گیرد و به زور او را به جلو می کشد. اکنون کریس و سریتو از آنها فاصله می گیرند تا مراقب اوضاع باشند. نیل، وینگرو را از میان ماشینها به جلو می برد و بعد با پشت پا زدن به وینگرو، او را نقش زمین می کند. در صندوق عقب یک ماشین سیاه رنگ بالا می رود. دوربین کمی عقب می کشد و می بینیم تونر کنار ماشین ایستاده و از قبل منتظر آنها بوده است. دوربین به داخل صندوق عقب سرک می کشد. اینجا تمام وسایل مربوط به کشتن وینگرو، از قبل مهیا شده است. نیل، وینگرو را روی زمین می اندازد و مشت و لگد حواله اش می کند. وینگرو بدون اینکه مقاومتی کند، پذیرای کتکهای نیل شده است. نیل بلند می شود و اسلحه اش را بیرون می آورد، اما با حرف سریتو از شلیک به وینگرو منصرف می شود.
سریتو: صبر کن.
دو ماشین پلیس وارد محوطه می شوند. نیل نیز سر بلند می کند و حرکت ماشینهای پلیس را زیر نظر می گیرد. تونر از کنار ماشین حرکت می کند و از آن فاصله می گیرد. هر دو ماشین پلیس دور می زنند و از محوطه خارج می شوند. نیل بر می گردد و به زمین نگاه می کند، اما اثری از وینگرو نیست. نیل بدقت زیر ماشین را نگاه می کند، اما آنجا هم نیست. نیل به اشاره سر به سریتو و کریس می فهماند که وینگرو فرار کرده است. آنها به همه جا سرک می کشند اما وینگرو را نمی یابند.

۳۹٫ داخلی – آپارتمان کریس- شب

شارلین، همسر کریس، بیست و شش سال دارد. موهایی بلوند و اندامی کشیده دارد. شارلین روی یک صندلی راحتی، کنار استخر نشسته است. او مشغول شمردن تعدادی اسکناس است. کریس از هال آپارتمان بیرون می آید و به کنار شارلین می رسد.
شارلین: پس بقیه اش کو؟
کریس: خیلی دیرمون شده… انگار دلت نمی خواد بیای بیرون؟!
شارلین: می شه جواب منو بدی؟
کریس: مجبور شدم یه جایی شرط بندی کنم. احتمالاً تا دو روز دیگه بقیه شو بهت می دم. پس دیگه گیر نده… دیرمون شده.
کریس به طرف داخل آپارتمان می رود. شارلین نیز از روی صندلی بلند می شود و به دنبال او می رود.
شارلین: داری شوخی می کنی؟
کریس وارد هال می شود و دکمه های پیراهنش را می بندد. شارلین جلوی او می ایستد.
شارلین: عزیزم هشتاد دلار ارزش ریسک کردن نداره. تو باید یه جایی ریسک کنی که توش سود حسابی باشه.
کریس: حالا دیگه کتت رو بپوش. باید بریم. متوجه هستی؟
شارلین: با تو نمی شه حرف زد. تو مثل بچه ای می مونی که فقط قد کشیده.
شارلین پولهایی را که در دست دارد، روی میز می اندازد.
کریس: منظورت چیه؟
شارلین: منظورم اینه که زندگی ما خیلی احمقانه اس، چون من با یه قمار باز ازدواج کردم…
کریس: بسه دیگه، برو تو ماشین بشین.
شارلین: اصلاً معلومه من اینجا چیکاره ام؟
کریس می نشیند و از روی زمین چیزی بر می دارد و آن را با عصبانیت به دیوار می کوبد.
کریس: تو دلت می خواد من کلید ماشین و دسته چکم رو بذارم روی میز آشپزخونه و خودم هم بزنم به چاک. همین رو می خوای، مگه نه؟… بالاخره می آی بیرون یا نه؟
شارلین: نه، نمی آم. اون چیزایی رو که گفتی، مال خودت. تو همین جا بمون. من و دومینیک از اینجا می ریم.
کریس از روی مبل می پرد و خود را به شارلین می رساند. گویا قصد دارد با او گلاویز شود، اما به گفتن یک جمله اکتفا می کند.
کریس: حتی فکرشو هم نکن.
کریس از آپارتمان خارج می شود. شارلین به دور و اطراف خود نگاه می کند . نمی داند چه باید بکند.

۴۰ . خارجی – جلوی خانه سریتو -شب

سریتو ماشین الدورادوی مدل ۹۳ خود را جلوی خانه پارک می کند.
آنیتا( صدای خارج از قاب): بابا، بابا!
سریتو از داخل ماشین پیاده می شود. در دستان او یک کادو دیده می شود.

۴۱٫ داخلی – خانه سریتو -شب

سریتو وارد خانه می شود و آغوشش را به روی دخترش آنیتا باز میکند. الین سریتو، همسرش، زنی سبزه روست و در چهل سالگی، جنب و جوش زنان بیست و پنج ساله را دارد. الین از آشپزخانه بیرون می آید.
الین: گرسنه ای؟
سریتو: دارم می میرم.
الین: حالت خوب نیست؟
سریتو: نه، چیزی نیست.
سریتو، پاکتی را به الین می دهد و روی مبل می نشیند. آنیتا هم روی پاهای پدر می نشیند.
آنیتا: بابا، توش چیه؟
سریتو: خب، بازش کن.

۴۲٫ خارجی – خیابان -شب

هانا پشت فرمان ماشین خود، در خیابانی خلوت به طرف خانه می رود. زنگ تلفن همراه او شنیده می شود. هانا به تلفن جواب می دهد.
هانا: بگو ببینم آلبرت تورنا برای من پیغامی نذاشته؟

۴۳٫ داخلی – اداره پلیس – شب

کاسالس، پشت میزی نشسته است. نور چراغ مطالعه او بر کاغذهای روی میز افتاده است. کاسالس روی صندلی چرخان خود، می چرخد و از یکی دیگر از پلیسها چیزی می پرسد.
کاسالس: آلبرت تورنا برای ونیسنت پیغام گذاشته؟
همکار: نه.
کاسالس( با تلفن): نه. یه گزارش رسیده. مواد منفجره از نوع دی ایکس بوده که معمولاً برای کارهای ساختمانی استفاده می شه. این موادرو خیلی راحت توی مکزیکو و نوادا می شه خرید.

۴۴٫داخلی – اتومبیل هانا- شب

هانا: آفرین. خیلی خوبه.
هانا در تلفن همراه خود را می بندد و آن را روی صندلی می اندازد.

۴۵٫ داخلی – خانه جاستین – شب

هانا داخل آشپزخانه دنبال چیزی می گردد. وقتی او از آشپزخانه بیرون می آید، در دستش یک پارچ آب و باقیمانده شام دیده می شود. هانا پشت میز داخل اتاق پذیرایی می نشیند. از طبقه بالا صدای پای جاستین شنیده می شود. جاستین به کنار هانا می آید. جاستین از اینکه هانا تا دیروقت بیرون بوده، تعجب کرده است.
جاستین: حالت خوبه؟ چیزی شده؟ تا حالا کجا بودی؟
هانا: معلومه، سر کار… لارن تونست پدرشو ببینه؟
جاستین: نه… ما تا ساعت ده و نیم منتظرت بودیم.
هانا تکه ای از یک مرغ را به دندان می کشد.
هانا: انگار این آقا اصلاً هیچ برنامه ای برای این طفل معصوم نداره!
جاستین: چی بگم.
هانا: الان حالش خوبه؟
جاستین: از صبح تا حالا توی اتاقشه… نه، فکر نکنم حالش خوب باشه. منم خوب نیستم… چهار ساعت قبل، برای سه تامون شام پختم. هر وقت من سعی می کنم به تو نزدیک بشم، تو منو پس می زنی.
هانا، شام مختصر خود را تمام کرده است.
هانا: جاستین، سه تا مرده توی خیابون ونیس افتاده بود. من چی کار باید می کردم…( یک تکه کوچک مرغ را به جاستین نشان می دهد) ببخشین که این زیادی پخته بود!
جاستین سرش را تکان می دهد و دستهایش را به علامت تسلیم شدن در برابر هانا بالا می گیرد. یعنی که دیگر نمی خواهد ادامه دهد. جاستین به طبقه بالا بر می گردد. هانا، ریموت تلویزیون را از روی میز بر می دارد و تلویزیون را روشن می کند.

۴۶٫ داخلی – فروشگاه کتاب -شب

نیل کتی خاکستری رنگ به تن دارد و رو به روی یک قفسه چوبی کتاب ایستاده است. او کتابی را در دست گرفته است و آن را ورق می زند. از قسمت انتهای فروشگاه، دختری جوان به جلو می آید. این دختر ایدی تس نام دارد. او بیست و هشت ساله است و موهای مجعد و بلوندش روی شانه هایش را پوشانده است. ایدی از پشت نیل می گذرد، اما از نگاهش به نیل در می یابیم که احتمالاً نیل را زیر نظر دارد. نیل کتاب را ورق می زند و به تیترهای صفحات نگاه می کند.

۴۷٫ داخلی – رستوران -شب

یک پیشخدمت زن، نیل را هدایت می کند و عاقبت یک صندلی خالی، کنار سکوی بار برای او پیدا می کند. نیل روی صندلی می نشیند. رستوران کاملاً شلوغ است و تقریباً پشت تمام میزها مشتری نشسته است. نیل از درون پاکتی، یک کتاب بیرون می آورد و به آن نگاهی می اندازد. صندلی کناری نیل خالی است و کنار این صندلی خالی، ایدی تس نشسته و شام می خورد.
پیشخدمت( به نیل): قهوه میل دارین؟
نیل( سر بلند می کند): بله، لطفاً.
نیل روی میز را جست و جو می کند. بعد به ایدی نگاهی می اندازد.
نیل( به ایدی): می شه اون خامه رو به من بدین؟
ایدی( ظرف خامه را به نیل می دهد): بفرمایین.
نیل: ممنون.
ایدی( نگاهی کوتاه به کتاب می کند): چی گرفتین؟
نیل( با تعجب نگاهی به ایدی می اندازد): چی؟
ایدی: گفتم چی دارین می خونین؟
نیل با سردی به ایدی نگاه می کند. از قیافه اش پیداست که هیچ دلیلی برای جواب دادن به ایدی وجود ندارد. با این حال بدون هیچ علاقه ای برای حرف زدن با ایدی، جواب او را می دهد.
نیل: یه کتابی راجع به فلزات.
ایدی اما دست بردار نیست. او سرش را بلند می کند و عنوان کتاب را می خواند.
ایدی:« قطعات فشرده در تیتانیوم». شما چه جور کاری می کنین؟
نیل( کمی همراه با عصبانیت): خانم، چرا شما انقدر علاقه مندین بدونین من چی می خونم یا چی کار می کنم؟
ایدی، تعجب می کند. گویا اصلاً فکر نمی کرده است که با چنین جوابی از سوی نیل رو به رو شود.
ایدی: من قبلاً شمارو چند بار توی کتاب فروشی دیده بودم.
نیل: کتاب فروشی؟
ایدی: بله، من اونجا کار می کنم… اگه دوست ندارین با من حرف بزنین، مزاحمتون نمی شم. متأسفم.
نیل از حرفی که به ایدی زده است ناراحت می شود. بنابراین درصدد دل جویی از ایدی بر می آید.
نیل: منظورم جسارت نبود… من شمارو به جا نیاوردم. کار من خرید و فروش فلزاته. ( او دستش را به سوی ایدی دراز می کند)اسم من نیله.
ایدی( با او دست می دهد): منم ایدی هستم.
نیل: شما کارتونو دوست دارین؟
ایدی: بله، این طوری می تونم تمام کتابهای تخصصی مربوط به کارم رو بخونم.
نیل: چه کاری؟
ایدی: طراحی و گرافیک. من برای فروشگاهها سربرگ و لوگو طراحی می کنم.
نیل: برای چه جور جاهایی؟
ایدی: مثلاً برای رستورانها، منو طراحی می کنم یا برای روی سی دی، لیبل درست می کنم.
نیل برای احساس صمیمیت بیشتر، روی صندلی کنار ایدی می نشیند.
نیل: برای این کار، دانشگاه هم رفتین؟
ایدی: بله… دانشگاه پارسونز رفتم.
نیل: توی کدوم شهره؟
ایدی: توی نیویورکه.
نیل: چند وقته که اینجایین؟
ایدی: حدود یه سال.
نیل: از اینجا خوشتون می آد؟
ایدی: نه واقعاً. فقط به خاطر کار اینجا موندم.
نیل: همین نزدیکیها زندگی می کنی؟
ایدی: نه، من تقریباً بالای سانست پلازا زندگی می کنم… یه خونه کوچیک اجاره کردم. یه کم کهنه اس، ولی قشنگه. چشم انداز قشنگی داره. شما کجا زندگی می کنین؟
نیل: من یه کم بالاتر زندگی می کنم.

۴۸٫ خارجی – بالکن خانه ایدی -شب

دوربین روی بالکن خانه ایدی قرار دارد. خانه، روی تپه ای واقع شده است که خیابان سانست به انتها می رسد. دوربین آرام حرکت می کند و به آن دو می رسد. ایدی و نیل روی بالکن ایستاده اند. دوربین پشت آنها قرار دارد. آن دو به شهر خیره شده اند. شهر به اقیانوسی از چراغهای ریز شبیه است. ما ادامه گفت و گوی آنها از صحنه قبل را پی می گیریم.
ایدی: خیلی قشنگه.
نیل: اصل و نسب خانواه ات مال کجاست؟
ایدی: اونا اسکاتلندی – ایرلندی بودن… اونا توی قرن هیجده به آپالاچیا مهاجرت کردن… تو کجایی هستی؟
اکنون دوربین رو به روی آنها قرار گرفته است. ما می بینیم که آنها لیوانهای خود را بالا می برند و چیزی می نوشند.
نیل: منطقه بای.
ایدی: خانواده ات اونجا هستن؟
نیل: مادرم که خیلی وقت پیش مرده. از پدرم هم خبر ندارم… احتمالاً برادرم هم یه جایی همین دور و برهاست… فکر کنم تو خیلی به خانواده ات نزدیک باشی. درسته؟
ایدی: آره، درسته.
هر دو به چراغها خیره می شوند.
نیل: شهر چراغها… توی جزایر فیجی جلبکهای رنگارنگی هست که سالی یک بار از توی آب بیرون می آن. الان اینجا مثل اون جلبکها شده.
ایدی: تا حالا اونجا بودی؟
نیل: نه، ولی یه روزی می رم.
ایدی: زیاد مسافرت می ری؟
نیل: آره.
ایدی: مسافرت باعث نمی شه احساس تنهایی بکنی.
نیل: تنها هستم، ولی احساس تنهایی نمی کنم. تو چی؟
ایدی: من خیلی احساس تنهایی می کنم.

۴۹٫ داخلی – آپارتمان ایدی- صبح

ایدی روی تخت خوابیده است. نیل با لیوانی در دست وارد اتاق می شود و کنار تخت می ایستد. نیل دور لیوان کاغذی پیچیده است تا اثر انگشت او روی لیوان باقی نماند. نیل محو تماشای ایدی می شود. ایدی هنوز خواب است. نیل می خواهد برود، اما لحظاتی صبر می کند و دوباره به ایدی نگاه می کند؛ احتمالاً می خواهد تصویر ایدی را در حافظه خود ثبت کند.

۵۰٫ خارجی – پاتوق آلبرت تورنا – روز

ماشین هانا در جایی خارج از شهر توقف می کند. هانا و همکارش باسکو از آن بیرون می آیند. اینجا بیشتر شبیه به محلی برای اسقاط ماشینهاست. هانا از دالانی می گذرد. صدای پارس سگها بلند است. هانا با دو دست خود و با عصبانیت، دری را باز می کند. آلبرت تورنا جوانی سیاه پوست است که پشت میزی نشسته و صبحانه می خورد. آلبرت سر و وضعی مرتب دارد. با دیدن هانا، دست از خوردن می کشد.
هانا: آلبرت اینجا چی کار می کنی؟ دیوونه شدی؟ اینجا که دیسنی لند نیست.
باسکو نیز همراه هاناست. او جای اسلحه اش را در پشت کمرش محکم می کند. هانا به کنار میز آلبرت می رسد.
هانا: مگه قرار نبود بیای پیش من؟ معلومه اینجا چی کار می کنی؟
آلبرت: یه کاری برام پیش اومد.
هانا روی صندلی رو به روی آلبرت می نشیند. باسکو نیز کنار هانا می ایستد.
باسکو: شاید بهتر باشه همین الان دستگیرش کنیم.
هانا: من برای تو خیلی کارها می کنم، ولی تو برای من کاری نمی کنی، درسته؟
آلبرت: گوش کن. قسم می خورم که نتونستم بیام پیشت. خیلی درگیر بودم.
هانا: خب، این چیزها به من چه ربطی داره؟
آلبرت: من که همیشه در خدمت تو بودم.
باسکو: خفه شو. همه دیروز رو داشتم دنبالت می گشتم. اصلاً دوست ندارم این جوری دنبال کسی بگردم. تو خیلی سر و گوشت می جنبه، نکنه باز هم سراغ مواد مخدر رفتی؟!
آلبرت: پس احساس هم دردی ات کجا رفته؟ این چه حرفیه که می زنی؟
هانا: احساس هم دردی مال دیروز بود. امروز بدجوری داری وقت مارو تلف می کنی… چیه، نکنه عاشق شدی؟ عاشق شدی؟! بگو کجا رفته بودی؟ بگو داشتی چی کار می کردی؟ زود باش، هر چی داری بگو.
آلبرت: قسم می خورم که به برادرم ریچارد گفتم بیاد با تو حرف بزنه.
هانا( نگاهی به باسکو می کند): من ریچارد شنیدم؟
آلبرت: داره می آد که باهات حرف بزنه… امشب قراره با تو حرف بزنه.
هانا به شکلی طعنه آمیز زیر میز را می گردد.
هانا: اون که اینجا نیست، هست؟
آلبرت: نه، اینجا نیست، ولی امشب حتماً باهات حرف می زنه.
هانا: خب الان چی؟
آلبرت: چون می دونستم امروز صبح سر و کله ات پیدا می شه، رفتم و ازش خواستم که بیاد با تو حرف بزنه.
باسکو: باز داری مزخرف می گی!
آلبرت: نه، قسم می خورم. نتونست امروز بیاد، چون توی فونیکس یه کاری داشت. مطمئن باش که امشب می آد. شما دو تا می تونین همدیگه رو توی رستوران بی جی توی خیابون آلوارودو ببینین.
هانا: کی؟
آلبرت: ساعت دو شب.
هانا: خودت هم اونجا باش.
آلبرت: من دیگه چرا… من کار دارم، نمی تونم بیام. من امشب باید یه جای دیگه باشم.
هانا از روی صندلی بر می خیزد.
هانا: گفتم که تو هم اونجا باش.
هانا و باسکو می روند. آلبرت رفتن آنها را با تعجب نظاره می کند.

۵۱٫ داخلی – اتومبیل یدک کش- روز

داخل یدک کش، میزی کوچک قرار دارد. پشت میز، نیل رو به روی مردی میان سال نشسته است. مرد، سزار کلسو نام دارد که روی یک صندلی چرخدار نشسته است. روی میز مقداری کاغذ دیده می شود.
نیل: موضوع چیه؟
سزار: دزدی از یه بانک. معمولاً پنجشنبه ها پولهای نقدرو می برن توی شعبه های دیگه توزیع می کنند، تا جمعه ها به اندازه کافی پول داشته باشن. بنابراین پنجشنبه ها شعبه اصلی حسابی شلوغه.
نیل: محافظها کجا هستن؟
سزار: بیشتر کنار در هستن.
نیل: چند نفرن؟
سزار: حدود چهار نفر. البته یه راننده هم هست که شما از قبل باید ترتیبشو بدین.
نیل: تو صد هزار دلار پیش می خوایی، به اضافه ده درصد از کل پولها. مگه نه؟
سزار سرش را تکان می دهد.
نیل: خب الان دیگه مثل دوران کابوی ها نیست. ما باید قبل از اینکه آژیر خطر شنیده بشه و سر و کله پلیسها پیدا بشه، از اونجا در بریم.
سزار: اون بانک سه تا زنگ خطر داره. دوتاش از راه دور کنترل می شه و یکیش چشم الکترونیک داره… ولی قرار نیست این سیستمها کار کنن، چون شما از شب قبل، اونارو از کار انداختین. شما باید وارد کامپیوتر اونا بشین و یه کاری کنین که اون زنگهای خطر، بیست دقیقه قبل از ورود شما به بانک، به طور خودکار خاموش بشه.
نیل: نقشه های الکتریکی و معماری بانک چی می شه؟
سزار: همه رو دارم. قبل از اینکه اون بانک ساخته بشه، من همه شو روی کامپیوترم ریختم.
نیل: تقریباً چقدر پول اون تو هست؟
سزار: دوازده میلیون و صد هزار دلار تا دوازده میلیون و دویست هزار دلار.
نیل: باشه، قبول.
آن دو با یکدیگر دست می دهند.
سزار: تبریک می گم.

۵۲٫ خارجی – چند متر آن طرف تر از اتومبیل یدک کش – روز

در حالی که سزار و نیل بر سر دزدی از بانک با یکدیگر حرف می زنند، نیت با کمی فاصله از آنها، با یک تلفن همراه صحبت می کند.
نیت: گوش کن ون زنت. هیچ کدوم از ما نمی دونستیم اون اوراق مال توئه. وگرنه اوضاع یه جور دیگه می شد. حالا هم طوری نشده. تو همه اون اوراق رو می تونی از بیمه پس بگیری. علاوه بر این، یه کار دیگه هم می تونی بکنی . اگه پول شصت درصدشو بدی، همه اوراق رو بهت بر می گردونن. این طوری تو صد و چهل درصد گیرت می آد.

۵۳٫ داخلی – مؤسسه مالیبو – دفتر ون زنت – روز

ون زنت همراه با مردی تنومند که به نظر می رسد محافظ شخصی اوست، از راه روی مؤسسه رد می شوند و به اتاق ون زنت می رسند. ون زنت در طول راه با تلفن حرف می زند.
ون زنت: بد هم نمی گی. می خوای معامله کنی؟
نیت( صدای خارج از قاب): آره، ولی اگه کسی بخواد معامله رو خراب کنه، چیزی گیر کسی نمی آد.
ون زنت: راست می گی. پس به بچه های خودت بگو به من زنگ بزنن تا ما یه جایی با هم قرار بذاریم.
ون زنت پشت میزی می نشیند. این میز رو به روی پنجره ای قرار گرفته است که می توان چشم اندازی از شهر را مشاهده کرد.
نیت: این وسط، من فقط معامله رو جوش می دم.
ون زنت: باشه… خوش باشی.
ون زنت گوشی را می گذارد. بنی، محافظ ون زنت از حرفهایی که بین آنها رد و بدل شده، تعجب کرده است. ون زنت با کامپیوتری که روی میز قرار دارد ور می رود.
بنی( ناباورانه): تو می خوای با اونا معامله کنی؟
ون زنت: ما اونارو می کشیم تو خیابون و بعد اوراق خودمونو می دزدیم. من باید این حروم زاده های کثافت رو بکشم… به هری بگو پرونده های مربوط به جزایر قناری رو برای من بیاره.
بنی بلند شده، از اتاق خارج می شود.

۵۴٫ داخلی – اتومبیل یدک کش – روز

سزار و نیل، درست مثل قبل رو به روی هم نشسته اند.
سزار: این ارقامی که من گفتم، دقیقاً درسته. اینها فقط حدس و گمان نیست. من صورت حساب دو ماه قبل بانک رو دارم.( کاغذی را به نیل نشان می دهد) بیا اینم پرینت صورت حساب.
نیل: این اطلاعات رو چه جوری گیر آوردی؟
سزار: این اطلاعات رو همه می تونن گیر بیارن، چون توی هوا پخشه. هر کسی که دنبالشون باشه، حتماً می تونه اونارو از توی هوا جمع کنه. من می دونم چطوری باید این کار رو کرد.

۵۵٫خارجی – جلوی اتومبیل یدک کش – روز

نیل از اتومبیل یدک کش خارج می شود و به نیت که از قبل منتظر او بوده است، ملحق می شود. آنها به طرف اتومبیلهای خود می روند.
نیل: اطلاعاتش رو خریدم.
نیت: خوبه… منم با ون زنت حرف زدم.( نیت یک تکه کاغذ کوچک به نیل می دهد) بهش زنگ بزن. باید اوراق رو بهش تحویل بدیم.
نیل: چه جور آدمیه؟
نیت: خون سرده. اهل معامله اس.
آنها با یکدیگر دست می دهند و هرکدام سوار اتومبیل خود می شوند.

۵۶٫ داخلی آپارتمان نیل- روز

نیل وارد آپارتمان می شود. آپارتمان خالی و سفید است. در گوشه ای از آپارتمان یک دستگاه تلویزیون قرار دارد که روشن است. دیوار انتهایی آپارتمان، سراسر شیشه است. پشت شیشه امواج دریا دیده می شود. حالا می فهمیم که آپارتمان نیل، در واقع یک ویلای ساحلی است. آپارتمان نیل، چشم انداز بسیار زیبایی دارد، اما عریانی آن نشانگر این است که زندگی شخصی نیل نیز لخت و سرد است. کریس روی سرامیک کف آپارتمان خوابیده است. او تنها بالشی زیر سر خود گذاشته است. نیل، نخست نگاهی به کریس می اندازد و بسرعت به سمت گوشی تلفن می رود؛ گوشی را از روی سکویی بر می دارد و شماره می گیرد. بعد دکمه قهوه جوش را می زند ( آشپزخانه آپارتمان اوپن است و اکنون نیل در واقع داخل آشپزخانه ایستاده است).

۵۷٫ داخلی – آپارتمان کریس -روز

شارلین و دومینیک پشت میزی داخل آشپزخانه نشسته اند. روی میز پر از اسباب بازیهای دومینیک است. شارلین با دومینیک بازی می کند. دومینیک شاد و شنگول است. صدای زنگ تلفن شنیده می شود. شارلین گوشی را بر می دارد.
شارلین: سلام.

۵۸٫ داخلی – آپارتمان نیل -روز

نیل یکی از کابینتهای آشپزخانه را باز می کند.
نیل: کریس توی خونه منه.

۵۹٫ داخلی – آپارتمان کریس- روز

شارلین گوشی را در دست دارد، اما جوابی به نیل نمی دهد.
نیل( صدای خارج از قاب): چی شده؟
شارلین: این یه دعوای خانوادگی ایه.

۶۰٫ داخلی – آپارتمان نیل – روز

نیل فعلاً که خوابیده. پس تا بعد!
شارلین( صدای خارج از قاب): باشه.
نیل گوشی را می گذارد. کریس از خواب بیدار می شود. او کاملاً عصبی به نظر می رسد. نیل از قهوه جوش، دو فنجان قهوه می ریزد. کریس به کنار سکوی آشپزخانه می آید. نیل اسلحه کمری اش را روی سکوی آشپزخانه می گذارد.
نیل: باز چی شده؟
نیل یک فنجان قهوه به کریس می دهد. کریس فنجان را می گیرد و از سکوی آشپزخانه دور می شود. نیل هم از آشپزخانه بیرون می آید.
کریس: بالاخره کی مبل می خری؟
نیل: هر وقت یه دست خوبشو پیدا کردم و بهش احتیاج داشتم.
نیل: هر وقت یه دست خوبشو پیدا کردم و بهش احتیاج داشتم.
کریس: دهنم خیلی تلخ شده!
کریس مقداری از قهوه را می نوشد.
کریس: شارلین می خواد از من جدا بشه!
نیل: چرا؟
کریس: چون توی یخچالمون اصلاً گوشت پیدا نمی شه!
نیل : تو که این آخری ها وضعت بد نبوده؟
کریس: توی لاس وگاس و سوپربول همه شو باختم… تو کی می خوای ازدواج کنی؟
نیل: هر وقت یه دونه خوبشو پیدا کردم و بهش احتیاج داشتم. بجز قماربازی، خلاف دیگه ای هم می کنی؟
کریس: نه بابا.
نیل: مرد دیگه ای هم توی زندگی اون هست؟
کریس: نه.
نیل: مطمئنی؟
کریس: آره، مطمئنم.
نیل: زیاد نمی فهمم چی کار دارین می کنین… ولی … جیمی می گفت:« اگه تو کار دزدی باشی، نباید توی زندگیت هیچ جور وابستگی ای داشته باشی، چون اونا سد راه زندگیت می شن. اگه هر وقت توی مخمصه افتادی باید بتونی ظرف سی ثانیه همه چی رو فراموش کنی و فرار کنی.» یادت می آد؟
کریس( ساکت است و فکر می کند): ولی برای من خورشید با شارلین طلوع و غروب می کنه.
نیل چیزی نمی گوید. اکنون او به عمق عشق کریس به شارلین پی برده است.
نیل: قرار شده ما اوراق رو به ون زنت تحویل بدیم. بعدش هم روی بانک کلسو کار می کنیم.
کریس: کدوم بانک؟ پس موضوع پلاتینیوم چی می شه؟ نقشه اون که آماده اس.
نیل: بعد از بانک می ریم سر وقت اون… صبحانه خوردی؟
نیل به طرف آشپزخانه می رود.

۶۱٫ خارجی – جلوی یک رستوران – روز

نیل کنار یک بادجه تلفن ایستاده است. او سکه را داخل تلفن می اندازد و نفس عمیقی می کشد. گویا چندان به کاری که می کند اطمینان ندارد. نیل شماره می گیرد.
منشی( صدای خارج از قاب): مؤسسه مالیبو.
نیل( با تلفن): می خواستم با راجر ون زنت صحبت کنم.
نیل بر می گردد و آن سوی خیابان ماشین الدورادوی زرد رنگ شارلین را می بیند که مقابل هتل هیاواتا پارک شده است. کنار ماشین شارلین، یک لکسوس توقف کرده است. نیل محو تماشای منظره آن سوی خیابان شده است. هتل رو به رو، ساختمانی یک طبقه است که هر اتاق آن، دری دارد که به خیابان باز می شود. هر دو اتومبیل مورد نظر، مقابل اتاق هجده توقف کرده اند. از نقطه نظر نیل می بینیم که آلن مارسیانو از اتاق هجده خارج می شود. مارسیانو بلند قد و چهل و هشت ساله است. اکنون شارلین نیز در آستانه در اتاق ایستاده است. شارلین با مارسیانو دست می دهد. مارسیانو سوار لکسوس می شود و می رود.
ون زنت( صدای خارج از قاب): من راجر ون زنت هستم.
نیل: انگار قراره یه کاری با هم بکنیم.

۶۲٫ داخلی – مؤسسخ مالیبو- اتاق ون زنت – روز

ون زنت پشت میزی نشسته است و با کامپیوتر کار می کند. کنار او زن و مردی نیز حضور دارند.
ون زنت( با تلفن): شماره تو بده، الان باهات تماس می گیریم.

۶۳٫ خارجی – باجه تلفن – روز

نیل روی باجه تلفن دنبال شماره باجه می گردد و آن را پیدا می کند.
نیل( با تلفن):.۸۱۸٫۱۳۳٫۶۰۸۹
نیل تلفن را می گذارد و به رو به رو خیره می شود. آشکارا عصبانی است.

۶۴٫ داخلی – دفتر ون زنت – روز

ون زنت شماره را روی کاغذی یادداشت می کند و بعد با تلفن شماره می گیرد. لحظاتی بعد، بنی وارد اتاق می شود. ون زنت کاغذ را به بنی می دهد. بنی از اتاق خارج می شود.

۶۵٫ خارجی – باجه تلفن -روز

نیل منتظر ایستاده است و به آن سوی خیابان نگاه می کند. زنگ باجه تلفن به صدا در می آید. نیل گوشی را بر می دارد.
بنی( صدای خارج از قاب): یه بسته برات دارم. فردا ساعت دو و سی دقیقه، جاده سنتینلا.
نیل: یادت باشه که باید تنها باشی.
نیل گوشی را می گذارد و به آن سوی خیابان می رود.

۶۶٫ داخلی – اتاق شماره هجده – روز

زنگ در به صدا در می آید. شارلین در را باز می کند و از دیدن نیل وحشت می کند. نیل به سرعت وارد اتاق می شود. شارلین خودش را عقب می کشد. شارلین عقب عقب می رود تا اینکه وارد حمام می شود. نیل او را تا حمام دنبال می کند. نیل برای اینکه عصبانیت خود را نشان دهد، جا رختی دیواری حمام را می شکند.
نیل: اون مرد کی بود؟
شارلین: هیچ کی.
نیل: گفتم اون مرد کی بود؟
شارلین: هیچ کی.
نیل: من می دونم اون کیه، ولی می خوام خودت بگی!
شارلین: اسمش آلن مارسیانوئه. اون توی لاس وگاس یه مشروب فروشی قانونی داره.
نیل: اگه کریس بفهمه پدرتو در می آره.
شارلین: دیگه خیلی دیر شده، حالم از اون بهم می خوره.
نیل: خفه شو… ما با هم یه معامله ای می کنیم. تو باید برای آخرین بار به کریس فرصت بدی… اگه درست نشد، کریس گورشو گم می کنه. تو هم به خرج من، هر جایی که دوست داشتی می ری. دومینیک رو هم با خودت می بری. من الکی حرف نمی زنم. ولی الان تو باید به کریس یه فرصت بدی.
شارلین چیزی نمی گوید. فقط به نیل نگاه می کند.
نیل: خب دیگه، جمع کن برو خونه.

۶۷٫ خارجی – جلوی کلوب شبانه زبرا- شب

اتومبیل هانا جلوی کلوب توقف می کند. هانا از آن پیاده می شود. بعد از میان یک حصار فلزی عبور می کند و وارد کلوب می شود. جوان سیاه پوست غول پیکری به نام آلفونس جلوی در ایستاده است. او پشت به ما دارد. هانا او را نیشگون می گیرد.
هانا: هر چی پول داری، بریز بیرون.
آلفونس بر می گردد و با دیدن هانا، خیالش راحت می شود.
آلفونس: تو با این کارهات، بالاخره یه روز منو می کشی.
هانا: زیاد سخت نگیر.

۶۸٫ داخلی – آسانسور -شب

در آسانسور باز می شود و هانا از آن بیرون می آید. آلفونس داخل آسانسور است. او با یک بی سیم حرف می زند.
آلفونس: اون تنهاست. تحویلش بگیر.
هانا به پشت یک در ایمنی آهنی می رسد. یک سیاه پوست جوان که بی سیم در دست دارد، در را باز می کند. هانا وارد دالانی می شود. در انتهای دالان، مردی در حال بازدید بدنی از دختری جوان است. هانا بی خیال از دری دیگر وارد محوطه اصلی کلوب می شود. او آن قدر راحت وارد کلوب می شود که گویی خودش مالک آن است. اینجا مملو از جمعیتی است که در حال رقص اند. صدای کر کننده موسیقی رپ به گوش می رسد. هانا از لا به لای مردم عبور می کند و به میزی می رسد که آلبرت و ریچارد پشت آن نشسته اند. آلبرت با دیدن هانا از جای خود بلند می شود و با هانا دست می دهد. هانا کنار ریچارد می نشیند.
آلبرت: سلام وینسنت. این برادرم،ریچارده.
ریچارد اما، از دیدن هانا ابداً خوش حال نیست. او بسردی با هانا دست می دهد.
هانا( به ریچارد): خب بگو ببینیم چی برامون داری؟
ریچارد: قبل از اینکه وارد اصل مطلب بشیم، باید بدونی که من یه شهروند نمونه هستم.
هانا: بالاخره حرف می زنی یا نه؟
ریچارد: اگه همون چیزهایی رو که دوست داری بهت بگم، از کجا بدونم یه چیزی هم گیر ما می آد؟
آلبرت: هی ریچارد، وینسنت کارش درسته.
هانا دست می اندازد دور گردن ریچارد و در چشمان او زل می زند.
هانا: حروم زاده عوضی، اول تو بگو بعد من باهات حساب می کنم.
آلبرت دستان هانا را پس می زند.
ریچارد: اگه اون چیزهایی رو که تو می خوای، بهت بگم، اونا منو می کشن.
هانا: خب اینکه چیزی نیست، انگار که یه سگ مرده!
ریچارد: خیلی خب بابا! یه نفر بود که من دو سالی باهاش هم بند بودم.
هانا: خب؟
ریچارد: آدم شری بود. همش دنبال دردسر بود. کم حرف می زد. به من چیزی نمی گفت، ولی من می دونستم یه نقشه ای تو سرش هست.
ریچارد ساکت می شود. هانا به شکلی طعنه آمیز سرش را تکان می دهد.
هانا: عجب اطلاعات مهمی!
هانا به آلبرت نگاه می کند. آلبرت در حال خوردن است.
هانا: آلبرت تو چه مرگته؟ منو می کشی اینجا و وقتمو تلف می کنی!( به ریچارد) خب حالا در عوض این حرفها، می خوای مدال پلیس رو بهت بدن؟ داری منو دست می اندازی؟
هانا بلند می شود که برود.
ریچارد: من که دارم بهت می گم. خب من چی کار کنم.« اسلیک» این جوری بود دیگه.
هانا با شنیدن کلمه « اسلیک» دوباره بر می گردد و سر جایش می نشیند.
ریچارد: اسلیک خیلی جدی بود و خیلی هم سریع.
هانا: چی گفتی؟ گفتی اسلیک؟ خب این اسلیک یعنی چی؟
ریچارد: نمی دونم. اون به همه می گفت اسلیک.
هانا: دیگه چه کارهایی می کرد؟ بگو؟ چطوری بود؟
ریچارد: قدش حدود شیش پا بود. توی بند، اون از همه گنده تر بود. یه طاووس بزرگ هم روی بازوش خالکوبی کرده بود.
کلوب همچنان شلوغ است. آدمها می آیند و از کنار آنها می گذرند. اما هانا و ریچارد به کار خودشان مشغولند.
هانا: اسمش چی بود؟
ریچارد: سریتو. مایکل سریتو.

۶۹٫ داخلی – اتاق فرمان کلوب – شب

هانا با تلفن حرف می زند. اکنون او می تواند از پشت شیشه اتاق فرمان، جمعیت حاضر در کلوب را نظاره کند.
کاسالس( صدای خارج از قاب): از سال ۱۹۷۶ هیچ کار درست و حسابی نداشته . یازده بار سرقت مسلحانه کرده و سه بار محکوم شده. دو سال از پنج سال محکومیتش رو توی آتیکا گذرونده.
هانا محتویات لیوانی را سر می کشد. همچنان به حرفهای کاسالس گوش می دهد.
کاسالس( صدای خارج از قاب): سه سال هم توی ماریون بوده. به جرم قتل غیر عمد پنج سال توی جزایر فالسوم تبعید بوده. قطر پرونده اش دو اینچه.
هانا: الان کی ها اونجا هستن؟

۷۰٫ داخلی – اداره پلیس -شب

چهار پلیس دور میزی نشسته اند و به حرفهای کاسالس و هانا گوش می دهند.
هانا( صدای خارج از قاب): ما دیگه از این به بعد، تعطیلی نداریم. باید بیست و چهار ساعت کار کنیم. همه جا براش میکروفن بذارین. سر کارش، توی خونه اش و توی ماشینش. هر جایی می ره ازش عکس بگیرین. حتی یه جایی مثل رستوران. از کسایی که باهاش هستن هم عکس بگیرین. هر کس رو که باهاش حرف می زنه تعقیب کنین. دلم می خواد تا فردا شب به یه جاهایی برسیم.
بعد از قطع شدن صدای هانا، همه دست به کار می شوند. اولین کار، تلفن به جاهای مختلف است.

۷۱٫خارجی – جاده سنتینلا – روز

یک ماشین کاپریس در پس زمینه تصویر ایستاده است. پشت فرمان، نیل نشسته است. دوربین کمی عقب می کشد. کمی آن سوتر یک وانت دوج زردرنگ وارد کادر می شود. شیشه های وانت تیره است. وانت به آرامی و با تردید به ماشین نیل نزدیک می شود. اکنون می بینیم که در کنار جاده، یک ساختمان نیمه متروک قرار دارد. دوج درست کنار ماشین نیل توقف می کند. حدود یک متر بین راننده هر دو ماشین فاصله است. شیشه های دوج پایین می آید. راننده ماشین برای نیل سر تکان می دهد. اما نیل بی هیچ معطلی، به سراغ اصل مطلب می رود.
نیل: دستهاتو بذار روی داشبورد تا من بتونم راحت اونارو ببینم.
راننده دوج دستهایش را روی فرمان می گذارد.
نیل: الان بهت می گم که چی کار باید بکنی.
اکنون ما از آن دو فاصله می گیریم و به پشت دوج می آییم. پای یک مرد، آرام آرام به روی زمین می آید.
نیل( صدای خارج از قاب): خب حالا با دست راستت، فقط با دست راستت، اون بسته رو بردار و بنداز این تو.
حالا مرد کاملاً روی زمین است.
راننده دوج طبق گفته نیل عمل می کند و بسته را از لای پنجره ماشین، داخل اتومبیل نیل می اندازد.
مرد از لا به لای دو ماشین، خودش را به طرف پنجره اتومبیل نیل می کشد. در دست او اسلحه کمری دیده می شود. مرد کاملاً خم شده است. نیل اما متوجه او نیست و تمام حواسش متوجه راننده دوج است.
مرد کمی بالا می آید. نیل در یک لحظه بسیار کوتاه، او را در آینه سمت راست می بیند.
در نمایی باز می بینیم که کریس پشت ساختمان نیمه متروک سنگر گرفته است. حالا او نیز متوجه مرد می شود. او با بی سیم پیغامی برای نیل می فرستد.
کریس: سمت راست، پشت ماشین.
نیل به سرعت پا را روی پدال گاز می گذارد و ماشین خود را به طرف اتومبیل دوج می کشد. مرد لای دو ماشین گیر می کند. سپس نیل به عقب می رود. کریس از پناهگاهش خارج می شود و در وسط جاده با مسلسل خود آماده شلیک می شود. مرد خودش را روی زمین می کشد. بعد بلند می شود و لنگان لنگان راه می رود. کریس به طرف ماشین دوج شلیک می کند. دوج به حرکت در می آید. نیل به طرف مرد حرکت می کند. مرد دست به اسلحه می برد و چند تیر به طرف ماشین نیل شلیک می کند. کریس متوجه مرد می شود و به طرف او شلیک می کند. مرد با تیرهای کریس از پا در می آید. ماشین دوج در حال فرار است، اما ناگهان سریتو از پشت ساختمان بیرون می آید و ماشین را سوراخ سوراخ می کند. ماشین دوج از حرکت باز می ایستد. اکنون اوضاع آرام می شود. نیل هم از ماشین پیاده می شود و پاکت را وارسی می کند. داخل پاکت جز مشتی کاغذ با طله چیز دیگری نیست.

۷۲٫ داخلی – اتاق ون زنت – روز

بنی در آستانه در ایستاده است. ون زنت قصد دارد از اتاق خارج شود. اما زنگ تلفن او را از این کار باز می دارد. ون زنت تلفن را بر می دارد.

۷۳٫ داخلی – داخل یک کافی شاپ – روز

کریس کنار نیل ایستاده است و نیل با تلفن حرف می زند.
نیل: راجر ون زنت؟
ون زنت( صدای خارج از قاب): شما؟
نیل: خودت می دونی من کی ام!

۷۴٫ داخلی – اتاق ون زنت -روز

ون زنت: آره می دونم. یه نفر رو فرستادم تا بسته رو برات بیاره. تا حالا با من تماس نگرفته. همه چی درسته؟
نیل( صدای خارج از قاب): الان بهت می گم. اون پولهارو فراموش کن.
ون زنت: چی؟

۷۵٫داخلی – کافی شاپ- روز

نیل: پولها رو فراموش کن.

۷۶٫ داخلی – اتاق ون زنت -روز

ون زنت: پول کمی نیست. منظورت چیه که پولهارو فراموش کنم؟ خب، الان داری چی کار می کنی؟

۷۷٫داخلی – کافی شاپ – روز

نیل: الان دارم چی کار می کنم؟ الان دارم با یه تلفن خالی حرف می زنم.

۷۸٫ داخلی – دفتر ون زنت – روز

ون زنت: منظورتو نمی فهمم.

۷۹٫ داخلی – کافی شاپ – روز

نیل: اون آدمی که اون طرف خطه، دیگه از نظر من مرده به حساب می آد.
نیل تلفن را می گذارد.

۸۰٫ داخلی – دفتر ون زنت – روز

ون زنت دیگر چیزی نمی گوید. او ساکت و آرام، و متعجب و وحشت زده است. ون زنت تلفن را می گذارد و به بنی خیره می شود.

۸۱٫ داخلی – رستوران – شب

همه افراد گروه دور یک میز بزرگ گرد نشسته اند: مایکل و الین سریتو، کریس و شارلین، تونر و همسرش آنا و نیل. البته دومینیک و آنیتا هم حضور دارند. این مهمانی به مناسبت جشن تولد الین برپا شده است. الین جعبه ای کوچک را باز می کند و از داخل آن انگشتری بیرون می آورد. او از دیدن انگشتر هیجان زده می شود.
مایکل( به الین): ازش خوشت می آد؟
الین انگشتر را به همه نشان می دهد. سریتو می خندد.
مایکل ( به الین): چطوره؟
الین: خیلی خوبه.
آنا: خیلی قشنگه.
نیل( با لبخند): دیگه ازش نپرسین که اونو چطوری گیر آورده! همه می خندند. کریس در گوش شارلین چیزی می گوید. شارلین با سر به حرف او جواب می دهد.
مایکل ( به آنیتا): بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟
آنیتا: نمی دونم.
مایکل: مثل خود من. منم نمی دونستم می خوام چی کاره بشم.
همه می خندند. همه شاد و پر انرژی اند؛ به جز نیل که گویا از تنهایی، احساس عذاب می کند. کریس عاشقانه به شارلین خیره شده است. نیل از پشت میز بر می خیزد و بیرون می رود.

۸۲٫ داخلی – آپارتمان ایدی- شب

ایدی به صورت ایستاده با کامپیوتر کار می کند. زنگ تلفن به صدا در می آید. ایدی تلفن را بر می دارد.
ایدی: سلام.

۸۳٫ داخلی – باجه تلفن – شب

نیل با تلفن حرف می زند.
نیل: منم.
ایدی( صدای خارج از قاب): چه عجب! بالاخره زنگ زدی!
نیل: خیلی سرم شلوغ بود. می تونم ببینمت؟

۸۴٫ داخلی – آپارتمان ایدی- شب

ایدی: داشتم می ترسیدم که نکنه فقط همون یه شب بود.
نیل( صدای خارج از قاب): از نظر من که این طوری نبود.
ایدی: خب منم مثل تو فکر می کنم.

۸۵٫ داخلی – باجه تلفن -شب

نیل: پس می تونم بیام پیشت؟
ایدی( صدای خارج از قاب): آره، حتماً.
نیل: تا چند دقیقه دیگه می آم.

۸۶٫داخلی – آپارتمان ایدی- شب

ایدی خوش حالی گوشی تلفن را می گذارد و لحظاتی به اطراف خود نگاه می کند.

۸۷٫خارجی – جلوی رستوران -شب

افراد گروه همراه با خانواده های خود از رستوران بیرون می آیند.
تونر: خیلی خوش گذشت.

۸۸٫ خارجی – سقف ساختمان رو به رویی – شب

چهار پلیس روی سقف ساختمان رو به رویی خزیده اند و افراد نیل را زیر نظر دارند. هانا نیز در میان آنها حضور دارد.
هانا: اسلیک کدومشونه؟
باسکو: اون گندهه!
از نقظه نظر پلیسها می بینیم که افراد گروه با یکدیگر خداحافظی می کنند.
باسکو: ما فقط دو تا فرستنده داریم.

۸۹٫ خارجی – جلوی رستوران- شب

آنها قصد دارند سوار ماشینهای شان شوند.
مایکل( به آنیتا): به عمو نیل شب به خیر گفتی؟

۹۰٫ خارجی – روی سقف – شب

کاسالس: اونی که موهای بلوندی داره، کریسه.
باسکو: تا حالا سه بار دیدن که سریتو اطراف خزانه فلزات قیمتی پرسه می زده.
از نقظه نظر باسکو، سریتو را می بینیم که سوار ماشین می شود.
باسکو: خزانه پلاتینیوم، نقره و شمش طلا. من و سامی فکر می کنیم کار بعدی شون، اونجا باشه.
هانا: اونی که تنهائه، کیه؟
باسکو: اولین باره که اونو می بینیم. هنوز روش کار نکردیم.
از نقطه نظر آنها، نیل را می بینیم که سوار ماشین می شود. افراد گروه می روند. پلیسها بر می خیزند.
هانا: معلومه که دارن هدف بعدی شونو پیاده می کنن. فکر کنم زندگی اونا پر از هیجانه.

۹۱٫ داخلی – هتل سوت لابریا -شب

وینگرو کنار تخت نشسته است و سیگار می کشد. یک دختر جوان سیاه پوست که هجده سال بیشتر ندارد، کنار دیوار ایستاده است.
دختر:من دیگه باید برم.
وینگرو: چطور بود؟
دختر: خیلی خوب بود.
وینگرو: به من دروغ نگو. من همیشه می تونم بفهمم کی داره دروغ می گه!
دختر: خب حالا، این چرت و پرتها چیه داری می گی؟
وینگرو به شکلی هیستریک خودش را به دختر نزدیک می کند و موهای او را چنگ می زند.

۹۲٫ داخلی- نوشگاه میراکل میل -شب

وینگرو تنها جلوی پیشخوان نوشگاه نشسته است و سیگار می کشد. متصدی نوشگاه برای او نوشیدنی باز می کند.
متصدی: خب تا حالا کجا بودی؟
وینگرو: چند تا از زندونهای همین اطراف. من یه کابوی هستم. دارم دنبال کار می گردم. هر چی که باشه. بیلی گفت بیام پیش تو.
متصدی شماره تلفنی را روی تکه کاغذی می نویسد و آن را به وینگرو می دهد.
متصدی: برو پیش این یارو . این بابا همیشه دنبال آدمهایی مثل توئه.
وینگرو: ممنون.

۹۳٫ داخلی – رستوران -شب

حالا می بینیم که افراد هانا نیز همراه با همسرانشان یک مهمانی کوچک ترتیب داده اند. همه پشت میزی نشسته اند، بجز جاستین و هانا که کمی آن طرف تر، کنار هم ایستاده اند و در گوش یکدیگر نجوا می کنند. هر دو خوش و سرحالند. زنگ تلفن همراه هانا شنیده می شود. هانا به تلفن جواب می دهد. جاستین دمغ می شود.

۹۴٫ خارجی – خیابان -شب

چند ماشین پلیس کنار پیاده رو توقف کرده اند. ماشین هانا نیز کنار آنها می ایستد. هانا از ماشین پیاده می شود و به طرف صحنه جنایت می رود. چند نفر از مردم عادی نیز ایستاده اند و نگاه خود را به صحنه جنایت دوخته اند. روی سنگ فرش خیابان، پوششی پلاستیکی به چشم می خورد که احتمالاً داخل آن جسد یک انسان است. هانا بالای سر جنازه می رسد. یک کارشناس پلیس زن، روی جنازه کار می کند. او عکس را به هانا نشان می دهد.
زن: ما این طوری پیداش کردیم.
هانا به عکس نگاه می کند. عکس تصویر نیمه برهنه یک زن جوان است. هانا عکس را به زن کارشناس بر می گرداند.
هانا: چند سالشه؟
زن: شونزده یا هفده. احتمالاً از شیش ساعت قبل اینجا بوده.
هانا: چطوری مرده؟
هانا کنار جنازه می ایستد.
زن: آثار ضربه روی بازو و چند جای دیگه بدنش دیده می شه. احتمالاً ضربه مغزی شده.
هانا به آن سوی خیابان نگاه می کند. از نقطه نظر او، زنی سیاه پوست را می بینیم که ضجه می زند.
هانا: اون کیه؟
زن: مادرشه. بقیه هم فامیلهاشن.
هانا: برای چی اومدن اینجا؟
زن: حسابی شلوغش کردن. یکی از ساکنین محل دختره رو می شناخت و به فامیلهاش خبر داد.
هانا: بزنش کنار.
زن پوشش پلاستیکی را از روی دختر بر می دارد. هانا دختری را می بیند که صورتش غرق خون است. این دختر همان کسی است که ما پیشتر او را با وینگرو دیده بودیم.
هانا: وحشتناکه.
زن: به نظر من، این زن به همون شیوه ای کشته شده که اون وحشی یه زنهارو می کشت؛ همون مردی که توی دادگاه تبرئه شد.
هانا سرش را بلند می کند و به مادر دختر می نگرد. مادر دختر بی تابی می کند و عاقبت موفق می شود و خود را از چنگ پلیسها برهاند. مادر به سوی جنازه دخترش هجوم می آورد. هانا بسرعت خود را به زن می رساند و او را در آغوش می گیرد. هانا سعی می کند زن را تسلا دهد.
زن: دخترم کجاست؟ می خوام ببینمش.
هانا: آروم باش، آروم.
زن: می خوام بدونم چرا این اتفاق افتاده.
هانا: همه چی درست می شه.
چند تن از اقوام زن، او را از هانا جدا می کنند. زن می رود. هانا مبهوت، رفتن زن را نظاره می کند.

۹۵٫ داخلی – رستوران -شب

ما به رستورانی بر می گردیم که پیش از این محل مهمانی پلیسها بوده است. اما حالا همه رفته اند. حتی مشتریان دیگر هم رفته اند. رستوران تاریک و ساکت است. فقط جاستین در گوشه ای نشسته است و انتظار می کشد. هانا وارد رستوران می شود و خسته و دمغ رو به روی جاستین می نشیند.
جاستین: فکر کنم حسابی مفید واقع شدی!
هانا: چرا با باسکو نرفتی خونه؟
جاستین: نمی خواستم شب اونا رو خراب کنم. چی شده بود؟
هانا: بهتره ندونی.
جاستین: دوست دارم بدونم پشت اون نقابی که الان به صورتت زدی، چی می گذره!
هانا: خودت می دونی که تقصیر من نبود. بیا بریم خونه.
جاستین: تو همیشه منو از اخبار کارهات محروم می کنی.
هانا: اگه بهت بگم الان یه دختر جوون رو کشته بودن و تو رو در جریان حوادث بد این سیاره و کار آدمهای بدترش بذارم، دیگه محروم نمی شی؟!
جاستین: فقط چون تو رو دوست دارم، می خوام بدونم چی کار می کنی؟ چون تو رو دوست دارم به خیلی از مسائل کاری مربوط به تو اهمیتی نمی دم. ولی خب تو هم باید رفتار طبیعی تری داشته باشی. باید بدونی که منم سهمی از این زندگی دارم.
هانا: من از حرفهای تو این طوری نتیجه می گیرم که:« سلام عزیزم، می دونی چی شده بود؟ امروز یه عوضی حروم زاده، بچه شو توی مایکروفر سرخ کرده بود. می دونی چرا؟ چون بچه اش خیلی گریه می کرده.» خب اینم از سهیم شدن تو در کارهای من. چطوره؟ ولی من فکر نمی کنم این کار درستی باشه. می دونی چرا؟ چون تو ترجیح می دی که طبیعی باشی من نمی تونم این جور چیزها رو به تو بگم. من اونارو باید توی سینه ام نگه دارم.( به سینه خود اشاره می کند) جاشون اینجا باشه بهتره. می دونی، من دارم روی لبه تیغ راه می رم. خب حالا کجا بریم؟
جاستین چیزی نمی گوید. او سرش را پایین انداخته است و فکر می کند.
جاستین: تو با من زندگی نمی کنی. تو با لاشه آدمهای مرده زندگی می کنی. انگار که تو همش داری آدمها رو الک می کنی. تو همش دنبال رد پا می گردی. با بو کردن می خوای بدونی که شکارت از کجا رد شده تا اونو شکار کنی. تو فقط می تونی این جوری زندگی کنی. تو از کنار بقیه خیلی راحت می گذری. چیزی که نمی فهمم اینه که چرا من نمی تونم از زندگی تو برم بیرون.

۹۶٫ خارجی – بالکن آپارتمان ایدی- شب

ایدی و نیل روی بالکن رو به روی هم نشسته اند.
نیل: تو اونجا چی کار می کردی؟
ایدی: اسکی می کردم. در واقع سعی می کردم که اسکی کنم. همه مردم می رن اونجا که اسکی کنن. اونجا با خیلی از آدمها می شه آشنا شد. حسابی به آدم خوش می گذره.
نیل: به تو هم خوش می گذشت؟
ایدی: نه.
نیل: چرا نه؟
ایدی: چون سخت می تونم با آدمها رابطه برقرار کنم.
نیل: ولی با من که برقرار کردی.
ایدی: فکر کنم زیاد بهش فکر نکردم. احتمالاً علت اصلی اش اینه.
نیل: نه، چون تو خیلی خوبی… ایدی بیا با هم از اینجا بریم.
ایدی: کجا؟
نیل: زلاند نو.
ایدی: کی؟
نیل: من مجبورم که تنها برم. تو هم بعد می تونی بیای اونجا.
ایدی: پس کارم چی می شه؟
نیل: من به اندازه کافی پول دارم. احتیاجی نیست تو هم پول داشته باشی.می تونی اونجا یه آتلیه درست کنی و توش کار کنی.
ایدی: نمی دونم چی بگم!
نیل: اونجا خیلی چیزها برای یاد گرفتن هست.
ایدی: تو متأهلی؟
نیل: چی؟ اینه آخرین حرفت؟ من آدمی هستم که می خوام همه چی رو از صفر شروع کنم. حالا هم تو سر راه من قرار گرفتی.
ایدی: تو هنوز منو نمی شناسی.
نیل: به اندازه کافی می شناسم. با من بیا.
نیل به گوشه ای از بالکن خیره می شود و به فکر فرو می رود.
ایدی: چی شده عزیزم؟
نیل: چیزی نشده. همه چی درسته. با من می آی؟
ایدی( می خندد): آره.
نیل: خیلی خوبه.

۹۷٫ خارجی – خیابان – روز

لارن، دختر جاستین، کنار یک حصار فلزی و روی سکویی سیمانی نشسته است. آشکارا محزون به نظر می آید. لارن با نی نوشابه می خورد. او با دیدن ماشین هانا که بسرعت از آن سوی خیابان عبور می کند، از جا بلند می شود. از نقطه نظر او می بینیم که ماشین هانا محکم ترمز می کند. گویا هانا نیز متوجه لارن شده است. هانا دور می زند و به این سوی خیابان می آید؛ جایی که لارن ایستاده است. ماشین کنار پای لارن ترمز می کند. لارن از پنجره راننده، سرش را به طرف هانا خم می کند.
هانا: سلام عزیزم، اینجا چی کار می کنی؟
لارن: خیلی احساس تنهایی می کردم.
هانا( در ماشین را باز می کند): بپر بالا. من می رسونمت خونه.
لارن روی صندلی عقب می نشیند. ماشین حرکت می کند.

۹۸٫ داخلی – اتاقکی روی سقف یک ساختمان – شب

افراد پلیس با استفاده از قطعات فلزی، اتاقکی روی سقف ساختمان رو به رویی خزانه جواهرات ساخته اند. اکنون در این اتاقک، کاسالس، هانا، هاینز و چند نفر دیگر حضور دارند. وسط اتاقک میزی گذاشته شده است و روی میز چندین دستگاه الکترونیکی برای استراق سمع و بصر قرار گرفته است . همه به این دستگاهها خیره شده اند.

۹۹٫ خارجی – سقف همان ساختمان – شب

دوربین از اتاقک بیرون می آید. چند پلیس دیگر کنار هره پشت بام نشسته اند و به ساختمان رو به روی خود خیره شده اند و هر حرکت کوچکی را زیر نظر دارند.
یکی از افراد پلیس: چی شد؟

۱۰۰٫ داخلی – اتاقک -شب

هانا به مونیتور روی میز خیره شده است. پلیسی جوان از انتهای اتاقک به جلو می آید و یک تلفن همراه به هانا می دهد.
پلیس جوان: قربان، کاپیتان جکسون می خوان بدونن اتفاق تازه ای نیفتاده؟
هانا: خودت بهشون بگو هنوز که چیزی نشده. بگو اگه می تونن پشت خط باشن.
از داخل مونیتور می بینیم که یک ماشین سیاه رنگ کنار خزانه توقف می کند.

۱۰۱٫ خارجی – جلوی خزانه جواهرات -شب

از ماشین سیاه رنگ، کریس و سریتو پیاده و خیلی زود دست به کار می شوند. کریس کنار در می ایستد و چیزی میخی شکل را داخل سوراخی فشار می دهد. سریتو با استفاده از قلابهایی که به پاهایش وصل کرده است، همچون افراد سیم کش از تیر چراغ رق رو به روی در خزانه بالا می رود. بالای تیر چراغ برق، سریتو مونیتوری را به سیمها وصل می کند و موفق می شود رمز باز شدن در خزانه را کشف کند. لحظاتی بعد، در خزانه باز می شود.

۱۰۲٫ داخلی – اتاقک – شب

پلیسها محو تماشای عملیات آنها هستند.
هانا: خوبه، خیلی حرفه ای ین.

۱۰۳٫ داخلی – راه روی خزانه- شب

نیل اولین کسی است که وارد راه روی خزانه می شود. ما می بینیم که برخی از افراد پلیس از قبل در این مکان به کمین نشسته اند. نیل با چراغ قوه ای روشن، راه خود را پیدا می کند. کریس نیز با او همراه می شود.

۱۰۴٫ داخلی – اتاقک – شب

از طریق مونیتور داخل اتاقک، می بینیم که نیل از دری دیگر بیرون می آید و بیرون خزانه منتظر می ایستد.

۱۰۵٫ داخلی – راه روی خزانه – شب

کریس با یک دستگاه دریل، دیواری فلزی را سوراخ می کند.

۱۰۶٫ خارجی – جلوی خزانه- شب

نیل کنار در خزانه، همه چیز را زیر نظر دارد. کاملاً گوش تیز کرده است تا هر صدای خفیفی را بشنود و با چشمان از حدقه در آمده اش بتواند کوچک ترین حرکتی را ببیند.

۱۰۷٫ داخلی – اتاقک – شب

تصویر نیل داخل مونیتور است. پلیسها نیز می خواهند بدانند حرکت بعدی گروه چه خواهد بود. یکی از پلیسهای داخل اتاقک که از ایستادن خسته شده است، قصد دارد بنشیند که تعادل خود را از دست می دهد و تنه اش با دیواره فلزی اتاقک برخورد می کند. از این برخورد، صدایی خفیف تولید می شود.

۱۰۸٫ خارجی – جلوی خزانه -شب

نیل متوجه صدا می شود. بعد با چشمان خود دنبال منبع صدا می گردد. اکنون او احساس می کند که عملیات در خطر است. نیل از دری که خارج شده، دوباره وارد خزانه می شود.

۱۰۹٫ داخلی – راه روی خزانه-شب

نیل بسرعت خودش را به کریس می رساند. کریس همچنان مشغول سوراخ کردن دیوار فلزی است. نیل دستش را به شانه کریس می زند و او را صدا می کند.
نیل: باید بریم. زود باش.
کریس نمی داند موضوع از چه قرار است. به نظر می رسد صدای دریل مانع از شنیدن حرفهای نیل شده است. او به کارش ادامه می دهد.
نیل: ول کن، باید بریم.
نیل به طرف در خروج می رود. کریس دست از کار می کشد. دستکشهایش را بیرون می آورد و آنها را روی زمین می اندازد.

۱۱۰٫ داخلی – اتاقک- شب

پلیسها، نفسهای خود را در سینه حبس کرده اند. هیچ کس نمی داند چرا نیل دوباره به خزانه برگشته است.
هانا: به نظرم اون صدا رو شنید.

۱۱۱٫ خارجی – روی سقف ساختمان – شب

پلیسهایی که ساختمان خزانه را زیر نظر دارند، می بینند که نیل از خزانه بیرون می آید. باسکو از طریق بی سیم با هانا حرف می زند.
باسکو( با بی سیم): یکی شون اومد بیرون.
پلیسها آماده شلیک می شوند. کریس نیز از خزانه بیرون می آید.
باسکو: کسی شلیک نکنه. ( با بی سیم) وینسنت اونا چیزی تو دستشون نیست.
هانا( صدای خارج از قاب): خودم دیدم.
یکی از پلیسها: باید بزنیمشون.
باسکو: تا وینسنت حرفی نزده، ما نباید کاری بکنیم.( با بی سیم) اونا چیزی بیرون نیاوردن.

۱۱۲٫ داخلی – اتاقک -شب

هانا گیج شده است.
هانا( با بی سیم): بذار برن.
باسکو( صدای خارج از قاب): منظورت چیه؟ می تونیم اونا رو دستگیر کنیم.
هانا( با بی سیم): به چه جرمی؟ اونا که چیزی ندزدیدن. اگه اونا رو این جوری بگیریم، فوقش شیش ماه می افتن تو زندان و بعدش آزاد می شن. این راهش نیست.

۱۱۳٫ خارجی – جلوی خزانه- شب

افراد نیل سوار ماشین می شوند و می روند. هانا و افرادش نیز به جلوی خزانه می آیند. همگی عصبی به نظر می رسند. هانا سرگردان، در خیابان چند قدمی به این ور و آن ور می رود. همه از اینکه شکست خورده اند ناراحت هستند.
هانا: برگردیم اداره.

۱۱۴٫ خارجی – جاده ای خارج از شهر- روز

افراد گروه نیل – کریس، سریتو و تونر – کنار جاده ای خارج از شهر، با یکدیگر حرف می زنند. ماشین آنها کنار جاده توقف کرده است. به نظر می رسد که این دیدار، یک جلسه کاری است.
نیل: خب دیدین که دیشب داشتیم توی مخمصه می افتادیم. نمی دونم چه جوری فهمیده بودن!
کریس: شاید اونا از قبل خزانه رو زیر نظر داشتن، نه ما رو. چون تا حالا یکی دو بار به اونجا دستبرد زدن.
نیل: ولی حالا دیگه باید فرض کنیم که اونا همه چیز ما رو زیر نظر دارند. خونه هامون، تلفنهامون، رفت و آمدهامون، خلاصه همه چیزمون. حتی حالا که اینجا ایستاده ایم، احتمالاً توی نقطه دید اونا هستیم.
کریس: خب حالا با اوراق قرضه چی کار کنیم؟
نیل: خودم درستش می کنم.
سریتو: نکنه کار ون زنت بوده باشه!
نیل: حتی اگه کار ون زنت باشه، تو این موقعیت ما نمی تونیم با اون در بیفتیم.
سریتو: آره، ولی من سهمم رو می خوام.
نیل: خود من بیشتر از همه شما دوست دارم حساب اون عوضی پول دار رو بذارم کف دستش… ولی به نظر من، الان مسئله ما اینه که به بانک دستبرد بزنیم یا اونو ول کنیم؟ قبل از اینکه بریم خونه، باید این مسئله رو حل کنیم. از همین حالا به بعد، سی ثانیه فرصت داریم که درباره اش فکر کنیم. هرکس که بخواد می تونه توی این ماجرا نباشه و راهشو جدا کنه. خب کریس تو چی می گی؟
کریس: به نظر من، بانک ارزش ریسک کردن داره. برادر، من به اون پول احتیاج دارم. همه باید تو این کار شرکت کنیم.
نیل به سریتو نگاه می کند و می خواهد جواب او را بداند. اما سریتو کمی فکر می کند و بعد شانه هایش را بالا می اندازد.
سریتو: نمی دونم. هر کاری شما بکنین، منم هستم.
نیل: مجبور نیستی تو این یکی هم باشی. این بار باید خودت تصمیم بگیری. سریتو به تونر و کریس نگاه می کند، بعد خودش را به نیل نزدیک تر می کند.
سریتو: تو فکر می کنی که این کار، بهترین راه حله، مگه نه؟ چاره دیگه ای نیست، درسته؟
نیل: من یه نقشه هایی دارم. راستش با پول این کار می خوام فلنگ رو ببندم. ولی تو الین رو داری. پول هم که تو دست و بالت هست. خونه و زمین هم که داری. اگه جای تو بودم، از خیر این کار می گذشتم.
سریتو نمی داند چه جوابی باید بدهد. به همین خاطر چندین بار به کریس نگاه می کند و می خندد.
سریتو: من دیگه به این کار عادت کردم. این کار، تو خون منه. پس منم هستم.
کریس از جوابی که سریتو داده، احساس رضایت می کند. نیل به تونر نگاه می کند.
نیل: تو چی؟
تونر: منم هستم.
نیل: پس بریم.
سریتو: گور پدر همه شون.
نیل: پس بریم که خیلی کار داریم.
آنها سوار ماشین می شوند.

۱۱۵٫ داخلی . لاس وگاس- دفتر کار مارسیانو – روز

آلن مارسیانو پشت میز کار خود نشسته است و با تلفن حرف می زند. او از پشت شیشه اتاق خود می بیند که چند نفر به اتاقش نزدیک می شوند. این افراد، هانا، باسکو و کاسالس به علاوه پلیسی از ایالت لاس وگاس هستند. مارسیانو دست پاچه می شود.
مارسیانو( با تلفن): تیم دوباره بهت زنگ می زنم.
مارسیانو از پشت میز خود بلند می شود و به طرف در اتاق می رود. هانا و بقیه وارد اتاق می شوند.
مارسیانو: چه کمکی از من بر می آد؟
هانا: تو آلن مارسیانو هستی؟
مارسیانو: تو دیگه کی هستی؟
هانا بسرعت دست مارسیانو را می گیرد و آن را می پیچاند. بعد او را هل می دهد و روی میز می اندازدش.
هانا: من کی ام؟ من سرگرد وینسنت هانا هستم. از پلیس لس آنجلس اومدم. در حالی که مارسیانو روی میز کارش خم شده است، هانا کارت خود را به او نشان می دهد.
مارسیانو: لس آنجلس؟ ولی اینجا لاس وگاسه. اینجا که جزو حوزه وظیفه تو نیست.
هانا، مارسیانو را بر می گرداند و او را روی یک صندلی راحتی می نشاند. مارسیانو که ترسیده است، دستهایش را به علامت تسلیم بالا می گیرد.
هانا: یه نگاهی به اون آقا بنداز.( هانا به پلیس لاس وگاس اشاره می کند) اینم از پلیس لاس وگاس. اون می تونه تو رو بازداشت کنه.
مارسیانو نگاهی به پلیس لاس وگاس می اندازد.
هانا: ما می دونیم که تو سه ساله داری سیگار قاچاق می کنی… خب حالا با ما راه می آی یا نه؟
مارسیانو زیر لب غرولند می کند.
هانا: شارلین شیهرلیس.
مارسیانو: کی؟
هانا: کی؟ همون زنی که توی هفته گذشته، هر روز باهاش تلفنی حرف زدی!
مارسیانو: تو نمی تونی منو به اون بچسبونی.
باسکو: بی خود طفره نرو. پای تو هم این وسط گیره.
مارسیانو: من با اون هیچ ارتباطی ندارم.
هانا( بر سر او فریاد می زند): ارتباطی نداری؟ اگه حرف نزنی، کارت زاره.
مارسیانو: خب حالا از جون من چی می خواین؟
هانا: شوهر اون چی کار می کنه؟ اینجا می شینی و همه چی رو به گروهبان باسکو می گی. فهمیدی؟

۱۱۶٫ خارجی – محوطه باز شرکت نفتی ویلمینگتون -روز

نیل، سریتو و کیس در محوطه باز شرکت قدم می زنند. بشکه های نفت و دستگاههای حفاری در اطراف دیده می شوند. نیل دست خود را بالا می آورد و به جایی اشاره می کند.
نیل: اونجا جاده سنت کلمنته. اون حصارهای فلزی رو می بینین؟ ما باید از اونجا بریم.
سریتو: درسته، فهمیدم.
نیل: سیستم امنیتی اونجا قلابیه.
آنها به ماشینهای خود می رسند که وسط محوطه پارک شده اند. نیل به ماشین خود تکیه می دهد. دوباره دستش را بالا می آورد و به جایی اشاره می کند.
نیل: اونم پل سنت وینسنته. ما باید از اونجا فرار کنیم.
کریس و سریتو به اطراف نگاه می کنند.

۱۱۷٫ خارجی – روی سقف ساختمان شرکت- روز

هاینز و کاسالس روی سقف دراز کشیده اند. هاینز با یک دستگاه استراق سمع، به حرف آنها گوش می دهد. کاسالس نیز با یک دوربین مجهز به لنز تله فتو، از آنها عکس می گیرد.

۱۱۸٫ خارجی – محوطه باز شرکت- روز

نیل کمی از ماشین خود فاصله می گیرد.
نیل: خوب فهمیدین چی گفتم؟
سریتو و کریس: آره.
نیل: پس بریم.
آنها سوار ماشینهای خود می شوند و می روند.
بعد از رفتن نیل و دوستانش، هانا و افرادش از پشت چند کانتینر بزرگ که روی هم قرار گرفته اند بیرون می آیند. کاسالس و هاینز نیز از پله های اضطراری ساختمان شرکت پایین می آیند. اکنون افراد هانا، وسط محوطه باز شرکت ایستاده اند؛ دقیقاً همان جایی که تا لحظاتی قبل، افراد نیل ایستاده بودند. آنها می خواهند بدانند قصد آمدن نیل و افرادش به این محل چه بوده است.
هانا: اونا داشتن از این نقطه به اونجا نگاه می کردن.
هانا با دست خود مسیر نگاه نیل و افرادش را نشان می دهد.
باسکو: اونجا که فقط چند کانتینر افتاده!
هانا: فکر می کنین اینجا دنبال چی بودن؟
کاسالس: ولی اینجا چیز به درد بخوری برای دزدی نیست.
آنها دور خود می چرخند و محوطه شرکت را نظاره می کنند. از نقطه نظر هانا، متعلقات یک پالایشگاه نفت را مشاهده می کنیم. همه آنچه دیده می شود، دستگاههای غول پیکر فلزی است.
شوارتز: اونجا که پالایشگاهه. اینجا هم آشغالدونی شرکته.
هاینز: شاید دنبال پولهای پالایشگاه بودن.
کاسالس: نه بابا، تو پالایشگاه که پول پیدا نمی شه.
هانا: نکنه اومدن این آهن پاره ها رو بدزدن.
هاینز و کاسالس، دست خود را سایه بان چشمهای شان می کنند تا به دور دست نگاه کنند. اما باز جز دستگاههای فلزی چیزی دیده نمی شود.
هانا( با خود): یه پالایشگاه و یه آشغالدونی.( دور خود می چرخد) اینجا که چیزی نیست.
هاینز: باید تصور کنیم که چی می تونه اینجا باشه.
هانا: باشه، تصور کن.
هانا فکورانه، به اطراف خیره می شود.
هانا: من یه نظری دارم. فکر کنم فهمیدم دنبال چی بودن. می خواین بدونین اونا الان دارن به چی نگاه می کنن؟ اونا خیلی کارشون درسته. می خواین بدونین اونا الان دارن به چی نگاه می کنن؟
شوارتز: به چی نگاه می کنن؟
هانا: دارن ما رو نگاه می کنن! دارن به پلیس لس آنجلس نگاه می کنن. افتادیم توی تله اونا.
دوربین از آنها فاصله می گیرد. در گوشه کادر، مردی را می بینیم که از آنها عکس می گیرد. هانا دستهای خود را بالا می گیرد. گویی می خواهد نشان دهد که به نقشه آنها پی برده است.

۱۱۹٫ خارجی – روی یک دستگاه غول پیکر – روز

نیل با یک دوربین مجهز به لنز تله فتو، از آنها عکس می گیرد.

۱۲۰٫ خارجی – محوطه باز شرکت – روز

هانا دور خود می چرخد و لبخند می زند.
هانا: آفرین.

۱۲۱٫ خارجی – روی یک دستگاه غول پیکر- روز

نیل دوربین خود را پایین می آورد. او نیز لبخند می زند. حالا هر دو از وجود هم آگاه هستند.

۱۲۲٫ داخلی – پارکینگ یک ساختمان – شب

ماشینی داخل پارکینگ توقف کرده است.

۱۲۳٫ داخلی – ماشین – شب

نیت و نیل داخل ماشین نشسته اند. آن دو، نقشه ساختمانی را بررسی می کنند.
نیت: نقشه های کلسو درسته. می شه با اینا یه بانک ساخت.
نیل نقشه را تا می کند و روی داشبورد می گذارد.
نیت: اسم اون پلیسه، هاناست. وینسنت هانا.
نیت عکسهای چاپ شده هانا را به نیل نشان می دهد.
نیت: به یه گروهبان رشوه دادم تا تونستم این اطلاعات رو بگیرم. هانا دنبال شماست. اون قبلاً روی کریس و سریتو کار کرده. تا اون شب از تو غافل بودن. تو کارش وارده. از دانشگاه مارین کورپس فارغ التحصیل شده. تخصص اصلی اش توی قتل و دزدیه. یه تیم حسابی باهاش کار می کنن. خیلی بد پیله اس. قبلاً تو بخش مواد مخدر بوده. دو تا زن قبلی شو طلاق داده. اسم زن سومش، جاستینه. اون حسابی مصیبته. اون گروهبانه می گفت هانا از تو خیلی خوشش اومده. هانا معتقده که تو یه آدم استثنایی هستی. یعنی تیز و باهوشی.
نیل می خندد.
نیت: فکر می کنی کسی که سه بار ازدواج کرده، حوصله داره توی خونه بمونه؟ اون همیشه بیرون از خونه اس. آخه شب و روزشو واسه این کار گذاشته. با یه همچین مصیبتی، باید از خیر این کار بگذری.
نیل، عکسهای هانا را تماشا می کند.
نیل: ارزش مبارزه رو داره.
نیت: این آدم می تونه همه چی رو خراب کنه. تو اصلاً نمی تونی اشتباه کنی. خب چی می گی؟ مطمئنی که می خوای این کار رو بکنی؟
نیل: آره، مطمئنم. خب دیگه بریم.

۱۲۴٫ داخلی – آپارتمان جاستین – شب

هانا وارد آپارتمان می شود. چراغهای هال روشن است. هانا پرونده ای را در دست دارد.
هانا: جاستین؟
جوابی نمی شوند.

۱۲۵٫ داخلی – آشپزخانه – شب

هانا به آشپزخانه سرک می کشد. داخل ظرف شوی پر از ظرفهای کثیف است.
هانا: جاستین؟
باز جوابی نمی شنود. هانا از پله ها بالا می رود.

۱۲۶٫ داخلی – اتاق خواب -شب

جاستین رو به روی میز توالت خود ایستاده است و آرایش می کند. هانا وارد اتاق می شود.
هانا: قراره جایی بریم؟
جاستین چیزی نمی گوید. حتی بر نمی گردد که هانا را ببیند. هانا متعجب است.
هانا: گفتم کجا می خوایم بریم؟
جاستین( در حالی که به کارش ادامه می دهد): بیرون.
هانا با شنیدن این حرف از اتاق خارج می شود.

۱۲۷٫ داخلی – آشپزخانه -شب

هانا کنار ظرف شویی ایستاده و به داخل آن زل زده است. شیر آب را باز می کند و می خواهد ظرفها را بشوید، اما خیلی زود از این کار منصرف می شود. بعد از آشپزخانه بیرون می آید و به ساعتش نگاه می کند. هانا خانه را ترک می کند.

۱۲۸٫ داخلی – هلی کوپتر پلیس – شب

هانا کنار خلبان هلی کوپتر نشسته است. هلی کوپتر بر فراز آسمان لس آنجلس در حال پرواز است. هانا با بی سیم حرف می زند.
هانا: من وینسنت هانا هستم. الان موقعیت اون چیه؟
پلیس( صدای خارج از قاب): به موقعیت ۱۱۰ نزدیک می شه.
هانا( به خلبان): بریم پایین.

۱۲۹٫ خارجی – جاده ای خارج از شهر- شب

ماشینی کنار جاده در انتظار هاناست. کنار ماشین، راننده آن دیده می شود. هلی کوپتر کنار ماشین فرود می آید. هانا سوار ماشین می شود و راننده ماشین سوار هلی کوپتر.

۱۳۰٫داخلی / خارجی- ماشین / خیابان -شب

ماشین هانا با سرعت تمام از چند خیابان می گذرد. پیداست که او دنبال ماشین کسی افتاده است. ماشین هانا به این سو و آن سو می رود و سراسیمه دنبال شکارش می گردد.
هانا( با بی سیم): چقدر بهش نزدیک شدم؟
پلیس( صدای خارج از قاب): چند کیلومتر بیشتر نمونده.
سرانجام هانا به ماشین مورد نظرش می رسد. اکنون او پشت آن ماشین حرکت می کند.

۱۳۱٫داخلی – ماشین نیل – شب

نیل از آینه به عقب نگاه می کند و متوجه می شود اتومبیلی تعقیبش می کند. او اسلحه اش را کنار خود می گذارد. لحظاتی بعد، نیل ماشین خود را کنار جاده متوقف می کند.

۱۳۲٫ خارجی – کنار جاده -شب

ماشین هانا پشت ماشین نیل می ایستد. هانا از ماشین پیاده می شود و به طرف ماشین نیل می رود. او به کنار نیل می رسد. نیل آرام و بی خیال پشت فرمان نشسته است.
هانا: اینجا چی کار می کنی؟
نیل به هانا نگاهی می اندازد و هیچ نمی گوید.
هانا: اگه بخوام به یه فنجون قهوه دعوتت کنم، چی می گی؟
نیل: بریم.
هانا: پس دنبالم بیا.
هانا به طرف ماشین خود بر می گردد.

Cinemanegar Photo- Heat 01

۱۳۳٫ داخلی – یک رستوران بین راهی -شب

رستوران شلوغ است و همه جور آدمی در آن حضور دارند. رستوران، نزدیک فرودگاه است و گاهی نور هواپیماها دیده می شود. هانا و نیل پشت یک میز و رو به روی هم نشسته اند.
هانا: تا حالا هشت سال توی زندان بودی. توی مک نیل و سن کوئنتین.
نیل: داری ازم بازجویی می کنی؟
هانا: دلت می خواد باز هم به اونجا برگردی؟ من همیشه دنبال آدمهایی هستم که پی دردسرن. کار من اینه که اونارو بندازم زندان.
نیل: پس حتماً خیلی هارو انداختی اون تو!
هانا: آره. خیلی هارو.
نیل: پس حتماً می دونی من از اون آدمهایی نیستم که روی سینه شون خالکوبی می کنن و به مشروب فروشیها دستبرد می زنن!
هانا: آره می دونم.
نیل: خوبه. ولی من دیگه هیچ وقت به اونجا بر نمی گردم.
هانا: پس دور دزدی رو خط بکش.
نیل: من کارم رو خوب انجام می دم. تو هم کارتو خوب انجام بده. اگه خواستم دزدی کنم، سعی کن جلومو بگیری.
هانا: یعنی نمی خوای هیچ وقت زندگی عادی داشته باشی؟
نیل: زندگی عادی یعنی چی؟ کباب بپزیم و توپ بازی کنیم؟
هانا: آره.
نیل: زندگی خودت عادیه؟
هانا: زندگی من؟ نه، زندگی من واقعاً مصیبته. من یه دختر خونده دارم که پدرش خیلی عوضیه. یه زنم دارم. این سومین ازدواج هر دو تامونه. من شبانه روز دنبال آدمهایی مثل تو می گردم تا اونا رو بندازم تو زندان. زندگی من این جوریه.
نیل: یه روز، یه دوستی به من توصیه ای کرد. اون گفت:« اگه تو کار دزدی هستی، نباید هیچ وابستگی ای داشته باشی. چون اگه یه وقت تو مخمصه بیفتی، باید ظرف سی ثانیه همه چی رو فراموش کنی و در بری.» وقتی تو همش دنبال من باشی، دیگه من چه جوری می تونم ازدواج کنم؟
هانا: نکته جالبیه! ولی تو که کشیش نیستی!
نیل: خب، یه زن تو زندگی ام هست.
هانا: به اون چی می گی؟
نیل: بهش گفتم من یه فروشنده ام.
هانا: خب اگه یه روز من تو رو گیر انداختم، اون زن رو فراموش می کنی؟ حتی باهاش خداحافظی هم نمی کنی؟
نیل: خب این اصول منه.
هانا: اینکه خیلی سرد و بی روحه!
نیل: خب همینه که هست… شاید بهتر باشه هر دوتامون بریم یه کار دیگه بکنیم.
هانا: ولی من کار دیگه ای بلد نیستم.
نیل: منم بلد نیستم.
هانا: علاقه ای هم ندارم.
نیل: منم ندارم.
هانا کمی فکر می کند و به اطراف نگاهی می اندازد.
هانا: من همیشه یه خواب عجیبی می بینم. خواب می بینم پشت یه میز بزرگ نشستم و همه قربانیهای مأموریتهام بهم زل زدن؛ طوری که انگار کاسه چشمهاشون از وسط مغزشون زده بیرون. اونا آدمهایی هستن که من دو هفته بعد از مرگشون، اونارو پیدا کردم. در واقع من اونارو بعد از گزارش همسایه ها پیدا می کنم. اونا می آن تو خواب منو و پشت همون میز می شینن.
نیل: خب چی می گن؟
هانا: هیچی.
نیل: هیچی؟
هانا: چیزی ندارن که بگن. ما فقط به هم زل می زنیم. اونا به من نگاه می کنن و من به اونا. این خواب همیشگی منه.
نیل: منم همیشه یه خوابی می بینم. تو خواب می بینم که دارم خفه می شم و بعد خودمو بیدار می کنم تا نفس بکشم.
هانا: می دونی تعبیرش چیه؟
نیل: یعنی وقت به اندازه کافی دارم.
هانا: وقت برای کاری که داری می کنی؟
نیل: آره.
هانا: شروع کردی؟
نیل: هنوز نه.
آنها به یکدیگر خیره می شوند و در می یابند که موقعیتی مشابه دارند.
هانا: الان ما مل دو تا آدم معمولی اینجا نشستیم. تو هر کاری دوست داری می کنی، منم هر کاری دوست دارم می کنم. ولی اگه یه روز دیگه با هم رو به رو بشیم، من بین تو و زنی که قراره بیوه بشه، تو رو از بین می برم.
نیل کمی فکر می کند و بعد قاطعانه به هانا جواب می دهد.
نیل: ولی سکه یه روی دیگه هم داره. اگه من و تو با هم رو به رو شدیم و من تو رو از بین بردم، چی؟ اگه تو سر راه من قرار بگیری، من حتی یه لحظه هم تردید نمی کنم.
هانا: شاید این طوری بشه. کسی نمی دونه.
نیل: شاید هم دیگه هیچ وقت همدیگه رو ندیدیم.

۱۳۴٫ داخلی – دفتر کار هانا- شب

هانا با سرعت وارد دفتر خود می شود. باسکو و کاسالس منتظر او هستند.
کاسالس: ما رو قال گذاشتن!
هانا: چی؟
باسکو گوشی تلفن را که در دست داشته، روی تلفن می گذارد.
کاسالس: ما رو قال گذاشتن!
هانا: منظورت چیه؟
باسکو: کریس چیزی راجع به این دزدی به زنش نگفته. مارسیانو هیچ چی به من نگفت. کریس از چنگمون در رفت.
هانا: سریتو چی؟
کاسالس: اونم همین طور! اون با اتوبوس رفته سن کلمنت.
هانا: یعنی همه افرادمون رو قال گذاشتن؟
کاسالس: آره، همه رو. درست ساعت ۹٫
هانا: ولی من که نیم ساعت قبل داشتم با مک کالی حرف می زدم.
کاسالس: ما هم با تو بودیم. ولی بعدش، مک کالی رفت توی فرودگاه. افراد ما نمی تونستن برن اونجا، چون جواز نداشتن. ماشین اون هنوز همون جاست. ولی خودش رفته.
هانا کاملاً مستأصل شده است.
هانا: کی می دونه الانه اونا کجا هستن؟

۱۳۵٫ داخلی – پارکینگ بانک – شب

تونر داخل ماشین خود نشسته و منتظر است. اینجا پارکینگ بانکی است که کلسو نقشه اش را به نیل فروخته است. دوربین از کنار ماشین تونر می گذرد و به سریتو و کریس می رسد. کریس و سریتو، سقف پارکینگ را سوراخ کرده اند و از داخل دیوار، وسایل مربوط به سیستم امنیتی بانک را بیرون کشیده اند. آنها با استفاده از نقشه کلسو، سیستم ایمنی بانک را از کار می اندازند.

۱۳۶٫ داخلی – دفتر کار ون زنت – شب

ون زنت خسته و مضطرب است. او در حال خواندن یک پرونده است. در اتاق باز می شود و بنی همراه وینگرو وارد می شود.
بنی: یه نفر می خواد تو رو ببینه.
ون زنت: مگه نگفتم کسی مزاحم نشه. حالا این یارو کی هست؟
بنی: می گه مک کالی رو می شناسه.
ون زنت پرونده را روی میزش می اندازد. بنی از اتاق خارج می شود. وینگرو رو به روی او می ایستد.
ون زنت: تو کی هستی؟
وینگرو: وینگرو.
ون زنت: مک کالی رو از کجا می شناسی؟
وینگرو: توی یه دزدی باهاش بودم.
ون زنت: الان کجاست؟
وینگرو: احتمالاً سرش خیلی شلوغه. ولی تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنه. من اومدم که بهت کمک کنم.

۱۳۷٫ داخلی -یک رستوران-روز

نیل، سریتو و کریس پشت میزی نشسته اند که کنار پنجره رستوران است. هیچ کس حرفی نمی زند. نیل کمی کلافه به نظر می آید. او به اطراف خود نگاه می کند و ناگهان پشت پیشخوان آشپزخانه، کسی را می یابد.
نیل(به کریس): اون آشپزه رو می شناسی؟ همون سیاهه.
کریس بر می گردد و جوانی سیاه پوست را می بیند که پیش بند بسته و مشغول کار است.
کریس: نه.
نیل: توی مک نیل با هم بودیم… پس تونر کجاست؟ من برم یه زنگی بزنم ببینم ماشین آماده اس یا نه.
در همین لحظه صدای زنگ تلفن همراه سریتو شنیده می شود. سریتو جواب می دهد.
سریتو: بله؟ گوشی رو نگه دار.
سریتو گوشی را به نیل می دهد.

۱۳۸٫ خارجی – باجه تلفن – روز

تونر داخل یک باجه تلفن ایستاده است.
تونر: یه زنگی به من بزن. شماره ۱۰۳٫۷۲۰۸

۱۳۹٫ داخلی – رستوران – روز

نیل تلفن را قطع می کند و آن را به سریتو می دهد.

۱۴۰٫ خارجی – باجه تلفن – روز

صدای زنگ باجه تلفنی که تونر داخل آن است، شنیده می شود. تونر گوی را بر می دارد.

۱۴۱٫ داخلی – باجه تلفن رستوران- روز

نیل با تلفن حرف می زند.
نیل: تو الان کجایی؟

۱۴۲٫ خارجی – باجه تلفن- روز

تونر: من توی خیابونم. پلیسها محاصره ام کردن. نمی تونم اونا رو قال بذارم.

۱۴۳٫ داخلی – باجه تلفن رستوران- روز
نیل: فهمیدن که تو اونا رو دیدی؟

۱۴۴٫ خارجی – باجه تلفن – روز

تونر:اونا همه جا هستن. دیگه نمی تونم اونارو قال بذارم. سعی می کنم اونارو دنبال خودم بکشم. شما کارتونو بکنین.

۱۴۵٫ داخلی – رستوران- روز

نیل گوشی را با عصبانیت می گذارد و به آشپزخانه می رود. بریدان، آشپز سیاه پوست، نیمرویی را داخل یک بشقاب می گذارد. نیل دستش را روی شانه بریدان می گذارد. بریدان بر می گردد و با دیدن نیل خوش حال می شود.
بریدان: هی نیل، تو اینجا چی کار می کنی؟ چه خبر؟
نیل: دنبال یه راننده ای می گردم که بتونه با بی سیم هم کار کنه… البته دقیقاً همین حالا. هنوز رانندگی یادت نرفته؟
بریدان: نه.
نیل: پس قبول می کنی؟
بریدان کمی به اطراف خود نگاه می کند و جواب می دهد.
بریدان: معلومه که قبول می کنم.
نیل: پس زود بیا.
نیل از آشپزخانه خارج می شود. بریدان دستمالی را که به سرش بسته، همراه با پیش بند خود باز می کند و آن را با تنفر روی کف آشپزخانه می اندازد. سپس به طرف بیرون آشپزخانه می رود. مدیر رستوران وارد آشپزخانه می شود.
مدیر: معلومه داری چی کار می کنی؟
بریدان، مدیر را به گوشه ای پرت می کند. مدیر با ظرفها برخورد می کند و روی کف آشپزخانه پخش می شود. بقیه کارکنان رستوران از این مسئله شگفت زده می شوند.

۱۴۶٫ داخلی – آپارتمان ایدی- روز

ایدی روی میز کار خود، جعبه ای گذاشته است و کتابهایش را داخل آن می گذارد. گویا کم کم خودش را آماده رفتن می کند.

۱۴۷٫ داخلی – آپارتمان کریس- روز

شارلین و دومینیک با اسباب بازیهای دومینیک بازی می کنند.

۱۴۸٫داخلی – بانک – روز

نیل آرام و خون سرد وارد بانک می شود. رفتارش کاملاً عادی است. همه چیز را زیر نظر دارد. داخل گوش او، یک گوشی مربوط به تلفن همراه دیده می شود. بانک، محوطه بزرگی دارد. او از پیچی می گذرد و جلوی باجه ها می رسد. حدود بیست تا سی نفر در بانک حضور دارند.
کنار در اصلی بانک، یک نگهبان جوان ایستاده است. اکنون کریس نیز وارد بانک می شود. کریس در حالی که سرش را پایین گرفته است از کنار نگهبان می گذرد. گوشی تلفن همراه، داخل گوش او نیز دیده می شود. نیل کنار دیوار بانک ایستاده و به مردم و نگهبانان نگاه می کند.
اکنون سریتو نیز وارد بانک می شود و از کنار نیل می گذرد؛ چیزی از زیر کت او بیرون زده است. احتمالاً او زیر کت خود، اسلحه ای مخفی کرده است. سریتو به قسمت انتهایی بانک می رود.
نگهبانی که کنار در ایستاده، روی کاغذ چیزی را یادداشت می کند. او سرش به کار خود گرم است. یکی دیگر از نگهبانان، پاکتی را در دست دارد و می خواهد ان را به صندوق دار بانک بدهد. نیل، سریتو و کریس در جایی ایستاده اند که می توانند یکدیگر را ببینند. به نظر می رسد اکنون بهترین لحظه برای شروع عملیات باشد. نیل با یک ماسک سیاه رنگ پارچه ای، روی صورت خود را می پوشاند. اکنون تنها چشمان او دیده می شوند. سریتو نیز همین کار را انجام می دهد.
کریس کنار یکی از باجه هاست. او خیلی آرام و متین، کیف خود را روی پیشخوان می گذارد. اما لحظاتی بعد، با حرکتی غافلگیر کننده، می چرخد و مشت محکمی به شکم نگهبانی که کنارش ایستاده است فرود می آورد. بعد میله فلزی کوچکی را از جیب خود بیرون می کشد و با آن به جان نگهبان می افتد. جیغ و سر و صدا از مشتریان بانک به گوش می رسد. هم زمان با کاری که کریس می کند، نیل و سریتو نیز دو نگهبان دیگر بانک را خلع سلاح می کنند. اکنون بانک در دست آنان است. مشتریان، وحشت زده به این طرف و آن طرف حرکت می کنند.
نیل( با فریاد): کسی از جایش تکون نخوره! دستاتونو بگیرین بالا.
سریتو و نیل، مشتریان و کارمندان بانک را در گوشه ای جمع می کنند.
کریس نگهبانان را روی زمین می خواباند و دستان آنان را از پشت می بندد. کریس از داخل جیب یکی از نگهبانان، دسته کلیدی را بیرون می کشد و آن را به سریتو می دهد.
پس از اینکه خطر حضور تمام نگهبانان برطرف می شود، نیل روی پیشخوان بانک قدم می زند و سعی می کند مردم را آرام کند. اما اسلحه ای که در دست اوست، بر وحشت مردم می افزاید.
نیل: ما نمی خوایم به هیچ کدوم از شما آسیبی برسونیم. ما می خوایم پولهای بانک رو برداریم نه پولهای شما رو. دولت پولهای شما رو بیمه کرده، پس اگه تکون نخورین، هیچ ضرری به شما نمی رسه. به خانواده خودتون فکر کنین.بی خودی زندگی تونو به خطر نندازین. قهرمان بازی هم در نیارین. نیل روی پیشخوان قدم می زند و به سخنرانی اش ادامه می دهد. مردم که وحشت زده اند، دستهای خود را بالا گرفته اند و به دقت به حرفهای نیل گوش می دهند.
نیل: از شما می خوام که کف بانک بشینید و دستاتونو روی سرتون بذارین. اگه کسی احساس تهوع داره و یا ضربان قلبش بالا رفته، به دیوار تکیه بده.
نیل از پیشخوان پایین می آید و به سراغ رئیس بانک می رود. رئیس از پشت میز خود بر می خیزد.
نیل: کلیدهارو بده.
رئیس: چه کلیدی؟
نیل با مشت به دهان رئیس می کوبد. خون از دهان رئیس جاری می شود. نیل کراوات رئیس را می گیرد و او را هل می دهد.
نیل: همون جا بشین و تکون نخور.
رئیس روی میز خود می افتد. نیل از جیب او کلیدی را بیرون می آورد.
نیل: دیگه تکون نخور. داره از لبت خون می آد.
نیل، کلید را به کریس می دهد. کریس به انتهای بانک می رود؛ جایی که گاو صندوق بانک قرار گرفته است.

۱۴۹٫داخلی – گاو صندوق – روز

کریس وارد گاو صندوق می شود. گاو صندوق، اتاقی است که حدود پانزده متر مساحت دارد. در انتهای گاو صندوق، بسته های پول همچون قطعات سیمانی روی هم قرار گرفته اند. کریس از داخل کیف خود، سه ساک پارچه ای بیرون می آورد و بسته های پول را داخل ساکها می گذارد. نیل هم وارد گاو صندوق می شود. نیل دو ساک را روی شانه خود می گذارد و کریس نیز ساک سوم را به دوش می گیرد. آنها از گاو صندوق بیرون می آیند.

۱۵۰٫ داخلی – بانک – روز

سریتو اوضاع را زیر نظر دارد. هیچ کس تکانی نمی خورد. نیل خود را به سریتو می رساند و یکی از ساکها را به او می دهد. مردم و کارکنان بانک، دستهایشان را روی سرهایشان قرار داده اند. نیل عقب عقب به طرف در خروج می رود. سریتو نیز به طرف در خروج می رود.

۱۵۱٫ داخلی – اداره پلیس -روز

کاسالس و باسکو، پشت میزهای خود نشسته اند. یکی دیگر از همکاران آنها، با تلفن حرف می زند، یک پلیس سیاه پوست دیگر که تا به حال او را ندیده ایم، وارد اتاق آنها می شود.
پلیس سیاه پوست: شما دارین روی آدمی به اسم نیل مک کالی کار می کنین؟
با شنیدن اسم مک کالی، گوش همه تیز می شود.
پلیس سیاه پوست: یه نفر به اسم بنی زنگ زد و گفت که اون می خواد به یه بانک دستبرد بزنه.
پلیس کاغذی را به کاسالس می دهد. کاسالس یادداشت را می خواند.
کاسالس( با صدای بلند): بانک ملی خاور دور ساعت ۱۱/۳۰٫
ظرف چند ثانیه تمام کسانی که تا به حال با پرونده مک کالی مرتبط بوده اند، از جای خود بر می خیزند و از اتاق خارج می شوند. وینسنت هانا نیز آنان را همراهی می کند.

۱۵۲٫ داخلی – بانک -روز

سریتو کنار یکی از ستونهای بانک می ایستد و ماسک را از صورتش بر می دارد. بعد موهای خود را مرتب می کند و عینکی آفتابی به چشم می زند. سپس سرش را پایین می اندازد و از بانک خارج می شود.

۱۵۳٫ داخلی – ماشین پلیس – روز

کاسالس پشت فرمان است. هانا کنار او نشسته و هاینز روی صندلی عقب جا گرفته است. هاینز با بی سیم حرف می زند. هانا اسلحه اش را امتحان می کند.
هاینز( با بی سیم): تمام راههای منتهی به خیابونهای فیگوئرا و فلاور بسته باشه.

۱۵۴٫ خارجی – جلوی بانک – روز

سریتو در حالی که ساک پارچه ای پر از پول را به دوش دارد، از بانک بیرون می آید. اینجا اوضاع هنوز عادی است. سریتو آرام آرام به طرف ماشین می رود. مردم بدون آنکه به سریتو توجهی داشته باشند، از کنار او می گذرند. سریتو از چند پله بالا می رود و به خیابان می رسد. ماشینی سیاه رنگ منتظر اوست.بریدان پشت فرمان است. کمی مضطرب به نظر می رسد.

۱۵۵٫ داخلی – ماشین- روز

سریتو روی صندلی عقب می نشیند و از پنجره به بیرون نگاه می کند تا اوضاع را زیر نظر داشته باشد. بعد دستی به پشت بریدان می زند و قهقهه سر می دهد. از نظر او، عملیات بخوبی انجام شده است. از نقطه نظر او، کریس و نیل را ساک بر دوش می بینیم که از بانک خارج می شوند و به طرف ماشین می آیند.

۱۵۶٫ داخلی- ماشین پلیس – روز

کاسالس، ماشین را هدایت می کند.
کاسالس: فکر کنم تا حالا از بانک اومدن بیرون.
هانا( با بی سیم): ما باید اونا رو توی ماشین شون دستگیر کنیم. صبر کنید تا همه شون برن توی ماشین شون. همه چی رو زیر نظر داشته باشین و آماده شلیک باشین.

۱۵۷٫ خارجی – جلوی بانک – روز

ماشین آنها کنار پیاده رو توقف می کند. هانا بسرعت از ماشین پیاده می شود.مردم در پیاده رو در حال رفت و آمدند.
هانا( به مردم): پلیس، لطفاً برین عقب.
مردم با دیدن هانا که اسلحه به دست دارد و فریاد می کشد، وحشت زده می شوند.
کاسالس و باسکو از آن سوی خیابان، خود را به بانک نزدیک می کنند.
کریس و نیل هنوز به ماشین نرسیده اند. هر دو کمی مضطرب به نظر می رسند.
نگاه هانا به کریس و نیل می افتد. هانا خود را پشت دیواری مخفی می کند.نیل از چند پله بالا می رود و به ماشین می رسد. هانا از پشت دیوار بیرون می آید. او مردم را کنار می زند.
هانا: لطفاً برین کنار.

۱۵۸٫داخلی – ماشین – روز

نیل با ساک پر از پول داخل ماشین می نشیند.
سریتو( با خنده): دیگه تموم شد.

۱۵۹٫ خارجی – خیابان – روز

هانا از داخل پیاده رو، خود را به آنها نزدیک می کند. هاینز پشت سر اوست. آن سوی خیابان، باسکو و کاسالس نیز با عجله به طرف ماشین افراد نیل می روند.

۱۶۰٫داخلی – ماشین – روز

از نقطه نظر بریدان می بینیم که کریس به چند قدمی ماشین رسیده است.

۱۶۱٫ خارجی – خیابان – روز

یک آمبولانس رو به روی ماشین افراد نیل پارک کرده است. اکنون باسکو و کاسالس پشت این آمبولانس مخفی شده اند. از نقطه نظر آنها می بینیم که کریس کنار در ماشین ایستاده است. کریس سر بلند می کند و کاسالس را می بیند. کریس بی هیچ درنگی، اسلحه اش را بالا می آورد و به طرف آنها شلیک می کند.
مردم داخل خیابان، وحشت زده به هر سو می دوند.

۱۶۲٫داخلی – ماشین – روز

نیل و بقیه دست پاچه می شوند. سریتو بسرعت اسلحه خود را از پنجره ماشین بیرون می آورد. کریس کنار در ماشین ایستاده است.
نیل( به کریس): بپر تو.


heat_robbery

۱۶۳٫ خارجی – خیابان -روز

کریس هم زمان به چند طرف شلیک می کند. از یک سو به هانا و هاینز که به موازات او قرار دارند و از سویی به کاسالس و باسکو که رو به روی او ایستاده اند. سر و صدای مردم از گوشه و کنار به گوش می رسد. هانا، باسکو، کاسالس و هاینز نیز کریس را تیرباران می کنند. سوراخهای زیادی بر بدنه ماشین ایجاد می شود. یکی از تیرهای کریس، به شانه هاینز اصابت می کند. هاینز روی زمین می افتد، اما شلیک از هر دو طرف ادامه دارد.
کریس داخل ماشین می شود.

۱۶۴٫داخلی – ماشین – روز

نیل: عجله کن. برو.
کریس با اسلحه اش، شیشه عقب ماشین را می شکند و آن را به سمت بیرون می گیرد.

۱۶۵٫خارجی – خیابان – روز

هانا به کنار هاینز می رود. از کنار بدن هاینز، جوی خونی در خیابان روان شده است. کاری از دست هانا بر نمی آید. او تنها کراوات هاینز را شل می کند و از کنار او بر می خیزد تا به دنبال ماشین روان شود. باسکو و کاسالس به طرف ماشین می دوند و به آن شلیک می کنند.

۱۶۶٫داخلی – ماشین – روز

بریدان با تسلط کامل، ماشین را هدایت می کند. کریس از شیشه عقب به طرف پلیسها شلیک می کند. نیل که تا این لحظه، دست به اسلحه نبرده است، با شلیک چند گلوله، شیشه جلوی ماشین را می شکند و از این نقطه، پلیسها را هدف می گیرد.

۱۶۷٫ خارجی – خیابان – روز

هانا با سرعت هر چه تمام تر به طرف ماشین می دود. باسکو و کاسالس، بی وقفه به طرف ماشین شلیک می کنند. مردم داخل خیابان، در هر گوشه ای پناه گرفته اند. ماشین نیل از پشت اتوبوسی عبور می کند. کاسالس می ایستد و به طرف ماشین شلیک می کند. با شلیک او، یکی از چرخهای ماشین پنجر می شود.

۱۶۸٫ داخلی – ماشین – روز

با پنجر شدن ماشین، بریدان به جلو پرتاب می شود. ماشین کمی تکان می خورد، اما بریدان لحظاتی بعد بر خود مسلط می شود.

۱۶۹٫خارجی – خیابان – روز

کاسالس، هانا و باسکو، حتی یک لحظه دست از شلیک به طرف ماشین بر نمی دارند. اکنون بدنه ماشین پر از سوراخ شده است. چراغهای ماشین نیز می شکند. ادامه تیراندازی باعث می شود تا چرخهای دیگر ماشین نیز پنجر شوند. اکنون می بینیم که چند پلیس دیگر نیز ماشین را زیر رگبار مسلسلهای خود گرفته اند.

۱۷۰٫ داخلی – ماشین – روز

ماشین همچنان حرکت می کند. سریتو، نیل و کریس هرکدام از یک سمت ماشین به بیرون شلیک می کنند. ناگهان، شتکهایی از خون، بر شیشه جلوی راننده می نشیند. لحظاتی بعد، سر بریدان به روی فرمان ماشین فرود می آید.

۱۷۱٫خارجی – خیابان – روز

سرعت ماشین کم می شود، با ماشین جلویی برخورد می کند و می ایستد. اینجا تقریباً قسمت انتهایی خیابان است که توسط ماشینهای پلیس بسته شده. کریس از ماشین پیاده می شود. به دنبال او، نیل و سریتو نیز از ماشین پیاده می شوند و به طرف انتهای خیابان می دوند. با شلیک آنها به سوی ماشینهای پلیس، سوراخهای زیادی بر آنها ایجاد می شود.
کریس( به نیل): تو برو.
نیل یکی از پلیسها را می کشد. کریس بر می گردد و می بیند که هانا، کاسالس و باسکو از پشت به آنها نزدیک می شوند. افراد نیل پشت یکی از ماشینهای داخل خیابان، سنگر می گیرند. اکنون آنها مجبورند به پشت و جلو خود شلیک کنند. کریس بی امان شلیک می کند. او می نشیند و خشاب اسلحه اش را عوض می کند. اکنون به نظر می رسد که آنها به نوعی تقسیم کار کرده اند. چرا که کریس به طرف هانا و افرادش شلیک می کند و سریتو و نیل، توجه خود را به پلیسهای انتهای خیابان معطوف کرده اند.
نیل( به کریس): از اون کوچه برو.
کریس و سریتو به طرف یکی از کوچه های فرعی می دوند. کریس کنار یک اتوبوس مخفی می شود. سریتو نیز پشت یک تابلوی تبلیغاتی سنگر می گیرد. اما تیز یکی از پلیسها بر بدن کریس می نشیند. کریس روی زمین می افتد، اما خیلی زود بلند می شود و به شلیک ادامه می دهد. کم کم هانا و افرادش به آنها نزدیک تر می شوند. کاسالس با دقت، کریس را هدف می گیرد و تیر دیگری به او می زند. این بار کریس توان بلند شدن ندارد. نیل متوجه زخمی شدن کریس می شود. کاسالس به طرف کریس می دود. نیل نیز خود را به کریس می رساند. یکی دیگر از پلیسها، با گلوله نیل کشته می شود. نیل دست کریس را بر دوش خود می گذارد و او را کشان کشان به طرف کوچه فرعی می برد. اکنون خیابان ساکت شده است و کسی شلیک نمی کند. تقریباً تمام ماشینهای پلیس، به فلزاتی اسقاط تبدیل شده اند. هانا طول خیابان را می دود. به نظر می رسد که علت عدم شلیک از سوی او و افرادش این است که می خواهند نیل و کریس را زنده دستگیر کنند. نیل و کریس به کنار ماشینی می رسند. در واقع آنها به رو به روی یک فروشگاه رسیده اند. اینجا تعداد مردم داخل خیابان، بیشتر شده است. پلیسها با احتیاط بیشتری شلیک می کنند و این فرصتی است که نیل و کریس از مهلکه فرار کنند. نیل، کریس را داخل ماشین می اندازد و خود پشت فرمان می نشیند.
هانا( به مردم): لطفاً بشینین، خم شین.
ماشین دنده عقب می رود و وارد خیابانی دیگر می شود. هانا اسلحه اش را به طرف ماشین می گیرد، اما از شلیک به آن صرف نظر می کند.
در کوچه فرعی، سریتو در حال فرار است. او چند نفر را هل می دهد و از کنار آنها عبور می کند. مردم جیغ و فریاد می کنند. دختر بچه ای ده ساله، در پیاده رو تنها شده است. او گریه می کند. سریتو خودش را به دختر بچه می رساند و او را بغل می کند.
سریتو: بیا پیش من.
سریتو با بچه در بغل، به طرف پلیسها شلیک می کند. اکنون او می تواند از دختربچه به عنوان سپر بلای خود استفاده کند. هانا خود را به سریتو می رساند. سریتو عقب عقب می آید و به پلیسها شلیک می کند. اکنون هانا پشت اوست. بین آنها حدود ده متر فاصله است. هانا پشت درختی پناه می گیرد و نوک اسلحه اش را به طرف سریتو می گیرد. او هدفش را با دقت نظاره می کند. سریتو متوجه هانا نیست، چرا که پشت به او دارد. سریتو یک لحظه بر می گردد و هانا را می بیند. هانا امانش نمی دهد و وسط پیشانی سریتو را سوراخ می کند. سریتو روی زمین می افتد، در حالی که هنوز دختر بچه را در بغل دارد. هانا بسرعت خود را به سریتو می رساند و بچه را از بغل او بیرون می آورد.
هانا: آروم باش عزیزم، دیگه تموم شد.

۱۷۲٫داخلی – آپارتمان سریتو – روز

الین روی زمین نشسته است و وسایل بازی آنیتا را جمع می کند. در سمت انتهای اتاق، تلویزیون روشن است. الین پشت به تلویزیون دارد و فقط صدای آن را می شنود. گوینده اخبار، مشغول خواندن اخبار است.
گوینده خبر: امروز یکی از خیابان های لس آنجلس، شاهد یک نمایش تراژدی بود. یک سرقت مسلحانه از بانک به خیابان کشیده شد.
الین با شنیدن این خبر، بر می خیزد و به تلویزیون خیره می شود.
گوینده خبر: کلودیانیومن، هم اکنون در صحنه حاضر است و آخرین اخبار را به سمع و نظر شما می رساند.
اکنون تصویر تلویزیون، محل درگیری را نشان می دهد. یک زن خبرنگار گزارش می دهد.
خبرنگار: بعد از ظهر امروز، سرقت مسلحانه از بانک، تبدیل به یک درگیری خیابانی شد و این در حالی بود که خیابان مملو از بچه ها و زنان بود. پلیس و دزدان مسلح به هم شلیک کردند و این درگیری با مرگ دو تن از سارقان به پایان رسید.

۱۷۳٫ داخلی – یک کافی شاپ – شب

چند مشتری پشت پیشخوان نشسته اند و غذا می خورند. آنها هم زمان به تلویزیون نیز نگاه می کنند. تلویزیون اخبار مربوط به سرقت از بانک را پخش می کند.
یکی از مشتریان: اینم از داستان هیجان انگیز امشب.
از نقطه نظر همان مشتری، به تلویزیون نگاه می کنیم.
گوینده خبر: مردم لس آنجلس از این حادثه، کاملاً وحشت کرده اند. مایکل سریتو، یکی از چهار مرد مسلح، در صحنه سرقت کشته شد. یکی دیگر از سارقان به نام دونالد بریدان نیز بر اثر جراحات شدید، در بیمارستان جان سپرد.

۱۷۴٫داخلی – مطب دکتر باب- روز

کریس روی تخت خوابیده است. دکتر و نیل بر بالین او ایستاده اند. چند چراغ بزرگ، اتاق را روشن کرده است. دکتر با چاقویی که در دست دارد، سعی می کند گلوله را از بدن کریس خارج کند. کریس بر اثر درد زیاد، رعشه دارد.
دکتر( به نیل): محکم نگهش دار.
دکتر چاقو را دوباره در بدن کریس فرو می کند.

۱۷۵٫داخلی – اتاقی دیگر – روز

دکتر دستهایش را می شوید و آنها را با دستمالی خشک می کند. نیل رو به روی او ایستاده است.
نیل: خب، چی شد؟
دکتر: خون زیادی ازش رفته و تا چند دقیقه پیش تشنج داشت. برای اینکه درد نکشه، یه شیشه مورفین بهت می دم.
نیل: وضعش چطور می شه؟
دکتر: یه مقدار از بافتهاش آسیب دیده که چیز خیلی مهمی نیست. ترقوه اش هم شکسته . باید حسابی استراحت کنه.
نیل: باشه. خب حالا پیرهنت رو در بیار.
دکتر:چی؟
نیل: گفتم پیرهنت رو در بیار.
دکتر: آخه این پیرهن رو دخترم برام خریده.
نیل از داخل کیف خود، دو بسته اسکناس بیرون می آورد و آن را به دکتر می دهد. بعد گره کراوات خود را شل می کند.
نیل: برام مهم نیست که اونو کی خریده. زود باش، درش بیار.
دکتر پیراهن خود را از تن بیرون می آورد.

۱۷۶٫ داخلی – مطب دکتر – روز

کریس نیمه جان روی تخت دراز کشیده است. نیل به بالین او می آید.
نیل: کریس؟
کریس با تقلای زیاد، چشمانش را باز نگه می دارد.
نیل: گوش کن ببین چی می گم… الان نیت می آد و تو رو می بره خونه اش.
کریس: شارلین کجاست؟
نیل: ما باید بریم. اخبار ساعت شیش، ما رو معرفی کرده، ما باید از لس آنجلس بریم بیرون.
کریس: من بدون شارلین جایی نمی رم.
نیل: باشه. بیشتر بهش فکر کن. من توی خونه نیت می بینمت.
کریس: الان داری کجا می ری؟
نیل: می خوام برم سر وقت اونی که ما رو لو داده.
کریس: کی این کار رو کرده بود؟
نیل: معلومه؛ همونی که با ما نبود: تونر… توی خونه نیت می بینمت.
نیل از اتاق خارج می شود. کریس چشمانش را به سقف اتاق می دوزد و در فکر غرق می شود.

۱۷۷٫داخلی – آپارتمان کریس – شب

شارلین کنار استخر قدم می زند. دومینیک در بغل اوست و مدام گریه می کند. شارلین با تلفن حرف می زند.
شارلین( با تلفن): مگه نمی گی هنوز هم منو دوست داری؟ پس همین حالا بیا اینجا و من و دومینیک رو با خودت ببر.
مارسیانو( صدای خارج از قاب): باشه عزیزم. من تا دو ساعت دیگه می آم اونجا.
شارلین: خوبه.
شارلین تلفن را قطع می کند و دومینیک را تکان می دهد تا آرام شود.
شارلین( با خود): کریس لعنت به تو.

۱۷۸٫ داخلی – دفتر کار مارسیانو – شب

مارسیانو پشت میز خود نشسته است. رو به روی او پلیس ایستاده است.
پلیس: تو باید هر چه سریع تر بری لس آنجلس.
مارسیانو کاملاً ترسیده به نظر می رسد. او به علامت تسلیم سرش را تکان می دهد.
مارسیانو: باشه.
مارسیانو از پشت میز خود بلند می شود.

۱۷۹٫ داخلی – آپارتمان تونر- شب

نیل آرام در آپارتمان را باز می کند و وارد می شود. او با احتیاط قدم بر می دارد و از راه روی آپارتمان می گذرد. نیل با دو دست خود، اسلحه اش را رو به جلو گرفته تا به محض دیدن کسی، بسرعت اقدام کند. آپارتمان کاملاً ساکت و نیمه روشن است. نیل وارد یکی از اتاقها می شود، اما آنجا هیچ خبری نیست. او وارد اتاق دیگری می شود. روی تخت، همسر تونر افتاده است. بدن او غرق در خون است. احتمالاً آنا مرده است. نیل از اتاق بیرون می آید و وارد پذیرایی می شود. کف پذیرایی، تونر طاق باز دراز کشیده است. او هنوز جان دارد. از سینه اش صدای خس خس شنیده می شود. نیل بالای سرش می رود و اسلحه را روی صورت او می گیرد. نیل کنار او می نشیند.
نیل: بگو چرا اون کار رو کردی؟ بگو چی شد؟
دهان تونر پر از خون است و این موضوع، حرف زدن را برای او مشکل می کند.
تونر: مجبورم کردن؟
نیل: کی؟
تونر: آنا کجاست؟
نیل: مرده… سریتو و بریدان هم مردن. بگو کی تو رو مجبور کرد ما رو لو بدی. بگو اون کی بود.
تونر: اون کثافت، آنا رو گروگان گرفته بود.
نیل: کی؟
تونر: وینگرو.
نیل: وینگرو. از کسی دستور گرفته بود.
تونر: آره.
نیل: کی؟
تونر: ون زنت.
نیل: ون زنت؟
نیل گوش خود را به دهان تونر نزدیک تر می کند. تونر بسیار آرام حرف می زند و حرفهایش به زحمت شنیده می شود.
تونر: آره.
نیل: مطمئنی؟
تونر: آره.
نیل: تو بهشون گفتی که ما چه جوری می خوایم بانک رو بزنیم؟
تونر: نه، فکر نکنم گفته باشم.
نیل: راستش رو بگو.
تونر: یادم نمی آد.
نیل: الان زنگ می زنم یه آمبولانس بیاد.
نیل می خواهد بلند شود، اما با صدای تونر بر می گردد.
تونر: دیگه نمی خوام زنده بمونم. دیگه تو رگهام خونی باقی نمونده. آنا هم که دیگه مرده. منو این جوری ول نکن. راحتم کن.
نیل بر می خیزد و اسلحه اش را روی صورت تونر می گیرد.

۱۸۰٫خارجی – نمای بیرونی خانه تونر- شب

صدای شلیک اسلحه شنیده می شود. نور حاصل از شلیک اسلحه، یک لحظه تصویر را روشن می کند.

۱۸۱٫ خارجی – خیابان -شب

ماشین نیل در خیابانی خلوت به پیش می رود.

۱۸۲٫ داخلی – ماشین -شب

نیل پشت فرمان است. او با تلفن همراه شماره می گیرد.

۱۸۳٫داخلی – کافی شاپ -شب

نیت به کنار تلفن می آید. جرعه ای از نوشیدنی خود را سر می کشد و گوشی تلفن را بر می دارد.
نیت( با تلفن): بله؟ داری با تلفن همراه حرف می زنی؟ برو از یه باجه عمومی زنگ بزن.

۱۸۴٫ داخلی – ماشین – شب

نیل( با تلفن): مسئله ای نیست. شماره اش جدیده. حرفتو بزن.

۱۸۵٫ داخلی – کافی شاپ – شب

نیت: آدرسش اینه: هیلساید تریس، انسینو. شماره ۱۰۷۲۵٫
نیل( صدای خارج از قاب): شماره ۱۰۷۲۵٫

۱۸۶٫ داخلی – ماشین – شب

نیل: کریس چی شد؟
نیت(صدای خارج از قاب): توی خونه منه.
نیل: نفر بعدی، وینگروئه. باشه؟

۱۸۷٫داخلی – کافی شاپ – روز

نیت: وقت داری؟
نیل( صدای خارج از قاب): حواسم هست.
نیت: پس مواظب باش.

۱۸۸٫داخلی – آسانسور – شب

کاسالس و هانا، داخل آسانسور ایستاده اند. در دست هر دو، اسلحه دیده می شود. کاسالس داخل خشاب خود، گلوله می گذارد.
هانا: شارلین چی شد؟
کاسالس: قراره باسکو اونو ببره خونه مارسیانو.
هانا: الان همه به دنبال نیل باشن. باید به همه تلفنهاش گوش بدن. اون الان دنبال کسی یه که اونا رو لو داده.
کاسالس: تو فکر می کنی اونا برای دزدی بانک، از قبل نقشه نداشتن؟
هانا: حتماً نقشه داشتن. ولی الان برنامه هاشون تغییر کرده. دیگه نمی شه به کسی اعتماد کرد. حالا این حروم زاده رو از کجا پیدا کردین؟
کاسالس: اون به ما خبر داد که قراره از بانک دزدی بشه. فکر می کنی برای گرفتن مک کالی چقدر وقت داریم؟
هانا: هشت یا ده ساعت. وگرنه دیگه از این شهر می ره و با ما خداحافظی می کنه.
در آسانسور باز می شود.

۱۸۹٫ داخلی – راه روی ساختمان – شب

کاسالس و هانا از آسانسور بیرون می آیند و وارد راه روی ساختمان می شوند. آنها از پیچی می گذرند و از کنار یک پلیس رد می شوند. آپارتمان مورد نظر آنها، انتهای راه روست. تا رسیدن به آپارتمان، آنها از کنار دو پلیس دیگر هم عبور می کنند. هانا و کاسالس، پشت در آپارتمان می ایستند. کاسالس با شلیک اسلحه، لولاهای در را می شکند. هانا با پا به در می کوبد. در، یک باره به زمین می افتد. هانا و کاسالس بسرعت وارد آپارتمان می شوند. بنی از اتاقی بیرون می آید. هانا به او حمله ور می شود. بنی، هانا را به گوشه ای پرت می کند و به سراغ کاسالس می رود و او را روی زمین می اندازد. هانا بلند می شود و با اسلحه محکم بر صورت بنی می کوبد. بنی با دیوار برخورد می کند. هانا موهای بنی را می گیرد، او را کشان کشان به طرف بالکن می برد و هلش می دهد. بنی با در شیشه ای بالکن برخورد می کند. شیشه می شکند و بنی روی بالکن می افتد. هانا به کنار او می رود.
هانا: تو به ما گفتی که مک کالی می خواد چی کار کنه. اونو از کجا می شناسی؟
هانا موهای بنی را می کشد.
هانا: کی بهت گفت؟ بگو. زود باش. کی بهت گفت حروم زاده.

۱۹۰٫ خارجی- هیلساید- شب

نیل به بالای تپه ای می رسد. زیر این تپه، چراغهای شهر، همچون دانه های ریز یک گردن بند می درخشند. روی این تپه، ویلای ون زنت قرار دارد. ویلا، دیوار ندارد و استخر آن کنار تپه واقع شده است. نیل اسلحه اش را بیرون می کشد و از کنار استخر، با احتیاط می گذرد.

۱۹۱٫ داخلی – سالن پذیرایی ویلا – شب

ون زنت تنها روی مبل نشسته است و به تلویزیون نگاه می کند. تلویزیون یک مسابقه هاکی روی یخ پخش می کند. اکنون می بینیم که نیل پشت در شیشه ای سالن پذیرایی ایستاده است. او با پرتاب یک صندلی به شیشه، آن را کاملاً می شکند و وارد سالن می شود. ون زنت از ترس به هوا می پرد و با دیدن نیل، قالب تهی می کند.
نیل: وینگرو کجاست؟
ون زنت مات و مبهوت به نیل نگاه می کند و چیزی نمی گوید.
نیل: گفتم کجاست؟
ون زنت: من از کجا بدونم.
نیل سه تیر به او شلیک می کند. ون زنت روی زمین می افتد و می میرد.

۱۹۲٫ داخلی – خانه مارسیانو -شب

شارلین، دومینیک را بغل کرده است و او را نوازش می کند. پشت سر آنها مارسیانو قرار دارد. آنها وارد آپارتمانی می شوند و از داخل راه روی آن می گذرند.
شارلین( به دومینیک): قشنگه، نه؟… ( به مارسیانو) حالا اینجا مال کی هست؟قراره تا کی اینجا بمونیم؟
شارلین به کنار یکی از اتاقها می رسد. او به داخل اتاق سرک می کشد و چند پلیس مسلح را داخل اتاق می بیند. شارلین از دیدن آنها جا می خورد.
شارلین(به مارسیانو): کثافت اینجا دیگه کجاست؟
مارسیانو: مگه نگفتی می خوای از اون خونه بزنی بیرون؟ مگه نگفتی می خوای بری یه جای امن؟ خب، اینم یه جای امن.
شارلین: اینجا که پر از پلیسه!
مارسیانو: خب دیگه، بس کن.
شارلین و مارسیانو به سالن پذیرایی می رسند. پلیسها در سالن پذیرایی، چند دستگاه استراق سمع قرار داده اند و منتظرند. باسکو که در میان پلیسها حضور دارد، به کنار آنها می آید.
باسکو( به مارسیانو): تو هم خفه شو. اون وضعیت خوبی نداره. براش یه نوشابه باز کن.
مارسیانو: خودت یه نگاهی به اون کابینت بالای ظرف شویی بنداز.
باسکو به کنار مارسیانو می آید.
باسکو: همون کاری رو که گفتم، بکن.
مارسیانو به طرف آشپزخانه می رود.
باسکو( به شارلین): بهتر نیست دومینیک رو بذاری توی اتاق خواب؟
شارلین: نه اون پیش من می مونه.
شارلین، دومینیک را روی یکی از مبلها می خواباند.
شارلین: خب حالا چی می شه؟
باسکو: تو می خواستی از خونه کریس بیای بیرون. خب الان هم بیرونی.
شارلین نگاهی به باسکو می اندازد.
باسکو: فکر می کنی الان کریس کجاست؟
شارلین: نمی دونم.
باسکو: اگه نخوای راجع به کریس حرفی بزنی، دومینیک رو قربانی می کنی. وقتی تو به جرم هم دستی با کریس تو زندان بیفتی، اون یتیم می شه. تو که پدر و مادر نداری تا از اون مراقبت کنن، بنابراین اونو می ذارن پرورشگاه. بعد وقتی که بزرگ شد، اونم یه دزد می شه. کم کم اون واسه خودش یه گروه راه می اندازه و مثل گلادیاتورها آدم می کشه. این جوری زندگی اش پر از نکبت می شه که باعث و بانیش تو بودی. می فهمی؟ ببین، دومینیک هیچ فرصتی نداشته با زندگی شو خودش انتخاب کنه، ولی کریس داشته. اگه تو با ما همکاری کنی، همه چی به خوبی و خوشی تموم می شه، این کار رو به خاطر بچه ات بکن. اگه تو با ما همکاری کنی، می تونی خودت بچه اتو بزرگ کنی.
شارلین: باید آدم فروشی کنم؟
باسکو: این اسمش آدم فروشی نیست.
باسکو شماره تلفنی را می گیرد.
باسکو: سلام وینسنت، منم باسکو.
هانا( صدای خارج از قاب): خب چی شد؟
باسکو گوشی تلفن را از خود دور می کند و به شارلین نگاه می کند.
باسکو( به شارلین): فقط یک کلمه، همکاری می کنی یا نه؟
شارلین کمی فکر می کند و بعد از سر استیصال، سر خود را به علامت مثبت تکان می دهد.
باسکو( با تلفن): می گه آره. به کریس تلفن می کنه.

۱۹۳٫داخلی – آپارتمان -شب

هانا کنار بنی ایستاده است. بنی نیمه جان روی مبل افتاده. هانا تلفنی با شوارتز که در اداره پلیس است، صحبت می کند.
هانا: خوبه. مثل اینکه کارها داره خوب پیش می ره، چون بنی هم پسر خوبی شده. اون به ما گفت که مک کالی دنبال یه گاوچرون به اسم وینگرو می گرده. وینگرو قبلاً با نیل کار کرده. بعد به اون خیانت کرده و اطلاعاتشو به یه نفر به اسم ون زنت فروخته. کار ون زنت پول شویی ئه. الان که ما داریم با هم حرف می زنیم، یه چند نفری از بچه های ما تو خونه ون زنت هستن، ولی خب خودش مرده. اول شب اونو کشتن. فکر کنم حالا دیگه نوبت وینگرو باشه. نیل می ره سراغ اون. وینگرو توی هتل مارکوییس یه سوییت گرفته. اونجا خودشو جامیسون معرفی کرده. تو باید به یه تیم حسابی بری اونجا. هتل رو دقیقاً کنترل کنین. تمام رفت و آمدها رو چک کنین. احتمالاً نیل می آد اونجا.

۱۹۴٫ داخلی – اداره پلیس – شب

شوارتز با تلفن صحبت می کند و یادداشت بر می دارد. دست راست او، باندپیچی شده است.
هانا( صدای خارج از قاب): تو چطوری؟ حالت خوبه؟
شوارتز: یه کم درد دارم، ولی هنوز زنده ام.

۱۹۵٫ داخلی – آپارتمان بنی – شب

هانا تلفن را می گذارد و به کاسالس نزدیک می شود.
هانا: به نظر من، همین دور و برهاست. می تونم وجود نیل رو حس کنم.
کاسالس: تا کی اینجا می مونه؟
هانا: حداکثر تا شیش یا هفت ساعت دیگه.

۱۹۶٫داخلی – آپارتمان ایدی- سپیدی صبح

ایدی کنار پنجره ایستاده و کاملاً مشوش است. با شنیدن صدای در آپارتمان، او به سوی در بر می گردد. نیل وارد آپارتمان می شود.
ایدی: تو چی کار کردی؟ گفتم چی کار کردی؟
نیل: راستش من اصلاً فروشنده نیستم.
نیل وارد آشپزخانه می شود.
نیل: برنامه ما به هم خورده. تو نباید بعد از من بیای. من و تو همین حالا باید پرواز کنیم.
ایدی: اونایی که کشته شدن هم با تو بودن؟
نیل به سراغ یخچال می رود و از داخل آن نوشابه ای بیرون می آورد. ایدی کاملاً مضطرب است و آرام آرام خودش را به طرف در آپارتمان نزدیک می کند.
نیل: آره. دوستم سریتو کشته شد، اون می دونست که داره ریسک می کنه… وقتی بارون می آد، آدم خیس می شه.
نیل نوشابه را سر می کشد.
نیل: جمع کن بریم.
ایدی گریه کنان از آپارتمان خارج می شود.

۱۹۷٫خارجی – روی تپه – سپیده صبح

ایدی با تقلای بسیار از تپه ای که کنار خانه اش واقع شده است بالا می رود. نیل نیز ایدی را دنبال می کند و سرانجام بالای تپه او را متوقف می کند. ایدی همچنان گریه می کند.
ایدی: چرا این کار رو با من کردی؟
ایدی بی تابی می کند و روی علفهای روی تپه غلت می خورد. نیل به او نزدیک می شود.
نیل: همه چی درست می شه. سعی کن درک کنی.
ایدی چیزی نمی گوید. نیل او را از زمین بلند می کند.

۱۹۸٫داخلی – آپارتمان ایدی- صبح

ایدی روی صندلی نشسته است. نیل کنار اوست، اما ایدی رویش را از نیل برگردانده و نسبت به او بی توجه است. نیل از جیب خود کلیدی بیرون می آورد و آن را به ایدی می دهد.
نیل: این کلید کاماروئه. آدرسش اینجاست.
نیل کاغذی به ایدی می دهد. ایدی از سر اجبار، آنها را از نیل می گیرد. نیل مقداری پول به ایدی می دهد.
نیل: اینم پول. لازمت می شه.
ایدی: این بازی کی تموم می شه؟
نیل: تا بیست و چهار ساعت دیگه همه چی تموم می شه. اون وقت دیگه ما اینجا نیستیم.
ایدی: کی می ذاری من برم؟
نیل: خب اگه می خوای بری، همین حالا می تونی. در اونجاست.
ایدی: منظورم بعد از رفتن از اینجاست.
نیل کنار ایدی زانو می زند.
نیل: کاش می تونستی بفهمی، تو برای من با بقیه فرق می کنی.
ایدی وقعی به نیل نمی گذارد. بلند می شود و از کنار او می رود.

۱۹۹٫ داخلی – آپارتمان جاستین – روز

هانا خسته وارد آپارتمان می شود. جاستین داخل آشپزخانه است.
جاستین: صبحونه آماده اس.
جاستین سر بلند می کند و هانا را می بیند.
جاستین: این وینسنته.
جاستین، این جمله را به مردی می گوید که روی مبلهای داخل پذیرایی نشسته است. هانا کنجکاو است که این مرد کیست. جاستین از آشپزخانه بیرون می آید. مرد خودش را روی مبل جا به جا می کند. با دیدن هانا، کمی ترسیده به نظر می رسد.
جاستین( به هانا): این آقا، دوستم رالفه.
مرد( به جاستین): خدای من، تو به من نگفتی که…
هانا( به جاستین): لارن کجاست؟
جاستین: بیرونه.
مرد( به هانا): متأسفم. ولی اومدن من به اینجا، اصلاً به میل من نبوده.
هانا: تأسف برای چی؟
مرد از روی مبل بر می خیزد.
هانا: نه بشین.
جاستین( به هانا): الان عصبانی هستی؟
هانا: آره. خیلی هم عصبانی ام. رالف، من عصبانی ام. ببین رالف اگه زنم دوست داره با تو بیرون بره، می تونی باهاش بیرون بری. می تونی بیای اینجا و روی مبل بشینی. اینجا مال شوهر سابق اونه. هر کاری دوست داشته باشی می تونی اینجا بکنی. ولی نمی تونی تلویزیون تماشا کنی. این تلویزیون مال منه.
هانا با عصبانیت، تلویزیون کوچکی را که روشن است، جا به جا می کند. مرد از جای خود تکان نمی خورد.
هانا: فهمیدی؟ تو حق نداری به این تلویزیون نگاه کنی.
هانا تلویزیون را از پریز برق جدا می کند، آن را زیر بغل می گیرد و به طرف در آپارتمان می رود.
جاستین: اون تلویزیون رو بذار سر جاش!
جاستین رو به روی او می ایستد.
هانا: من بهت دروغ نمی گم.
جاستین: شاید بهتر باشه بگی.
هانا: دروغ بگم؟ برو با رالف خوش باش. من این طوری راحت ترم.
جاستین: واقعاً رابطه احمقانه ای بین ما وجود داره.
رالف از جای خود بر می خیزد.
رالف: شاید بهتر باشه من برم.
هانا: خفه شو، بشین.
رالف دوباره روی مبل می نشیند.
جاستین: چرا من باید هر اتفاقی رو که بیرون افتاده، به تو توضیح بدم؟
هانا: حالا دیگه هر کاری دوست داری بکن.
جاستین: من فقط برای اینکه خودمو به تو نزدیک کنم، از رالف خواستم که بیاد اینجا. کاش می تونستی درک کنی.
هانا با تلویزیون از خانه خارج می شود.

۲۰۰٫ خارجی – جلوی کافی شاپ نیت – روز

نیت و نیل کنار در کافی شاپ ایستاده اند. نیت پاکتی را به نیل می دهد.
نیت: پاسپورت و چک مسافرتی، تو سوار یه هواپیمای چارتر می شی. توی فرودگاه لس آنجلس پنج دقیقه منتظرت می شه.
نیل: کریس کجاست؟
نیت: با تو نمی آد.
نیل: چرا؟
نیت: گفت که می خواد خودش بره. الان هم رفته دنبال شارلین.
نیل: تو اونو آوردی اینجا؟
نیت: آره.
نیل: آخه برای چی؟
نیت: برای اینکه اینجا یه کشور آزاده… ساعت ۹ با من تماس بگیر. همه چی درست می شه.
آن دو از هم جدا می شوند.

۲۰۱٫ خارجی – ساحل – شب

نیل و ایدی کنار یکدیگر در ساحل ایستاده اند. ایدی نگاهش را به افق دوردست دوخته است.
نیل: نمی دونم دارم چی کار می کنم، ولی می دونم که زندگی خیلی کوتاهه. تو خیلی وقت داری که خوش بخت بشی. اگه بخوای می تونی بری. می تونی راه خودتو بری. البته توی همین راه هم می تونی با من باشی. حالا دیگه برای من قطعی شده که بدون تو، حتی یه قدم هم نمی تونم بردارم.
ایدی که تا به حال نسبت به حرفهای نیل بی اعتنا بوده است، با شنیدن جمله آخر در خود می شکند؛ او بر می گردد و خود را به نیل نزدیک می کند.

۲۰۲٫ خارجی – روی سقف خانه مارسیانو – شب

روی سقف خانه، چند پلیس مسلح حضور دارند. خیابان کنار خانه، نیمه تاریک است. چراغ چند خانه روشن است. یکی از پلیسها، به خیابان نگاهی می اندازد. از نقطه نظر او می بینیم که از انتهای خیابان، ماشینی به طرف خانه مارسیانو پیش می آید.

۲۰۳٫ داخلی – اداره پلیس – شب

هانا پشت میز کارش نشسته است. صدای زنگ تلفن شنیده می شود. او گوشی تلفن را بر می دارد.
باسکو( صدای خارج از قاب): پشت خط باش. اومد.
هانا حرفی نمی زند و گوشی را نگه می دارد.

۲۰۴٫ داخلی – خانه مارسیانو – شب

باسکو در حالی که گوشی تلفن را در دست دارد، با سرعت به کنار پنجره می رود و به خیابان نگاهی می اندازد.( او کاملاً مخفیانه کنار پنجره ایستاده است)
باسکو( به شارلین): خودتو بهش نشون بده.
شارلین گوشه اتاق نشسته است، اما عکس العملی نسبت به دستور باسکو نشان نمی دهد. مارسیانو نیز در همین اتاق حضور دارد.
مارسیانو( به شارلین): برو کنار پنجره.
باسکو( به مارسیانو): تو خفه شو.( به شارلین) بیا فقط چند ثانیه توی بالکن واستا و بعد دیگه همه چی تموم می شه.
شارلین تردید دارد و نمی داند کار درست چیست.

۲۰۵٫ داخلی – اداره پلیس – شب

هانا همچنان گوشی تلفن را در دست دارد و انتظار می کشد.

۲۰۶٫داخلی – خانه مارسیانو – شب

شارلین عاقبت بر تردید خود غلبه می کند، بلند می شود و به طرف پنجره می رود. بعد وارد بالکن می شود و به خیابان نگاهی می اندازد. دوربین می چرخد، پایین می آید و به خیابان می رسد. اکنون ماشین کریس زیر بالکن رسیده است. کریس از ماشین پیاده می شود. او کاملاً تغییر قیافه داده است و دیگر از آن موهای بلند دم اسبی خبری نیست. از چهره کریس پیداست که هنوز ضعف دارد؛ تقریباً تمام بدنش می لرزد. کریس نخست به بچه هایی که در خیابان بازی می کنند، نگاه می کند و بعد بر می گردد و به بالا می نگرد. کریس و شارلین عمیقاً به یکدیگر خیره می شوند. شارلین کمی مضطرب است. کریس می خندد. شارلین نیز با لبخند جواب او را می دهد. چند لحظه بعد، شارلین دست دست خود را به علامت خطر تکان می دهد و با چشمان خود به سقف خانه اشاره می کند. خنده بر لبان کریس خشک می شود. کریس به طرف بچه ها بر می گردد.
کریس: هی بچه ها، می دونین اینجا کی خونه اجاره می ده؟
یکی از بچه ها به کنار کریس می آید.
نوجوان: تو اون خیابون.
شارلین از بالکن خارج می شود.
کریس وارد ماشین می شود.

۲۰۷٫ داخلی – خانه مارسیانو -شب

شارلین از کنار باسکو می گذرد.
شارلین: اون که کریس نبود.
شارلین روی مبل می نشیند. آثار رضایت در تمام صورتش پیداست.
باسکو( با بی سیم): واحد دو، آن ماشین رو بازرشی کنین. ببینین راننده اون کیه.
باسکو سر خورده و ناراحت از کنار پنجره فاصله می گیرد و منتظر جواب بازرسی می شود. صدای بی سیم او شنیده می شود.
باسکو( با بی سیم): خب چی شد؟
پلیس( صدای خارج از قاب): اسم این آقا جان پترسونه. کارت شناسایی شون کاملاً معتبره. همه چی خوب و درسته.
باسکو( با بی سیم): خب پس بذارین بره.
باسکو بی سیم را قطع می کند و با تلفن حرف می زند.

۲۰۸٫ داخلی – اداره پلیس – شب

اینجا تقریباً تمام افراد حاضر در اتاق، منتظر جواب باسکو هستند.
باسکو( صدای خارج از قاب): اون کریس نبود.
هانا با ناراحتی تلفن را می گذارد.

۲۰۹٫ داخلی – خانه مارسیانو- شب

باسکو کنار شارلین می نشیند. شارلین غرق در فکر است.
باسکو: یه فنجون قهوه می خوری؟
شارلین: آره. ممنون می شم.
باسکو از کنار شارلین بلند می شود. حالا چهره شارلین بغض آلود است.

۲۱۰٫ داخلی – ماشین کریس – شب

کریس ماشین را در تاریکی شب به پیش می برد. حالا چهره کریس بغض آلود است.

۲۱۱٫ داخلی – اداره پلیس – شب

هانا گوشی تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد.
هانا( با تلفن): چی گیرتون اومد؟
متصدی پذیرش( صدای خارج از قاب): هنوز هیچ چی!
هانا گوشی را می گذارد، اما دوباره آن را بر می دارد و شماره می گیرد.
هانا: سلام. من وینسنتم. چی شد؟
شوارتز( صدای خارج از قاب): تقریباً هیچ چی. فقط وینگرو یه بار رفت از پذیرش هتل یخ گرفت.
هانا گوشی را می گذارد و از پشت میز کار خود بیرون می آید.
هانا( به بقیه): می دونین چیه؟ نیل رفته. مثل یه پرنده پر کشیده و رفته.
کاسالس از پشت میز خود بیرون می آید. هانا به طرف در خروج راه می افتد.
کاسالس: تو از کجا می دونی؟
هانا جواب کاسالس را نمی دهد. پیداست که دیگر ناامید شده است.
کاسالس: ما هنوز وقت داریم.
هانا کاملاً تصمیم گرفته که دیگر این پرونده را دنبال نکند. اکنون او به کنار در خروج رسیده است.
هانا: شاید وقت داشته باشیم، ولی دیگه چیزی گیرمون نمی آد. شما کارتون رو خوب انجام دادید. من می رم هتل یه دوش بگیرم و تا یه ماه بخوابم.
هانا از اداره خارج می شود.

۲۱۲٫ خارجی – جلوی اداره پلیس -شب

هانا سوار ماشین خود می شود و بسرعت آن را به حرکت در می آورد.

۲۱۳٫ خارجی – خیابان – شب

خیابان تقریباً شلوغ است و کاملاً روشن. هانا با سرعت وارد خیابان می شود. از نوع رانندگی اش می شود فهمید که کاملاً عصبی است. هانا سر چهارراه می ایستد. او از پنجره ماشین به پیاده رو نگاه می کند. از نقطه نظر هانا، می بینیم که چند خیابانگرد، روی صندلیهای ایستگاه اتوبوس نشسته اند. هانا در ماشین را باز می کند و از روی صندلی بغل خود، تلویزیون کوچکی را که از آپارتمان جاستین برداشته است، بیرون می اندازد. شیشه تلویزیون می شکند. هانا پا روی گاز می گذارد و بسرعت حرکت می کند. در ماشین، حین حرکت بسته می شود.

۲۱۴٫ داخلی – هتل- سوییت هانا -شب

کلید، در قفل در می چرخد و هانا وارد سوییت خود می شود. کاملاً خسته است. او از راه رویی می گذرد و وارد بالکن می شود. نفس عمیقی می کشد و به شهر زیر پایش نگاه می کند. ماشینها در حرکتند. هانا دوباره وارد هال می شود. کتش را از تن بیرون می آورد و آن را روی مبل می اندازد. آبی که از حمام بیرون آمده است، نظرش را جلب می کند. او به طرف حمام می رود و در آن را باز می کند. منظره داخل حمام او را وحشت زده و متعجب می کند.

۲۱۵٫ داخلی – حمام – شب

لارن داخل وان، بی هوش افتاده است. آب داخل وان، قرمز رنگ است و تنها سر لارن از آب بیرون آمده. هانا بسرعت لارن را از وان بیرون می آورد و نبض او را لمس می کند. لارن رگهای روی مچ دست و روی رانهایش را تیغ زده است. هانا دستمالی بر می دارد و بالاتر از محلهای خون ریزی را محکم می بندد. او زیر لب فحش و ناسزا نثار پدر لارن می کند. لارن همچنان بی هوش است.

۲۱۶٫ داخلی – ورودی بیمارستان – شب

جاستین داخل راه روی بیمارستان ایستاده است و با پرستاری حرف می زند. چشمانش از شدت گریه پف کرده. کاملاً مضطرب است و مدام به بیرون نگاه می کند. از نقطه نظر او می بینیم که ماشین هانا جلوی ورودی بیمارستان پارک می کند. هانا در حالی که لارن را به بغل گرفته و روی او ملحفه ای انداخته است، وارد راه روی بیمارستان می شود. جاستین به طرف هانا می رود.
هانا( با فریاد): یه نفر دکتر خبر کنه.
پرستاری به طرف هانا می آید.
پرستار: لطفاً آروم باشین. قرص خورده؟
هانا: نه.
هانا، لارن را روی یک تخت چرخ دار می خواباند.
هانا: باید ببرینش به بخش قلب و عروق.
اکنون جاستین نیز کنار لارن است. او کاملاً غافلگیر شده است و نمی تواند حرف بزند.
هانا ( به پرستار): فکر کنم اون شاه رگش رو قطع کرده. نبضش خیلی ضعیفه. فشار خونش هم پایینه. باید بهش اکسیژن وصل کنین.
دکتر متخصص از راه می رسد و شروع به معاینه اولیه لارن می کند. جاستین بی تابی می کند.
دکتر: کی آخرین بار با اون بوده؟
هانا: نمی دونم.
دکتر: اونا کجا پیدا کردین؟
هانا: توی وان حموم.
علاوه بر دکتر، چند پرستار دور لارن را گرفته اند.
دکتر( به پرستاران): دو واحد خون او منفی بهش تزریق کنین.

۲۱۷٫ داخلی – راه روی بیمارستان – ساعتی بعد -شب

هانا و جاستین روی نیمکت داخل راه رو نشسته اند و انتظار می کشند. پرستاری به کنار آنها می آید.
پرستار: عمل دخترتون تموم شد و اون الان تو اتاق ریکاوریه. علائم حیاتی اون ثابت شدن. تا چند دقیقه دیگه دکتر جراح با شما صحبت می کنه. حال دخترتون خوب می شه.
جاستین گریه می کند. پرستار می رود. هانا سعی می کند جاستین را آرام کند.
جاستین: آخه چرا اون باید یه همچین کاری بکنه. یعنی واقعاً حالش خوب می شه؟
هانا: البته که خوب می شه… منم همین جا می مونم. دیگه جایی نمی رم. مطمئن باش.

۲۱۸٫ خارجی – خیابان -شب

یک کاماروی سیاه رنگ با سرعت چند خیابان را طی می کند.

۲۱۹٫ داخلی – کامارو -شب

نیل پشت فرمان قرار دارد و ایدی نیز کنار او نشسته است. ایدی خوش حال است. نیل با تلفن همراه، شماره ای می گیرد.
نیل: منم.
نیت( صدای خارج از قاب): الان هواپیما توی فرودگاهه. درست سر وقت می رسی… راستی یه چیز دیگه. اون آدمی که دنبالشی، الان توی هتل مارکوییسه. به اسم جامیسون اتاق گرفته. ولی بهتره از خیرش بگذری برادر. چون خیلی وقت نداری. تو الان دیگه آزادی.
نیل: باشه، هر چی تو بگی.
نیل تلفن را قطع می کند. ایدی نگاهی به نیل می اندازد.
ایدی: چیزی شده؟
نیل: نه. ولی دیگه داریم آزاد می شیم.
نیل به رانندگی ادامه می دهد، اما پیداست که چیزی در سرش می گذرد. او ناگهان داخل خیابانی دیگر می شود.
نیل: یه کار نیمه تموم دارم.
ایدی: ما که دیگه وقت نداریم.
نیل: نه، هنوز وقت هست.
لحظاتی بعد ماشین نیل جلوی هتل مارکوییس توقف می کند.
نیل: من خیلی زود بر می گردم. تو از ماشین پیاده نشود.

۲۲۰٫داخلی – هتل – شب

نیل از راه روی هتل عبور می کند و به قسمت خشک شویی هتل می رسد. روی یک رخت آویز، چند دست لباس کارکنان هتل گذاشته شده است. نیل کنار تلفنی که به دیوار نصب شده است می ایستد. نیل گوشی را بر می دارد و شماره می گیرد.
مرد( صدای خارج از قاب): پذیرش، بفرمایین.
نیل( با تلفن): از سرویس اتاقها زنگ می زنم. مثل اینکه آقای جامیسون مشکلی داره. می خواستم بدونم شماره اتاقش چیه؟
مرد( صدای خارج از قاب): ۱۷۳۵٫
نیل: ممنون.
نیل گوشی را می گذارد و به طرف لباسها می رود.

۲۲۱٫ داخلی – اتاق کنترل – شب

دو پلیس پشت میزی نشسته اند که روی آن مونیتوری قرار دارد. تصویر داخل مونیتور، اتاق وینگرو را نشان می دهد. پلیسها با هم ورق بازی می کنند.

۲۲۲٫ داخلی – ماشین کامارو -شب

ایدی تنها داخل ماشین نشسته است و کمی احساس اضطراب دارد.

۲۲۳٫ داخلی – راه روی هتل- شب

نیل از راه روی هتل می گذرد. اکنون او لباس کارکنان هتل را به تن دارد. نیل گره کراواتش را سفت می کند و از چند پله بالا می رود. او با چند متر فاصله، از جلوی پذیرش رد می شود. متصدی پذیرش سر بلند می کند و او را زیر نظر می گیرد. نیل به راه رویی دیگر می رود و بعد وارد آسانسور می شود.

۲۲۴٫ داخلی – آسانسور- شب

نیل داخل آسانسور، اسلحه خود را امتحان می کند و بعد آن را داخل شلوارش می گذارد. او از جیبش یک چراغ قوه بزرگ فلزی بیرون می آورد و آن را به دست می گیرد.

۲۲۵٫ داخلی – راه روی هتل – شب

در آسانسور باز می شود و نیل از آن بیرون می آید. او سطل آشغال کنار آسانسور را لای در آن می گذارد و به این ترتیب از بسته شدن آسانسور جلوگیری می کند. نیل آژیر مربوط به آتش سوزی را به صدا در می آورد.

۲۲۶٫ داخلی – اتاق کنترل – شب

پلیسها در مونیتور می بینند که راه رو شلوغ شده است و چند نفر از جلوی در اتاق وینگرو عبور می کنند.
پلیس ۱: من همین جا می مونم.
پلیس ۲: من می رم پله ها رو چک کنم. اگه واقعاً آتیش سوزی شده بود، خبرت می کنم.

۲۲۷٫ داخلی – راه روی بیمارستان – شب

جاستین به هانا تکیه داده و نیمه بیدار است.
هانا: پدرش کجاست؟ نمی خوای بهش زنگ بزنی؟
جاستین: اینجا نیست… لارن تو رو انتخاب کرده. اون رفته بود خونه تو.
صدای زنگ تلفن همراه هانا شنیده می شود. هانا بدون اینکه به تلفن جواب بدهد، آن را قطع می کند.
جاستین: فکر می کنی بتونیم دوباره با هم زندگی کنیم؟
هانا: کاش می شد بگم آره، ولی خودت می دونی که من بدجوری به کارم چسبیدم. جاستین من اونی که تو می خوای نیستم.
جاستین لحظاتی فکر می کند و بعد کمی حالت بغض به خود می گیرد.
جاستین: اگه باید بری، برو.
هانا: نه، می مونم.
جاستین: من حالم خوبه. تو برو. فقط مواظب خودت باش. بهم زنگ بزن. باشه؟
هانا سرش را تکان می دهد و از او جدا می شود.

۲۲۸٫ داخلی – راه روی هتل- شب

راه رو کاملاً شلوغ است. مسافران، وحشت زده به این سو و آن سو می روند. نیل به پشت در اتاق وینگرو می رسد.

۲۲۹٫ داخلی – اتاق کنترل- شب

تصویر ایستادن نیل در پشت در اتاق وینگرو داخل مونیتور است، اما کسی نیست که آن را ببیند. پلیس ۲ از اتاق بیرون رفته و پلیس ۱ کنار پنجره ایستاده است.

۲۳۰٫ داخلی – اتاق وینگرو – شب

وینگرو صدای در اتاق را می شنود. او با اسلحه ای در دست، خود را به در می رساند.
وینگرو( از پشت در): کیه؟
نیل( صدای خارج از قاب): مأمور ایمنی هتل. هتل آتیش گرفته. ما باید همه اتاقهارو خالی کنیم.
وینگرو: من نمی تونم بیام بیرون.
وینگرو از چشمی در نگاه می کند. او داخل راه رو، مردی را می بیند که پشت به در دارد.
وینگرو: خب شاید یه طوری بتونیم با هم کنار بیایم.
وینگرو لای در را باز می کند. اما نیل امانش نمی دهد و محکم بر در می کوبد. در با شدت تمام به صورت وینگرو می خورد.

۲۳۱٫ داخلی – اتاق کنترل- شب

پلیس ۱ در آخرین لحظه بر می گردد و به مونیتور نگاه می کند. او می بیند نیل وارد اتاق وینگرو می شود. پلیس ۱ بسرعت بی سیم را بر می دارد.
پلیس ۱( با بی سیم): الان توی اتاقه.

۲۳۲٫ داخلی- اتاق وینگرو -شب

نیل با اسلحه خود، چند بار به صورت وینگرو می کوبد. صورت وینگرو پر از خون می شود و روی مبل می افتد. نیل بالای سرش می ایستد و اسلحه اش را به طرف او می گیرد.
نیل: به من نگاه کن.
وینگرو به پایین نگاه می کند و نفس نفس می زند.
نیل: به من نگاه کن.
سر وینگرو همچنان پایین است. او در برابر خواسته نیل از خود مقاومت نشان می دهد.
نیل: به من نگاه کن.
عاقبت وینگرو تسلیم می شود و به نیل نگاه می کند. نیل با سه گلوله او را خلاص می کند.

۲۳۳٫ خارجی – جلوی هتل- شب

جلوی هتل کاملاً شلوغ است. مردم با شتاب از هتل دور می شوند. یک ماشین آتش نشانی جلوی هتل توقف می کند. ایدی داخل ماشین، احساس ترس دارد.

۲۳۴٫ داخلی – راه روی هتل- شب

نیل، عقب عقب از اتاق وینگرو بیرون می آید. پلیس ۱ از قبل منتظر او بوده است.
پلیس ۱: پلیس، تکون نخور! دستهاتو بذار روی سرت.
پلیس ۱ اسلحه اش را به طرف نیل گرفته است. نیل دستهایش را بالا می گیرد. چراغ قوه در دست اوست. نیل عقب عقب می آید. پلیس ۱ مجبور می شود به دیوار بچسبد. نیل بسرعت بر می گردد و با چراغ قوه به شکم پلیس ضربه می زند. پلیس بی هوش روی زمین می افتد.

۲۳۵٫ خارجی – جلوی هتل- شب

هلی کوپتری جلوی هتل فرود می آید. اکنون تعداد مردمی که در رفت و آمدند بیشتر شده است. هانا از هلی کوپتر بیرون می آید و به طرف هتل می رود. ناگهان نگاهش به کامارویی می افتد که در گوشه ای از خیابان پارک شده. ایدی هنوز از ماشین پیاده نشده است. هانا می ایستد و به کامارو خیره می شود.
نیل از پله های هتل پایین می آید و وارد خیابان می شود. او کراواتش را باز می کند و آن را داخل سطل آشغال می اندازد. نیل خوش حال به طرف کامارو می رود. او حدود پنج متر با کامارو فاصله دارد که ناگهان هانا را در موازات خود می بیند. هر دو به هم خیره می شوند. نیل لحظاتی به ایدی نگاه می کند و از کامارو فاصله می گیرد. ایدی متعجب به او نگاه می کند و از ماشین پیاده می شود. اما نیل بدون اینکه حتی از ایدی خداحافظی کند، از او جدا می شود و به طرف انتهای خیابان می دود. ایدی کاملاً گیج شده است. هانا به طرف نیل می دود، اما آمبولانسی سد راه او می شود. وقتی هانا از پشت آمبولانس بیرون می آید، نیل رفته است. هانا مردم را کنار می زند و با سرعت به انتهای خیابان می دود. هانا از پلیسی که کنار یکی از ماشینها ایستاده، اسلحه ای قرض می گیرد.

heat_2guys_nightscene-thumb-450x186-30596

۲۳۶٫ خارجی – محوطه فرودگاه -شب

نیل از حصار فرودگاه بالا می رود و بعد وارد محوطه فرودگاه می شود. او نخست از کنار لانه هواپیماها رد می شود و در محوطه باز فرودگاه، با سرعت هر چه تمام تر می دود. اکنون هانا نیز وارد محوطه فرودگاه شده است. او هر لحظه بر سرعت خود می افزاید، چرا که اینجا آخرین فرصت برای دستگیری نیل است. او برای این کار انگیزه کافی دارد. چند ماشین یدک کش از کنار نیل عبور می کنند. محوطه فرودگاه پر از کانتینرهایی است که به شکلی بی نظم و با فاصله از یکدیگر قرار گرفته اند. نیل از لا به لای آنها رد می شود.
هانا می ایستد، اسلحه کالیبر ۴۵ را بالا می گیرد و به طرف نیل شلیک می کند. تیری که از اسلحه خارج می شود، به یکی از کانتینرها اصابت می کند. نیل مجبور می شود پشت یک کانتینر مخفی شود. نیل با هفت تیر خود به طرف هانا شلیک می کند. بعد از پشت کانتینر بیرون می آید. هواپیمایی که در حال بلند شدن از زمین است، از کنار نیل می گذرد. نیل به زمینی پوشیده از علف می رسد. هواپیمایی از بالای سر او می گذرد. هانا هم وارد علفزار می شود. او با اسلحه اش به طرف نیل شلیک می کند، اما متوجه می شود که دیگر تیری ندارد. او اسلحه را روی زمین می اندازد و هفت تیر خود را بیرون می کشد. نیل پشت اتاقکی پناه می گیرد. هانا در حالی که هفت تیر خود را دو دستی چسبیده است، آرام و با احتیاط جلو می آید.
نیل از پشت اتاقک بیرون می آید و دوباره پشت آن پناه می گیرد. هواپیمایی غرش کنان از بالای سر او می گذرد. اکنون هانا وسط علفزار ایستاده است و هیچ پناهی ندارد. هواپیمایی دیگر از بالای سر آن دو عبور می کند. گذر هواپیما، زمین فرودگاه را روشن می کند. نیل از پشت اتاقک بیرون می آید. روشنایی هواپیما باعث می شود که سایه بدن نیل روی زمین بیفتد. هانا متوجه سایه او می شود، بسرعت بر می گردد و قلب نیل را سوراخ می کند. نیل غرق در خون، روی زمین می افتد و نفس نفس می زند. هانا خسته و بی رمق بر بالین نیل می ایستد.
نیل: گفتم که دیگه اونجا بر نمی گردم.
هانا: آره… کارت خیلی خوب بود.
نیل دست خود را بالا می آورد. هانا با او دست می دهد. سر نیل روی شانه اش می افتد و می میرد. هانا اما، همچنان دست نیل را در دست خود دارد. او کاملاً ناراحت و عصبی است. کنار جاده، چراغها تا بی نهایت افق به چشم می خورند. هانا، همچنان کنار نیل ایستاده است.

منبع: دیروز/ اشکان جلالی فراهانی

********

معرفی و آثار مایکل مان (فیلمنامه نویس و فیلمساز)

مایکل کنت مان (Michael Kenneth Mann) در ۵ فوریه سال ۱۹۴۳ در شیکاگو و در خانواده ای یهودی به دنیا آمد. مان در اواسط دهه ۱۹۶۰ به منظور ادامه تحصیل به مدرسه سینمایی لندن رفت. فیلم کوتاهش با نام “Jaunpuri” جایزه هیأت داوران جشنواره کن را در سال ۱۹۷۰ به خود اختصاص داد.

مان درسال ۱۹۷۱ به زادگاهش بازگشت و مشغول ساخت فیلم های تلویزیونی شد. اولین فیلم قابل‌ توجه او “The Jericho Mile” نام داشت که به صورت تئاتر هم در اروپا به نمایش درآمد. این فیلم جایزه‌ “امی” بهترین فیلم تلویزیونی و بهترین کارگردانی را در سال ۱۹۷۹ از آن خود کرد.  اما اولین کار سینمایی موفق مایکل مان به عنوان کارگردان فیلم “سارق” با بازی درخشان “جیمز کان” بود. پس از چند سال مایکل مان، “شکارچی انسان” اقتباسی از رمان “اژدهای قرمز”، اثری هانیبالی با بازی “برایان کاکس” را ساخت. فیلم بعدی او “محافظ” بود که در سال ۱۹۸۳ بازنگری اشغال رومانی توسط نازی‌هاست که به آن جنبه‌‌ ماوراالطبیعه داده شده است.
Director and executive producer Mann arrives at Hollywood premiere of HBO series "Luck" in Los Angeles
-“سارق” (Thief) محصول سال ۱۹۸۱
-“شکارچی انسان” (Manhunter) محصول سال ۱۹۸۶
-“آخرین بازمانده موهیکان ها” (The Last of the Mohicans) محصول سال ۱۹۹۲
-“مخمصه” (Heat) محصول سال ۱۹۹۵
-“نفوذی” (The Insider) محصول سال ۱۹۹۹
-“علی” (Ali) محصول سال ۲۰۰۱
-“وثیقه” (Collateral) محصول سال ۲۰۰۴
-“میامی وایس” (Miami Vice) محصول سال ۲۰۰۶
-“دشمنان مردم” (Public Enemies) محصول سال ۲۰۰۹
-“سایبر” (Cyber) محصول سال ۲۰۱۴
Print Friendly
لینک خبر : http://www.7sarzamin.ir/?p=1709

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *